بمناسبت ۲۵امين سالگرد درگذشت دكتر علی شريعتی

* رحمتی کن تا ايمان، نام و نان برايم نياورد. قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ايمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنيا را ميگيرند و برای دين کار می کنند و نه از آنها که پول دين را ميگيرند و برای دنيا کار ميکنند!
* به من تقواي ستيز بياموز تا در انبوهِ مسئوليت نلغزم و از تقوای پرهيز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم!
* در برابر هرآنچه انسان ماندن را به تباهی ميکشاند، مرا با نداشتن و نخواستن روئين تن کن!
* مرا از همه فضائلی که به کار مردم نيايد محروم ساز!
* مگذار که ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر مرا با کسبه دين، با حمله تعصب و عمله ارتجاع هم آواز کند!
* تا به رعايت مصلحت ، حقيقت را ذبح شرعي نکنم!
* ميدانم که اسلام پيامبر تو با نه آغاز شد و تشيع دوست تو نيز با نه آغاز شد. مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی! به اسلامِ آری و به تشيعِ آری کافر گردان!


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ،
نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت،
ولی آنقدر مشتاقم ،
که از خاک گلويم سوتکی سازد ،
گلويم سوتکی باشد ،
به دست کودکی گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد ،
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد ،
بدينسان بشکند در من ،
سکوت مرگبارم را ...

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


زنگ ادبيات،‌ شعری از شيخ اجل سعدی

شب عاشقان بيدل، چه شبی دراز باشد
تو بيا كز اول شب، در صبح باز باشد
عجب است اگر توانم، كه سفر كنم ز دستت
به كجا رود كبوتر، كه اسير باز باشد؟
ز محبتت نخواهم، كه نظر كنم به رويت
كه محب صادق آن است كه پاكباز باشد
به كرشمه عنايت، نگهی به سوی ما كن
كه دعاي دردمندان، ز سر نياز باشد
سخني كه نيست طاقت، كه ز خويشتن بپوشم
به كدام دوست گويم، كه محل راز باشد؟
چه نماز باشد آن را، كه تو در خيال باشي؟
تو صنم نمی‌گذاری، كه مرا نماز باشد
نه چنين حساب كردم، چو تو دوست می‌گرفتم
كه ثنا و حمد گوييم و، جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبينی، غم دل مگوی سعدی
كه شب وصال كوتاه و، سخن دراز باشد
قدمی كه برگرفتی، به وفا و عهد ياران
اگر از بلا بترسی، قدم مجاز باشد

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


روزنامه، نوروز

برای امروز اين چند صفحه از روزنامه نوروز رو بخونين، واجبتره :
روزنامه امروز 29 خرداد: نيازی و قتل های زنجيره ای: صفحه ۱۲و صفحه ۱۳. مولانا از نظر شريعتی‌ صفحه۷ .
از 2۷ خرداد هم اگر اينو نديدين، بخونين:گزارش از اردوگاههای فلسطين، صفحه۱۰

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


داستان کوتاه، بستني

پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسربچه پرسيد:«يك بستني ميوه اي چند است؟» پيشخدمت پاسخ داد: « 50 سنت.» پسربچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد: «يك بستني ساده چند است؟»
در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: « 35 سنت.»
پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت: « لطفا يك بستني ساده.» پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت ورفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد، شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، دو سكه 5 سنتي و 5 سكه 1 سنتي گذاشته شده بود- براي انعام پيشخدمت.

برگرفته از کتاب: 17داستان کوتاه کوتاه از نويسندگان ناشناس ، ترجمه سارا طهرانيان، انتشارات کتاب خورشيد، ارديبهشت ۸۱.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


داستان کوتاه، چشمان پدر

فكر كنم اولش لازم باشه توضيح بدم كه انتخاب اين داستان هيچ ربطي به جام جهاني نداره!!!:)


اين داستاني است درباره پسر بچه لاغر اندامي كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرينها او سنگ تمام مي گذاشت. اما چون جثه اش نصف بقيه بچه هاي تيم بود، تلاشهايش به جايي نمي رسيد. در تمام بازيها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي نشست، اما اصلا پيش نمي آمد كه در مسابقه اي شركت و بازي كند.
اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسربچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي نشست، اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي پرداخت. اين پسربچه در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغرترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي كرد كه به تمرينهايش ادامه دهد، ولي به او مي گفت كه اگر دوست ندارد، مجبور نيست اين كار را انجام دهد.
اما پسر كه عاشق فوتبال بود، تصميم داشت آن را ادامه دهد. او در تمام تمرينها، حداكثر تلاشش را مي كرد، به اين اميد كه وقتي بزرگتر شد در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان، او در تمام تمرينها شركت مي كرد، اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفادارش هميشه در ميان تماشاچيان بود و همواره او را تشويق ميكرد.
پس از ورود به دانشگاه، پسر جوان باز هم تصميم داشت فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد، زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرينها شركت مي كرد و علاوه بر آن، به ساير بازيكنان هم روحيه مي داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي تمرينها شركت كرد ولي هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد.
در يكي از روزهاي آخر مسابقات فصلي فوتبال، زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي رفت، مربي با يك تلگرام نزديك او شد. پسر جوان تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي كرد آرام باشد، زير لب گفت:« پدرم امروز صبح فوت كرده است، اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟»
مربي دستانش را با مهرباني روي شانه هاي پسر گذاشت و گفت: « پسرم! اين هفته را استراحت كن. حتي لازم نيست براي آخرين بازي در روز شنبه هم بيايي.»
روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرامي وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان، حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: « لطفا اجازه دهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز.» مربي وانمود كرد كه حرف هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيفترين بازيكنش در مهمترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: « باشد، مي تواني بازي كني.»
مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي توانستند آنچه را كه مي ديدند، باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از اين در مسابقه اي شركت نكرده بود، تمام حركاتش بجا و مناسب بود. تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي توانست او را متوقف كند. او مي دويد، پاس مي داد و به خوبي دفاع مي كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد...
بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند، مربي ديد كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است.
مربي گفت: « پسرم! من نمي توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم،چطور توانستي به اين خوبي بازي كني؟»
پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود، پاسخ داد: « مي دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي دانستيد او نابينا بود؟»
سپس لبخند كمرنگي بر لبانش نشست و گفت: « پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه ها شركت مي كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي خواستم به او نشان دهم كه مي توانم بازي كنم.»

برگرفته از کتاب: 17داستان کوتاه کوتاه از نويسندگان ناشناس ، ترجمه سارا طهرانيان، انتشارات کتاب خورشيد، ارديبهشت ۸۱.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


کــــمـــــــک!!!

تو رو خدا يکی بگه ( ی ) ها رو چه طوری می بينه؟
من خودم درست می بينم. بعضی ها!!! ميگن بعضی هاش ايراد داره. ممنون!

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


زنگ تفريح ، موسيقی

نمی دونم! شايد لينک دادن من، يک کم مسخره باشه. يعنی آدمی که گذارش به اين خونه که آخر يک کوچه بن بست تو اينترنته می افته،‌ حتما خودش به اندازه کافی خوره بود.‌ ولی اين يکی رو حيفم اومد نگم. irib از قديم ها يه صفحه موسيقی داشت، که يک دنيا آهنگ توش بود. مدتی بود کار نميکرد. دوباره راه افتاده تا باز تعطيل نشده يه سری بزنين. هر چند نحوه دسترسی به آهنگ مورد نظر توش چندان جالب نيست. ۳۱ برنامه چكاوك و ۴۸ برنامه جاودانه ها ش هم شنيدنی هستند. برای اونها که حال رفتن به اونجا رو ندارن، چند تا نمونه ميگذارم اينجا:
غلامحسين بنان: كاروان ، تا بهار دلنشين ، الهه ناز ، می ناب
محمد رضا شجريان : جان عشاق ، درخيال ، خم زلف سياهت ، صبح است ساقيا
عليرضا افتخاری : صدايم كن ، حكايت دل ، نيلوفرانه ، اسيری ، گل من چندين
خوانساری : مرغ شباهنگ
حسين قوامي : تورا من چشم درراهم ، مژده ای دل
ناظري شهرام : كيش مهر ، كشتی شكستگان ، بيقرار ، آتش درنيستان ، كاروان
امين اله رشيدی : رقص شعله ، شكوفه
بيژن بيژنی : نهانخانه دل ، رويای رنگين ، شهر شوريدگان ، آينه در آينه
محمد اصفهانی : غوغای ستارگان ،‌
حسام الدين سراج: شب عاشقان ، هجران ،‌ نرگس مست ، مرغ باغ ملكوت

ميدونم اين صورتی کادر، رومانتيکه ولی يه فکری بايد برای اين لينکهای صورتی!( ياد کاردان بخير ) بکنم، بد جوری تو ذوق ميزنه. ياعلی! (درستش کردم)

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


شعر عنوان وبلاگ

اين هم شعر سر در وبلاگ، هنوز چون نمی تونم تايپ کنم برای نوشتن اين، از اينجا کمک گرفتم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همه می پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب ؟
چيست در همهمه دلكش برگ ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد ،
روی اين آبی آرام بلند ،
كه ترا می برد اينگونه به ژرفای خيال ؟

چيست در خلوت خاموش كبوترها ؟
چيست در كوشش بی حاصل موج ؟
چيست در خنده جام ؟
كه تو چندين ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری ؟

- نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به اين آبی آرام بلند ،
نه به اين خلوت خاموش كبوترها ،
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام ،
من به اين جمله نمی انديشم .

من، مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل يخ را با باد ،
نفس پاك شقايق را در سينه كوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
بغض پاينده هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
همه را می شنوم، می بينم .
من به اين جمله نمی انديشم !

به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی ،
تك و تنها به تو می انديشم .
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال كه باشم به تو می انديشم .
تو بدان اين را، تنها تو بدان !
تو بيا
تو بمان با من، تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاريكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند .
اينك اين من كه به پای تو درافتادم باز
ريسمانی كن از آن موی دراز ،
تو بگير ،
تو ببند !

تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو !
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همين يك نفس از جرعه جانم باقی است ،
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زنده ياد فريدون مشيری


  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


موسيقی

ببخشيد، من هنوز درست نمی تونم فارسی شيرين رو تايپ کنم و فعلا بايد جملاتم رو Optimize کنم.
برای آنها که عادت دارن وقتی کار ميکنن يه چيزی گوش بدن. چند تا لينک موسيقی اصيل شبانه روزی : اوليش ، دوميش ، سوميش ، آخريش . فعلا بسه! ( راستی اولش بايد تبليغش رو گوش کنيد، نگين که اين چرت گفت! )
برای آنها که اينور آب هستن و موسيقي کلاسيک با Bandwidth بالا ميخوان : اوليش ، دوميش. (مثل اينکه اين دوميش هميشه هم کلاسيک نيست!)
اگر حتما با RealPlayer می خواين گوش بدين روی لينک Right Click کنين بعد Copy Shortcut. بعد توی RealPlayer جايی که نوشته Location ،‌‌ (پيست) Paste کنين.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


يکی بود ‌؛ يکی نبود

باز هم از دکتر شريعتی : اينجا گوش کنيد ؛ اينجا هم متنش.
خيلی دوست دارم چند تا از سخنرانی های دکتر سروش رو که دارم رو ميگذاشتم اينجا، فعلا برين اينجا.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


فال

با تشکر از دوست عزيزی که زحمت تايپشو کشيد.


گر از اين منزل ويران به سوی خانه روم
دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر بسلامت به وطن باز رسم
نذر كردم كه هم از راه به ميخانه روم
تا بگويم كه چه كشفم شد از اين سير و سلوك
به در صومعه با بربط و پيمانه روم
آشنايان ره عشق گرم خون بخورند
ناكسم گر به شكايت سوي بيگانه روم
بعد از اين دست من و زلف چو زنجير نگار
چند و چند از پي كام دل ديوانه روم
گر ببينم خم ابروي چو محرابش باز
سجده شكر كنم وز پي شكرانه روم
خرم آن دم كه چو حافظ به تمنای وزير
سر خوش از ميكده با دوست به كاشانه روم


اينجا گوش کنيد.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


 

دوست داشتن از عشق برتر است. عشق يک جوشش کور است و پيوندی از سر نابينايی.
اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خويش را دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها بر خلاف غريزه ها ؛هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ويژه را دارد ؛ميتوان گفت بشماره هر روحی دوست داشتنی هست...


دکتر علي شريعتي

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


 

سلام

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :