در محـضر دوست

هيج وقت نشد که فال حافظ بگيرم و جواب نگيرم. نمي‌دونم ولي فکر مي‌کنم اين در مورد هر چيزی که بهش ايمان دارین مي‌تونه اتفاق بيفته. اينجا ميتونين همين غزل رو با صدای گرمارودی دانلود کنين و گوش بدين.

هــــر چه هست از قامت ناســاز بی‌اندام ماست
ور نه تــــشـريف تو بـر بـالای کس کوتــاه نـيـست


زاهـد ظــاهــــرپــرســت از حـال مـا آگــاه نـيـسـت...........در حــق ما هر چه گويد جای هيــچ اکـــراه نيست
در طريــقت هر چه پيش ســـالک آيد خــير اوست...........در صراط مســتقيـم ای دل کسی گــمراه نيـست
تا چـه بـازی رخ نـمـايـد بـيـــدقـی خواهـــيـم رانـد...........عـرصـهء شـطـرنـج رنــدان را مـجـال شـاه نـيـست
چـيـست ايـن سقـف بـلـنـد سادهء بـسـيار نقش...........زيـن مـعـــمـا هـيـچ دانـا در جـهـان آگــاه نـيـسـت
اين‌چه استغناست يارب وين‌ چه قادر‌حکمت‌است...........کاين همه زخـم نهـــان هست و مجــال آه نيست
صـاحـب ديـوان مــا گــويــی نـمــی‌دانــد حـسـاب...........کـانـدر ايـن طـغـرا نـشـان حـســبـة لـلـه نـيـسـت
هـر کـه خـواهد گـو بـيا و هـر چـه خواهد گــو بـگو...........کــبر و ناز و حــاجب و دربـان بدين درگـــاه نـيست
بــر در مــيـخـانـه رفـــتـن کـار يــک رنــگـــــان بــود...........خــودفروشان را به کــوی می‌فروشـان راه نيـست
هــــر چه هست از قامت ناســاز بی‌اندام ماست...........ور نه تــــشـريف تو بـر بـالای کس کوتــاه نـيـست
بـنـده پــيـر خـرابــــاتـم کـه لــطـفــش دايـم اسـت...........ور نه لــطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
حافــظ ار بر صـدر ننـشيند ز عـالی مشـــربيسـت...........عاشــق دردی کش انـدر بند مــال و جــاه نيسـت

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


باز هوای وطنم آرزوست...


تقديم به
دماوند
......شاهد خاموش تاريخ ايران‌زمين
....................مظهر سرفرازی و ايستادگي
......................................نشان دردهای فروخورده.


اي ديــــو ســـپيد پاي در بـــــند...........اي گــــنبد گيتي، اي دمـــــاوند
از ســـيم بسر، يكي كــله خود...........ز آهــن به ميان، يكي كـمر بند
تا چـــــــشم بشـر نبيندت روي...........بنـــهفته به ابر چـــــهر دلـــــبند
چون گــشت زمين ز جورگردون...........سرد و سـيه و خــــموش و آوند
بنواخت ز خـشم بر فلك مشت...........آن مشت تـويي تو، اي دمـاوند
تو مـــشت درشت روزگــــــاري...........از گــردش قــرن‌هـــا پس افـكند
اي مشت زمين بر آسمان شو...........بـــــر ري بنواز ضــــربتي چــــند
ني ني تـــو نه مــشت روزگاري...........اي كـــوه نيم، ز گــفته خـرسند
تو قــــلب فــــــسردهء زمــــيني...........از درد ورم نـــــــموده يك چــــند
شو مــــنفجـر اي دل زمــــــــانه...........وان آتــــش خـود نهفته مپسند
هــــر آه تــــــــو افــــــكنــد زلازل...........از نيـــــشابــور تا نهــــــــاونــــد
وز بــــــرق تــنــوره‌ات بـــتـــــابد...........ز الــــبـــرز اشــــعه تا به الـــوند
اي مــــادر سر ســـــپيد، بشنو...........اين پــــند ســــياهبخت فـــرزند
بركـــش ز سـر اين سپيد معجر...........بنشــــين به يكــي كبـــود اورند
بگــــــراي چــــو اژدهـــای گــرزه...........بخروش چـو شـرزه شـير ارغـند
از آتـــــش آه خـــلق مظــلــــوم...........وز شــعلهء كـــيفر خــــــــــداوند
ابري بـــــفرست بر ســــــــر ري...........بارانــــش ز هـــول و بيم و ترفند
بشــــــكن در دوزخ و بـــرون ريـز...........باد افـــــره كـــفر كــافري چــــند
زان گـــــونه كه بر مدينهء عــــاد...........صـــــرصر شـــــرر عدم پراكـــــند
بفـــكن ز پي اين اساس تزويـــر...........بگــــسل ز هم اين نـژاد و پيوند
بركــــــن ز بـن اين بـنــا كـه بايد...........از ريــشه بناي ظلـــــم بركــــند
زين بي‌خـــردان ســفله بستان...........داد دل مــــــــردم خــــــــــردمند

ملک الشعرا بهار

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


با وعـدهء فردا... (از يادداشتهای يک دوست)

دیروز می گفتی همین فردا
......امروز می گویی همین فردا
...........فردا که آید نیز خواهی گفت:
................باشد، همین فردا، همین فردا
....................ای مــــانده در ویــرانــهء رؤیـــــا
...........................امروز را دریاب، این آخرین فردا

روزها می‌آیند و می‌روند، ابرها فرو می‌ریزند، گنجشکها پسر می‌شوند، حتی درختانی که ریشه‌هایشان در اعماق زمین جا خوش کرده اند از این جاده می‌گذرند و ما هرروز در خودمان تکرار می‌شویم. هر روز فرصتها را از دست می‌دهیم.
آخر مگر چقدر وقت داریم کنار خاطرات بنشینشم؟ چقدر فرصت داریم از تن رودها بگذریم و شیطنت ماهیها را تماشا کنیم؟ چقدر می‌توانیم دوشادوش عقربه‌ها، لحظه‌ها را پشت سر بگذاریم؟ چرا خودمان را نمی بینیم؟
هر روز به سلامی کوتاه دل خوش کردن و هرشب با بدرودی سرد به بستر خواب رفتن، آیا این همهء توان قلب ماست؟!؟ آیا روزگار ِ ما این‌گونه با تکرار ثانیه‌ها و زاده‌شدن و مردن فصلها به انتها خواهد رسید؟
گاهی دنیا اینقدر بین ما و دل ما فاصله می‌اندازد که شبیه یک ماشین می شویم، شبیه همین رباتهایی که تازه اختراع شده است. گاهی روزها، هفته‌ها، ماهها و حتی سالها می‌گذرد و سری به خودمان نمی‌زنیم. حالی از روحمان نمی‌پرسیم و از پشت شیشهء فطرتمان دنیا را نمی بینیم. گاهی چشمهایمان باز است، اما حتی خودمان را هم نمی‌بینیم. مدام به دل وعده می‌دهیم: از شنبه خوب می‌شوم، از شنبه خوش اخلاق می‌شوم، از شنبه تغیير رویه می‌دهم، از شنبه مهربانی مي‌کنم و ....
و شنبه‌ها از پی هم می‌آیند و می‌روند و انگار شنبهء موعود ما هیچ‌‌گاه از راه نمی‌رسد. موها به سپیدی می‌نشیند، صورتها پر چروک می‌شود، روزگار پیشانیمان را خط‌خطی می‌کند و ما هنوز هر روز به وعده‌ای خود را دلخوش می‌کنیم. افسوس که مدام آینه‌ها را فریب می‌دهیم.
شاید به خاطر این است که هنوز زوایای پنهان روح خود را نمی‌شناسیم، شبها در ایوان کوچم آن دعا نخوانده ایم، سفره‌های خالی را ندیده‌ایم، دستهای مهربان را نبوسیده‌ایم، از قواره نان جو خنده امان می‌گیرد، از پینه‌های دستهای زحمتکش چندشمان می‌شود.
نگاه کنید! دارد وقت می‌گذرد. ابرهایی که می‌روند، دیگر نمی‌آیند. چین و چروکهایی که می‌آیند، دیگر نمی‌روند.
فرصتی نیست، شاید دیگر دریچه‌های صبح به روی ما باز نشود و در شبی سرد بی آنکه مجالی برای بدرود داشته باشیم کتاب فرسودهء عمرمان برای همیشه بسته شود و به قابی کهنه تبعید شویم.
مگر چقدر وقت داریم که خودمان را به آینه نشان دهیم؟ مگر چقدر فرصت داریم که زیبا بمانیم؟
اگر سبد روزهایمان را از میوه های مهر و عطوفت پر کنیم، اگر شبهایمان را به صبح رستگاری پیوند بزنیم، اگر تاریکیهای روحمان را به روشنایی بدل کنیم، دیگر دغدغه روزهای نیامده را نداریم.
اگر از جنس آب و شیشه باشیم، اگر همه خوبیها را سر سطر بنویسیم و همه بدیها را پاک کنیم دیگر از چیزی نمی هراسیم.
اگر از جنس آب و شیشه باشیم، اگر همه خوبیها را سر سطر بنویسیم و همه بدیها را پاک کنیم دیگر از چیزی نمی هراسیم.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


موسيقی + آخرين جرعه جام!

موسيقی
اول، دينمون رو ادا کنيم! ديروز آهنگ نداشتيم!
برای دانلود:
تصنيف دودعود ، فرمت: wma ، حجم : .۱.۸۴ Mb
توصيه ميکنم اگه حتي به موسيقي سنتي علاقه ندارين هم گوش بدين، قول مي‌دم پشيمون نشين.(چه ميييکنه اين محمدرضا!! یا پرويز!! يا کامبيز!! کدوم هان؟ )

لوگو!
من داشتم وبلاگ -يک دوست قديمي- مسافر رو نگاه مي‌کردم، ديدم که نوشته دنبال عکس جام ميگرده که به آخرين جرعه جام لينک بده. گفتم حالا که علي‌آقا لطف دارن، ديگه بيشتر از اين شرمنده نشيم. شروع کردم چرخيدن دنبال عکس جام، بلاخره اينجا يک نفر که جرعه‌ای ته جامش مونده باشه، پيدا شد. هرچند لازمه که من همين‌جا، هر نوع رابطهء خودم با اين کارگاه مشروب درستکني! در شمال ويرجينيا رو تکذيب کنم و اميدوارم عملي بر خلاف قرارداد منعقده بين ما و پرشين‌بلاگ صورت نداده باشم!! به‌خدا عکس مناسب ديگه‌ای نبود!
خوب!‌ اگر يک ساعت دنبال عکس گشتن رو با ۲-۳ ساعت تلاش برای بخاطر آوردن اصولِ قلم سرکردن و نوشتن رو با يک ساعت کلنجار رفتن با نرم افزارهای مجاني موجود (فوتوشاب کجايي که يادت بخير!) رو جمع کنيد، ميشه گفت تمام وقتِ امروز صرف اين شد که مي‌بينيد. حالا فعلاً تصويرش رو داشته باشين بقيش بعد! فکر کنم نسبت طول به عرض اکثر لوگوها با اينها فرق داره ولي امان از بي‌استعدادی!! اگه لوگوکار حرفه‌ای اينطرف‌ها داريم شديدا محتاجيم.
حالا اين عکسها در اندازه‌های مختلف رو ميگذارم اينجا تا اينکه همتون نظر بدين بعد لوگو بسازيم. پس منتظر نظرات،‌ پيشنهادات، انتقادات و ... هستيم! اين هم تصاوير آخرين جرعه جام! در اندازه‌های مختلف: (دنبال عکسها نگردين نظر ندادين من هم برداشتمشون! )
برای امروز بسه ديگه، شايد فردا نيومدم،‌ فعلاً ... ياهو، گوگل، دات‌کام!

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


باران، شعری از حميد مصدق

باران با صدای خود شاعر از مجموعه "آبي، خاكستري،سياه"
.................
وای، باران
............باران
........شيشهء پنجره را باران شست.
.....از دل من اما،
.................چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
.........من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
...................وای، باران
................................باران
....................................پر مرغان نگاهم را شست.
خواب، رؤيای فراموشيهاست!
................خواب را دريابم
......................که در آن دولت خاموشيهاست.
................................با تو در خواب مرا لذت ناب هم ‌آغوشيهاست.
من شکوفايی گلهای اميدم را در رؤياها می‌بينم،
و ندايی که به من می‌گويد:
............."گرچه شب تاريک است
.............................دل قوی دار،
....................................سحر نزديک است."

دل من، در دل شب،
............خواب پروانه شدن می‌بيند.
..............................مـِهر در صبحدمان داس به دست
..............................................خرمن خواب مرا می چيند.
آسمانها آبی،
........ پر مرغان صداقت آبی‌ست
.......................ديده در آينهء صبح تو را می‌بيند.
از گريبان تو صبح صادق،
.................می گشايد پر و بال.
تو گل سرخ منی
...........تو گل ياسمنی
.....................تو چنان شبنم پاک سحری؟
.................................................... نه
.....................................................از آن پاکتری.
...................تو بهاری؟
........................... نه
............................بهاران از توست.
..........از تو می گيرد وام،
.............هر بهار اينهمه زيبايی را.

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!
...................کاروانهای فروماندهء خواب از چشمت بيرون کن!
بازکن پنجره را!
......تو اگر بازکنی پنجره را،
....................من نشان خواهم داد
.................................به تو زيبايی را.
بگذر از زيور و آراستگی
.............من تو را با خود، تا خانهء خود خواهم برد
......................که در آن شوکت پيراستگی
..................................چه صفايی دارد
آری از سادگي‌‌اش،
..............چون تراويدنِ مهتاب به شب
.....................................مهر از آن مي‌بارد.
باز کن پنجره را
........من تو را خواهم برد
.....................به عروسي عروسکهای کودک خواهر خويش
...........که در آن مجلس جشن
.........................صحبتي نيست ز دارايي‌ داماد و عروس
..........................صحبت از سادگي و کودکي است
..........................چهره‌ای نيست عبوس
کودک خواهر من
..........در شب جشن عروسی عروسکهایش مي‌رقصد
کودک خواهر من
...........امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
............................................شوکتي مي‌بخشد
کودک خواهر من
.........نام تورا مي‌داند
.........نام تورا مي‌خواند
...........................گل قاصد آيا با تو اين قصهء خوش خواهد گفت؟
باز کن پنجره را
...........من تورا خواهم برد به سر رود خروشان حيات
.....................................آب اين رود به سر چشمه نمي‌گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز
باز کن پنجره را
..............صبح دميد!

و چه روياهايی !
.............که تبه گشت و گذشت.
و چه پيوند صميميتها،
..............که به آسانی يک رشته گسست.
چه اميدی، چه اميد ؟
..............چه نهالی که نشاندم من و بی‌بر گرديد.
دل من می سوزد،
......که قناريها را پر بستند.
...........که پر پاک پرستوها را بشکستند.
و کبوترها را
..........آه، کبوترها را
..................و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


احساسهای گمشده


برای مرثيه‌های تازه، دلی صبورتر از این باید
.....وقتی که قامت شب به بلندی دیوارهایی می رسد که
......................تلاقی احساسهای ما را از یاد می برد
برای قصه شنیدن هنوز فرصت کوتاهی هست
..........با گامهای آفتاب می آیم!
...................از سرزمین های یخزده
........................که برودت تنهایی را به همراه خویش می‌آرند
می‌ ایستم، کنار درگاهی که یک روز نه چندان دور
.................صدای آشنایی پاسخگوی سلامم بود
..........................و سایه‌ای که در آستان در به انتظار می‌ماند
....................................................برای دیدن یک گمشده
شاید فراموش گشته در سیاهی سیال ظلمت ابدی
.......................................کسی که از حنجره‌اش آواز آشنایی برمی‌خاست
................................................................ودستهایش به لمس گلها عادت داشت
و آنقدر سخاوتمندانه مهر می‌ورزید
....................که در باغچه‌ها درخت عاطفه می‌رویید
.........................................و عشق در امواج آبی آب تبلور می‌یافت
.............................................................و دوست داشتن صلای رهايی بود
.............................................................................از اسارت ديرپای تنهايی
و من تمامی شقايقها را در نگاهش می‌ديدم
.......................وقتی که نياز سخن گفتن را در نگاهش می‌ديدم
....................................................وقتی که نياز سخن گفتن را با اشاره چشمی می‌فهماند
اینک کدام صبور سخاوتمند
.....................که ایستایی کوههای مقاوم را تداعی دیگر باشد
...........................................................در زمانه‌ای که هیچ دلی به همدردی نمی‌اندیشد
و عادت مهر ورزیدن
.................مانند فیلمهای سیاه در تاریک خانه‌ها می‌پوسد
دری که باز به روشنایی دیروزهای من می‌شد
.......................................امروز در انزوای فراموشی از یاد رفته‌است
و آن‌که در آستانهء در می‌ایستاد، برای آنکه سلامم را پاسخ گوید
....................................دیریست دیر
.................................................که از یاد رفته است
برای مرثیه‌های تازه
....................دلی صبورتر از این باید
...................................و احساسی عمیق‌تر از دریا
........................................................و دستهایی که به لمس گلها عادت دارد

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


A Picture Is Worth A Thousand Words

مي‌دونم! شايد اين سؤال يک کم کليشه‌ای باشه ولي از همهء شما عزيزان که اينطرفها سر ميزنين، خواهش ميکنم اگه حتي شده در يک جمله نظرتون رو راجع به عکس کنار صفحه بنويسين. بيشتر ميخوام بدونم با ديدن اين عکس چه حسي پيدا ميکنين؟! ميخوام بدونم اين عکس برای هرکسي چه خاطراتي رو زنده ميکنه و ...؟ و تا چه حد اين خاطرات ميتونن مشترک باشن؟ و ... . ممنون!

در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست
و من ميدانم چرا خواست!
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست.
(م.اميد)

موسیقي
بعد از ۳۲۰ دقيقه با شجريان حالا ۲۵۰ دقيقه با بنان. بازهم منبع فايلها: صفحه موسيقی irib. (يک توضیح: اين صفحه موسيقی irib خيلي نفتيه يک روز کار ميکنه يک روز کار نميکنه اگر الان که اومدين کار نميکنه يک بار ديگه سربزنين )

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


برندگان و بازندگان

برنده، بيش از بازنده كار انجام مي دهد، و در انتها باز هم وقت دارد.
بازنده، هميشه «آنقدر گرفتار» است كه نمي تواند به كارهاي ضروري بپردازد.

وقتي برنده اي مرتكب اشتباه مي شود، مي گويد «اشتباه كردم»
وقتي بازنده اي مرتكب اشتباه مي شود، مي گويد «تقصير من نبود»

برنده، مي داند به خاطر چه چيزي پيكاركند، و بر سر چه چيزي توافق و سازش نمايد.
بازنده، آن جا كه نبايد سازش مي كند، و به خاطر چيزي كه ارزش ندارد، مبارزه مي كند.

برنده، با جبران اشتباهش تأسف و پشيماني خود را نشان مي دهد.
بازنده، مي گويد «متأسفم»، اما در آينده اشتباه خود را تكرار مي كند.

برنده، گوش مي دهد.
بازنده، فقط منتظر رسيدن نوبت خود، براي حرف زدن است.

برنده مي گويد: «بايد راه بهتري هم وجود داشته باشد»
بازنده مي گويد: «تا بوده همين بوده و تا هست همين است»

برنده، به افراد برتر از خود احترام مي گذارد، و سعي مي كند تا از آنان چيزي بياموزد.
بازنده، از افراد برتر از خود نفرت داشته، و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است.

برنده، گام هاي متعادلي دارد.
بازنده، دو نوع سرعت دارد، يا خيلي تند و يا خيلي كند.

برنده، مي داند كه گاهي اوقات پيروزي به بهاي بسيار گراني بدست مي آيد.
بازنده، بسيار مشتاق برنده شدن است، در جايي كه نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است.

برنده، مشكلي بزرگ را انتخاب مي كند، و آن را به اجزاي كوچكتر تفكيك مي كند، تا حل آن آسان گردد.
بازنده، مشكلات كوچك را آنچنان به هم مي آميزد، كه ديگر قابل حل شدن نيستند.

برنده، از اشتباهات خود درس مي گيرد.
بازنده، از ترس مرتكب شدن اشتباه، ياد گرفته كه اقدام به هيچ كاري نكند.

بازنده، شكست هاي خود را ناشي از تبعيض يا سياست مي داند.
برنده، ترجيح مي دهد كه خود را مسئول شكست هايش بداند، و نه ديگران را.

بازنده، به قضا و قدر اعتقاد دارد.
برنده، معتقد است، ما با كارهاي درست و اشتباه خود، سرنوشت خويش را تعيين مي كنيم.

برنده،سعي‌مي‌كند رفتارهاي خود را براساس نتايج آنها قضاوت‌كند، ورفتارهاي ديگران را، براساس قصدونيت آنها ارزيابي كند.
بازنده، رفتارهاي خود را بر اساس قصد و نيت خويش و رفتارهاي ديگران را بر اساس نتايج آنها ارزيابي مي كند.

برنده، پس از بيان نكته اصلي مورد نظرش، لب از سخن فرو مي بندد.
بازنده، آنقدر به صحبت ادامه مي دهد، كه نكته اصلي را فراموش مي كند.

برنده، حتي زماني كه ديگران وي را به عنوان يك خبره مي شناسند، مي داند كه هنوز خيلي چيزها را نمي داند.
بازنده، مي خواهد كه ديگران او را يك خبره بدانند، و اين نكته كه « بسيار كم مي دانم» را هنوز نياموخته است.

منتخب از كتاب «برندگان و بازندگان» نوشته «سيدني جي. هريس»

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


زندگي و شعر سهراب +‌ کاست در گلستانه، ناظری

زندگي و شعر سهراب
متن زير بااندکي تغيير از نوشتهء علي ‌درخشي برگرفته از سايت راويان می‌باشد.
......................« بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق، تر است» «س.سپهري»
به سراغ سهراب مي رويم، نرم و آهسته كه چيني تنهائي‌اش ترك بر ندارد!
سهراب سپهري، 15 مهرماه سال 1307 در شهر كاشان به دنيا آمد. او سومين فرزند خانوادهء اسدالله سپهري و فروغ سپهري است. منوچهر، همايوندخت، سهراب، پريدخت، و پروانه. پدرش اسدالله سپهري كارمند اداره پست و تلگراف بود و به هنر و ادب علاقه‌اي وافر داشت.
نقاشي مي‌كرد، تار مي‌ساخت، تار هم مي‌زد، خط خوبي هم داشت.سهـراب در سالهـاي نوجوانـي پـدرش را ازدســت داد. دريكـي از شعرهاي دورهء جواني -"خيـال پـدر"، كـه يك سال بعد از مرگ او سروده‌است- از پدرش يادكـرده‌اسـت:
.........................................در عالــم خـــيال به چشــم آمـــدم پــــدر
.........................................كزرنج، چون كــمان قد سروش خميده بود
.........................................دستي كشيدبرسرو رويم به لـطف و مهر
.........................................يك سال مي‌گــذشت، پسر را نديده بــود
مادر سپهري "فروغ ايران" بعد از فوت شوهرش فرزندانش را بزرگ كرد و سهراب او را بسيار دوست مي داشت.
................................................مــادري دارم ، بهتر از برگ درخت
"فروغ سپهري" در هنگام مرگ فرزندش زنده بود و در سنين بـالاي نـود، دراوايل خردادماه ۱373 درگذشت.
سهراب خود مي‌انگاشت كه دوران كودكي بسيار خوبي داشته است. دورهء كودكي وي در كاشان گذشت. دورهء شش‌سالهء ابتدايـي را در دبستان خيام اين شهـر گذرانيـد. نقاشي مي كرد، شعر هم مي گفت، خط او نيز خوب بود. سپهري درباره دوره دبيرستان، مي‌نويسد:
«دبستان به سر رسيد و من به دبيرستان پا نهادم راه من از خانه به سويي ديگر مي‌ كشيد. از كوچه‌هايي ديگر مي‌گذشت، تا به مدرسه مي‌رسيد. حياط مدرسه ديگر آن نبود. برنامه آن نبود. معلماني ديگر بودند. اما سستي عناصر تعليم همان بود و بي منظوري تربيت همان. آموختن به حافظه سپردن بود و غايت نمره گرفتن. كلاس از زندگي بيرون بود».
اندكي بعد از اتمام دوره دو ساله دانشسراي مقدماتي به استخدام اداره فرهنگ كاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد.
سهراب تحصيلاتش را در رشته نقاشي ادامه داد و ليسانس خود را از دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران دريافت كرد (سال 1332). چهار سال بعد وي فرصت پيدا كرد تا به غرب سفر كند. بعد از سفر به پاريس توانست در دانشكده هنرهاي زيباي پاريس, به رشته ليتو گرافي مشغول شود و در عين حال، موزه ها و گالري‌هاي نقاشي آنجا را نيز ببيند. سپس به لندن و رم سفر كرد و در سال 1337 به تهران بازگشت. مي توان گفت سپهري در تمام مدت زندگي خود در سفر بوده است. اما وي در اين سالها به سرعت، به‌سوي مرگ پيش مي‌رفت. بيماري سرطان خون او را هر روز نحيف تر و رنجور تر مي‏ساخت. در سال 1358 به بيماري‏اش پي برد و براي درمان به انگلستان رفت، ولي بيماري بسيار پيشرفت كرده بود. در اواخر عمرش بسيار ضعيف شده بود ولي هنوز ياراي حرف زدن داشت و مي گفت: هنوز خيلي كار دارد! سپهري مي دانست كه ديگر فرصتي براي زنده ماندن ندارد اما با روحيه‌اي آرام و دلي سرشار از اطمينان، يك لحظه در ايمان و اميد خويش تزلزل و ترديدي راه نداد و سرانجام در روز اول ارديبهشت ماه 1359، به ابديت پيوست. روحش شاد. آرامگاه وي در صحن «امام زاده سلطان علي دهستان مشهد اردهال» قرار دارد.
اولين كتاب وي «مرگ رنگ» ، در سال 1330 و بعد از آن به ترتيب منظومه هاي «زندگي خواب ها»، «آوار آفتاب»، «شرق اندوه»، «صداي پاي آب»، «مسافر»، «حجم سبز» و بالاخره آخرين مجموعه شعر او «ما هيچ، مانگاه»، منتشر شد. او در آثار بزرگان ادب گذشته همانند فردوسي، سعدي، حافظ، سنايي، عطار، مولانا، ناصر خسرو، انوري، خاقاني، نظامي و امثال اين بزرگان تأملي عميق داشت و خوب مي‌خواند و خوب تجزيه و تحليل مي‌كرد. سهراب در آثار شاعران معروف سبك هندي (اصفهاني) نظير صائب، كليم و به خصوص بيدل هندي نيز مطالعاتي همه جانبه داشت. به هر حال زبان ساده و صميمي، بيان عاطفي و حس‌آميزي و تركيب رنگ و تصويرهاي زيبا، همراه با ديد خوش بينانه و آرمان خواه، اعتقاد به آينده اي روشن، اميد به رهايي و پيوستن به جهان مينوي پاك به دور از كينه‌ها و بي عدالتي‌هاي اجتماعي و مادي همه و همه از ويژگيهايي است كه از شعر سپهري، شعري مي‌سازد دلنشين و خوشايند و براي شاعر شهرت و محبوبيتي فراهم مي‌آورد كه در بين معاصرين نصيب كمتر شاعري شده است.
سپهري در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومـه خـود را در هشت كتـاب گرد مي‌آورد كه در سال بعـد بـه وسيلـهء انتشـارات طهـوري انتشـار مي‌يابد. اين كتاب مـورد تحليـل و نقـد بسيـاري قـرار ميگيـرد. چه او را شاعر بزرگي بدانيم يا نه، ديوان شعر او پس از انقلاب، بعد از ديوان حافظ پرفروشترين دفتر شعر پارسي بوده‌است.

.............................. در گلستانه

دشت‌هايي چه فراخ !
................ کوههايي چه بلند !
..............................در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد !
من در اين آبادي، پي چيزي مي‌گشتم ،
.....................................پي خوابي شايد،
....................................................پي نوري ، ريگي ، لبخندي .
پشت تبريزي‌ها
..............غفلت پاكي بود، كه صدايم مي‌زد .
پاي ني‌زاري ماندم، باد مي‌آمد، گوش دادم ،
......................................چه كسي با من، حرف مي‌زد ؟
................................................................سوسماري لغزيد
............................................................................راه افتادم .
...................يونجه زاري سر راه،
....................................بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ
..............................................................و فراموشي خاك
.........................................*****
لب آبي
.....گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :
من چه سبزم امروز
..................و چه اندازه تنم هشيار است !
.................................نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .
چه كسي پشت درختان است !
.........................هيچ! مي‌چرد گاوي در كرد .
ظهر تابستان است .
.............سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .
..................................................سايه هايي بي لك ،
................................گوشه‌اي روشن و پاك
..................................................كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست :
....................مهرباني هست، سيب هست ، ايمان هست .
...............................................آري!!
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .
در دلم چيزي هست، مثل يك بيشهء نور، مثل خواب دم صبح
............................و چنان بي‌تابم، كه دلم مي خواهد
............................................بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
...............................................دورها آوايي است، كه مرا مي‌خواند .
برای دانلود :
...................... کاست درگلستانه(روی يک)، شهرام ناظری-هوشنگ کامکار ، فرمت: wav ، حجم : 3.39 Mb

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


موسيقي استاد بنان

برای شنيدن :
اينجا را کليک کنيد. مجموعه ۷ کليپ، منبع فايلها Iranian ، salamiran
برای دانلود : (محض خاطر علي آقا)
سرود ای ايران ، فرمت: wma ، حجم : 1 Mb
چه شبها... (شاخه گل۳) ، فرمت: wma ، حجم : 1.9 Mb
الهه ناز ، فرمت: ra ، حجم :790 Kb
منبع فايلها خودم

آمـدي، جـانم به قـربانت ولي حالا چـــــرا ........... بي‌وفـــــا حالا كه من افـــتاده‌ام از پا چــرا
نوشــدارويي و بعد از مرگ سـهراب آمدي ........... سنگدل، اين زودتر مي‌خواستي حالا چرا
عـمر ما را مهلت امـروز و فرداي تو نيست ........... من كه يك امــــروز مـــهمان توام، فردا چرا
نازنينــــــا ما به ناز تو جــــــــواني داده‌ايم ........... ديگر اكـــنون با جـــوانان ناز كن با ما چــرا
وه كه با اين عـــمرهاي كوته بي‌اعــــــتبار ........... اينهمه غافل‌شدن از چون مني شيدا چرا
شور‌فرهادم به‌پرسش سربه‌زير افكنده‌بود ........... اي لب شـــيرين جواب تلخ سر بالا چـــــرا
اي‌شب‌هجران‌كه‌يكدم‌درتوچشم‌من‌نخفت ........... اين قــــدر با بخت خواب آلود من، لا لا چرا
آسمان ‌چون‌جمع‌مشتاقان‌پريشان‌مي‌كند ........... در شـــگفتم من نمي‌پاشد ز هم دنيا چرا
درخــزان هجر گل اي بلـبل طبع حـــــــزين ........... خاموشي شرط وفاداري بود، غـــــوغا چرا
شــــهريارا بي‌حبيب خود نمي‌كري ســفر ........... اين ســـــفر راه قيامت مي‌روي، تنها چــرا

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


يک توضيح + معرفي غلامحسين بنان

:: راستش به خودم قول داده بودم همه چيز اينجا بنويسم بجز مطالب سياسي نه به اين دليل که مهم نيست به اين دليل که فکر مي‌کنم مدتي از بهترين سالهای عمرم رو به اينجور دغدغه‌ها گذروندم و آخرش ... نمي‌دونم.
۵-۶ صفحه مطلب نوشتم در مورد "جنبش دانشجويي". ديدم اگه بخوام تايپ کنم يک روز طول مي‌کشه ترجيح دادم منصرف بشم شايد هم اسکن کردم و گذاشتم اينجا. خلاصهء مطلبش اين بود که دردناک‌تر از ۱۸ تير، دردناک‌تر از اينکه هنوز يک عده زنداني هستن، دردناک‌تر از حوادث دو روز پيش تهران و ... اينه که جنبش دانشجويي مورد سوء استفاده قرار بگيره و تبديل بشه به ابزار دست آدم‌های نخ‌نما‌شده، اونهاييکه هيچ شناسنامهء مشخصي ندارن! راهنمای چپ ميزنن ولي به راست ميپيچن و بالعکس و .... بگذريم! اين جبنش دانشجويي مثل دختر خانمي شده که صدتا خواستگار داره آخرش ميترسم نصيب بدترين بشه! بابا جان! جنبش دانشجويي تا وقتي خودش باشه جنبش دانشجوئیه! و اِلا ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غلامحسين خان بنان
تولد : اردبيهشت ماه سال 1290 شمسي ، تهران
دوران كودكي: در خانواده ي متعين و صاحب جاه، به دنيا آمد. پدرش كريم‌خان بنان الدوله نوري ومادرش دختر شاهزاده محمد تقي ميرزا ركني (ركن الدوله) برادر ناصرالدين شاه يا پسر محمدشاه قاجار بود. خانوادهء بنان خود با موسيقي انس و الفتي داشتند، به گونه‌اي كه مادرش پيانو مي نواخت و خواهرانش نزد مرتضي خان ني‌داود ، تار مشق مي كردند . علاوه بر آن بزرگان موسيقي عصر همچون آقا حسينقلي ، رضا قلي خان ، ميرزا عبدالله ، مرتضي ني داود و ضيا الذاكرين در مجلس بنان الدوله ( پدر بنان ) مجلس موسيقي برپا مي كردند . به سبب مجالست با بزرگان موسيقي ، غلامحسين زود با موسيقي به ويژه موسيقي ملي ايران مانوس شد و به سبب صداي خوبي كه داشت ، رديف آوازي را نزد ناصر سيف و ضياء الذاكرين فراگرفت .
تحصيل : از شش سالگي بنا به توصيه استاد ني داود به خوانندگي ،نوازندگي ارگ و پيانو پرداخت و در اين راه از راهنمايي هاي مادرش كه پيانو را بسيار خوب مي نواخت بهره گرفت. اولين استاد او پدرش بود و دومين استاد، مرحوم ميرزا طاهر ضياء ذاكرين رسايي و سومين استادش مرحوم ناصر سيف بود.
آثار : بنان در سال 1321 خوانندگي در راديو را آغاز كرد،در آن زمان، شادروان روح الله خالقي مسئوليت موسيقي راديو را برعهده داشت ،روزي كه بنان با عبدالعلي وزيري جهت امتحان به راديو رفت در دفتر روح الله خالقي، ابوالحسن صبا هم حضور داشت، از بنان مي‌خواهند كه برايشان قطعه‌اي بخواند و او (درآمد سه گاه) را آغاز مي كند و صبا هم با ويلن او را همراهي مي كند .هنوز (درآمد) تمام نشده بود كه خالقي به صبا مي گويد:(شما نواختن ويلن را قطع كنيد)و به بنان اشاره مي كند (گوشه حصار) را بخواند و بنان بدون اندك مكث، با چنان مهارت و استادي (درآمد حصار) را خواند و به (سه گاه ) فرود آمد كه روح‌الله‌خالقي بي اختيار برخاسته و او را در آغوش گرفته و بوسيد و آيندهء وي را در هنر آواز، درخشان پيش بيني نمود. در سال 1336 به دنبال يك سانحهء رانندگي چشم راست خود را از دست داد و در سال 1340 به عنوان اعتراض به هرج و مرج در موسيقي، مدتي خواندن را كنار گذاشت.
بنان در برنامه راديويي (گل هاي جاويدان) و سپس در (گل هاي رنگارنگ ) ، (برگ سبز) ، (يك شاخه گل) و (گل هاي صحرايي) شركت داشت و حدود هفتادبرنامه گل‌ها با صداي او ضبط و پخش شده است . وي در سال ١۳٢۳ همزمان با اشغال ايران سرود "اي ايران اي مرز پرگهر" (با شعر گل گلاب و آهنک روح الله خالقي ) در مايه دشتي را خواند. او در طول فعاليت هاي هنري خود ،حدود 450 آهنگ را اجرا كرد و آنچه كه امتياز مسلم صداي او را پديد مي‌آورد، زير و بم ها و تحريرات صداي او است كه مخصوص به خودش مي‌باشد. صداي بنان در اجراي آوازها و تصانيف، رنگ و بوي خاصي داشت. به اذعان بسياري از موسيقي شناسان و آگاهان به ظرايف موسيقي اصيل ايراني، صداي مخملي بنان از نوعي حماسه و اسطوره برخوردار بود. جنس صداي بنان عاري از زاويه و در اختيار و در خدمت بود. بنان از خوانندگاني بود كه به سبب آگاهي به ظرايف موسيقي اصيل ايراني و اشراف بر دستگاه هاي موسيقي ايراني و نوع اجراهاي سنگين و در عين حال زيباي او سبب شد كه نوع خواندن بنان را خاص خود او دانسته و آن را «سبك بنان» نام نهاده اند. بنان بيشترين تاثير را در آواز، از ابوالحسن صبا گرفت. وي نخستين خواننده اي بود كه آواز ايراني از صداي « فوسه » يا « صوت ساختگي » استفاده كرده است و همچنين به پاره اي از هجاها ارتعاش خاصي داده است. بنان نه تنها در آواز قديمي و كلاسيك ايران استاد بود،بلكه در نغمات جديد و مدرن ايران نيز تسلط كامل داشت.
مشاغل : بنان خدمات دولتي را در وزارت خوار و بار آغاز كرد و چندي رييس دفتر وزير خواربار بود. سال ها نيز سمت مشاور هنري وزارت فرهنگ و هنر را عهده دار بود. هم زمان اشتغال در راديو با اركستر بزرگ انجمن موسيقي ملي به رهبري روح‌الله‌خالقي همكاري داشت. بنان علاوه بر اجرا‌هاي زيبا ، به كار تدريس آواز هم مشغول بود و در سال 1332 به پيشنهاد خالقي به عنوان معلم آواز در هنرستان ملي مشغول خدمت داشت. بعد از آن نيز به تدريس آواز ادامه داد و شاگرداني را آموزش داد. بنان به دعوت خالقي در اركستر انجمن موسيقي شركت كرد و با اركستر شماره يك نيز همكاري را شروع كرد و از بدو شروع برنامه هميشه جاويد (گلهاي جاويدان ) بنا به دعوت استاد ارجمند داود پيرنيا همكاري داشت.
شاگردان : احمد ابراهيمي، بياباني و كاوه ديلمي
وفات :غلامحسين بنان مدتها بود كه به ناراحتي جهاز هاضمه مبتلا شده بود از طرف ديگر حنجره اش نيز آمادگي بيان نيازهاي دروني اش را نداشت و به همين دليل اندك اندك از خواندن اجتناب ورزيد و از صحنه هنر كناره كشيد و ديگر حدود بيست سال آخر عمر را تقريبا“ فعاليت چشمگيري نداشت و روز به روز ناراحتي جهاز هاضمه او را بيشتر رنجور نمود و متاسفانه كوشش‌هاي پزشكان و خاصه مراقبت ها و از خودگذشتگي‌هاي پري بنان همسر وفادار و مهربانش هم موثر نيفتاد و سرانجام در ساعت 7 بعداز ظهر پنجشنبه هشتم اسفند ماه سال 1364 خورشيدي در بيمارستان ايرانمهر قلهك جهان را بدرود گفت.
روحش شــاد
منبع : ۹۸ درصد مطالب فوق از سايت بنياد ايرانشناسي. سايت بسيار پرارزشي {بدون در نظر گرفتن باياسهای معمول!} که فکر کنم مهجور مونده. ليست کل اعضای هيأت علمي دانشگاه‌ها رو هم داره. هر چند يک کم ساختار سايت جالب نيست.
امروز ديگه خيلي شد فردا با چند تا آهنگ از استاد بنان ميآم. اگه کسی يک راه آسون براي تبديل mp3 به فرمتهای ديگه با حجم کمتر داره ممنون ميشم. صواب داره! ملت هم دعاتون ميکنن.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


يک خبر +‌ جايزه بزرگ

:: خبر كناره‌گيري آيت‌الله طاهري از امامت جمعه‌ء اصفهان
به نظر من ميتونه خيلي مهم و با معني و همراه عواقب بعدی باشه. اصل خبر به نقل از ايسنا بدون شرح اينجا
:: جايزه بزرگ
آقا من رسمــاً و با صدای بلند اعلام مي‌کنم:
که اگر کسي بتواند حکمي احمقانه‌تر از حکمي که در مورد خرداديان صادر شده، صادر کند اينجانب ۵۰۰$ جايزه مي‌دهم! (براي ديدن اين فونت فارسي ميخواين)
نحوهء امتياز دادن (از ۱۰۰ امتياز):
۴۰ امتياز : برای حماقت (با تعريف عامه از آن) ، امتياز ويژه برای بلاهت، فضاحت، ...ت ، ...ت
۴۰ امتياز : اهانت آميز بودن، شما ميتوانيد به هر چه دلتان ميخواهد اهانت کنيد، امتياز ويژه برای کساني که ايراني بودن را به لجن بکشند.
۲۰ امتياز : جلوه‌های ويژه! ، برای درک نمونه‌ای کامل از جلوه‌های ويژه مي‌توانيد به جريان دادگاه خردادیان و حواشي آن مثلا برخورد با خبرنگار روزنامه ايران مراجعه کنيد.
هر چند که ايمان کامل داريم که ۵۰۰ دلار در مقابل چنين درخواست مشکل و عملا غير ممکني بسيار کم است ولي اين حقير بيش از اين را در توان خود نمي‌ديد. از موسساتي که بخواهند ما را اسپانسر شوند و در اين امر خير شرکت کنند استقبال به عمل مي‌آيد.
پاسخهای خود را تا هر وقت که دلتان بخواهد مي‌توانيد به ايران - تهران - قوهء غذائيه! ارسال داريد.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


بمناسبت ۱۸ تير روز تولد دانشجو!

باسلام، اگر مطلب زير را ميخوانيد لطفاً آنرا تا پايان دنبال کنيد، ممنون.

:: صحنهء اول: زمان: چند ماه قبل از انتخابات ۲خرداد نخستين ميتينگ انتخاباتي خاتمي؛ مکان: سالن ورزش دانشگاه صنعتي شريف.
سالن ورزش، هالِ‌تالارها و کلاسهای داخل تالارها مملو از جمعيت بود. در پايانِ سخنراني، و هنگام پرسش و پاسخ، يکي از حضار پرسيد:"آقای خاتمي شما که ميدانيد رأی نمي‌آوريد چرا کانديد شده‌ايد؟" ........ از کنار دستي‌ام پرسيدم،" آقا شريفي نيستي!؟" بالهجه اصفهاني پاسخ داد:"نه از اصفهان اومـِدَم."
:: صحنهء دوم: زمان: پنجشنبه شب و جمعه صبح (۱۷و ۱۸ تير ۱۳۷۸)؛ مکان: کوی دانشگاه تهران.
بدون شــــرح
:: صحنهء سوم: زمان:جمعه شب ؛ مکان: اتاق مطالعه طبقه چهارم بلوک ۳ خوابگاه طرشت
چند نفر از ساکنين کوی که موفق شده بودند از فيلتر نگهبانهای خوابگاه عبور کنند، با چند تکه از وسايلي که به همراه خود آورده بودند، در اتاق مطالعه خستگي ساعات قبل را از تن بدر ميکردند. ساعتي بعد هم، هر يک ميهمان يکي از اتاقها شدند. ما هم يک پناهنده داشتيم!! فراموش نميکنم! يکي از هم‌اتاقي‌ها با يک ميلهء بزرگ آهني به اتاق برگشت و گفت حالا اگر به ما هم حمله کردند با اين از خودمان دفاع ميکنيم!!
:: صحنهء چهام: زمان:شنبه تا سه‌شنبه ؛ مکان: کوی دانشگاه تهران
ش۱: آقايان برويم بيرون اينجا کسي صداي ما را نمي‌شنود برويم و بيرون فرياد بزنيم . ...ش۲: نه آقايان بيرون نرويد آنها منتظرند ما بيرون برويم تا دمار از روزگار ما در بياورند ما حرِيفشان نميشويم ما همينجا شعار ميدهيم و از آقای خاتمي مي‌خواهيم حقمان را بدهد. .... ش۳: آقايان گول نخوريد توي جيبِ "ش۱"(که ميگفت بايد برويم بيرون) اسپريِ دفاع شخصي بود - يک آدم معمولي از اين اسپري‌ها ندارد - گول اينها را نخوريد اينها مي‌خواهند ما برويم بيرون و بعد بهانه برای هر کاری داشته باشند ما همين جا مي‌مانيم. .... ش۴:براي سلامتي آقاي منتظري صلوات ، جمعيت: هووو آقا ساکت شو ما خواست صنفي داريم نه سياسي! ....ش۵: ما دفتر تحکيم را قبول نداريم آنها هم از خودشان هستند ما بايد بيرون برويم و مردم را با خودمان همراه کنيم.... عده‌اي جدا مي‌شوند و بيرون مي‌روند .....ش۶: آقايان! نرويد ما تا وقتي با هم هستيم قدرت دارِيم، اينها ميخواهند ما را از هم جدا کنند. (هيچ کس نميدانست اين اينها براستي کيست!) سحابي سخنراني ميکند و درست کنارش عده‌اي که مخالف سخنراني او بودند با موافقين درگير بودند!! آری! جنبش دانشجويي تمام تلاشش صرف همين موضوعها شد!
خانمي از ساکنين اميرآباد با چند قابلمه غذا آمده بود و مي‌گفت:"شنيده ام بعضي از بچه‌ها چند روز است که غذا نخورده اند." ياد فيلم‌هاي که تلويزيون از اول انقلاب نشان مي‌داد، افتادم. يکي که تلو‌تلو ميخورد گفت: "آقا کمک ميکني تا دم در بروم؟ 2 روزه که هيچي نخوردم". به سختي 50 کيلو ميشد.
هر چه مي‌گذشت فضاي کوي، از يک دادخواهي صنفي به محل نزاع گروههاي سياسي تبديل مي‌شد. براي آنها که آنجا جولان مي‌دادند تنها چيزي که مهم نبود "دانشجو" بود.
:: صحنهء پنجم: زمان: يکي از همان روزها ؛‌ مکان: صفحهء تلويزيون!!
بدون شــــرح
:: صحنهء ششم: زمان: همان روزها ؛ مکان: خيابانهای تهران
چند مغازه غارت شد و ....
:: صحنهء هفتم: زمان: چهارشنبه ؛ مکان: دانشگاه تهران
از دو روز قبل گروههای موسوم به دوم‌خرداد و ديگر ائتلاف‌ها قرار بود يک راهپيمايي گسترده در حمايت از دانشجويان برگزار کنند. سه‌شنبه لغو شد و اعلام شد که همان چهارشنبه(يا پنجشنبه حافظه‌ام درست ياری نمي‌کند!) دانشگاه تهران راهپيمائي ديگري (نمي‌دانم با چه عنواني) برگزار مي‌شود. آنروز چهره‌هاي درون دانشگاه همه ناآشنا بودند، نه برایِ دانشگاه که حتي برای شهر تهران! تنها چهرهء آشنا، دانشجوی شجاعي بود که تابلويي بدست داشت:[ اين الطالب بدم المقتول ].
به‌اميدِ ديدنِ چهره‌هاي آشنا، راهي کوي شدم. آنجا پرنده هم پر نمي‌زد. تنها چند اعلاميه روی نرده‌ها نصب بود. نگهبان اجازه ورود نمي‌داد. تنها کسي که ديدم يک نفر بود که وسايلش را داخل گوني ريخته بود و برمي‌گشت ولايت. تمام شد به همين راحتي.....
:: صحنهء هشتم: زمان: چند ماه بعد ؛ مکان: صفحهء تلويزيون!! - دادگاه کوی دانشگاه
قسمت اعظمي از يک جلسهء دادگاه به سرقت ماشين ريشتراش موزر يکي از دانشجويان توسط يکي از سرباز وظيفه‌ها گذشت. اما کسي از ربوده شدن حرمت و آزادی دانشجو حرف نزد.
:: صحنهء نهم: زمان: بازی دوم ايران بحرين ؛ مکان: صفحهء تلويزيون!! - منامه بحرين
بعد از پايان بازی تيم بحرين با پرچم عربستان دور افتخار زد.
شايد دنبال ارتباط صحنه نهم با بقيه صحنه‌ها مي‌گرديد. من در هر دوی اين صحنه‌ها دوست داشتم صفحهء تلويزيون را نمي‌ديدم. اما داستان ديگري نيز هست. آنچه در منامه روی داد پيشينه‌اي تاريخي داشت ولي حديثِ دادگاه چه بود!؟! مگر اينکه بپذيريم تمام ماجراي کوی دانشگاه براي تحقير دانشجو بود. دراضای چه و به چه دليل!؟! براي "ايراني" که ديرزمانيست تمام غرور ملي‌اش را در فوتبال خلاصه شده مي‌بيند!! شکست از بحرين تلخ بود و تماشای پرچم عربستان غير قابل تحمل. همچنان که برای دانشجو که کوي دانشگاه بصورت سمبل وجودي اوست؛ ماجرای کوی زخم بود و دادگاه تير خلاص.
آن روزها گذشت از تمام آنها که به اسم چپ و راست دادخواهي صنفي دانشجويان را به محل تاخت و تاز سياسي خود بدل کردند، بيزارم. ولي در آن روزها بسيار آموختم. آموختم که ديگر خودم باشم. آموختم اگر ميخواهم به جايي برسم به خود متکي باشم.
من دانشجويم به من ميگويند بايد خلاق باشي و درس بخواني. من مي‌گويم در محيطي که امنيت نيست خلاقيت مي‌ميرد.
من دانشجويم من 18 تير 78 به دنيا آمدم هنوز سه سال بيشتر ندارم ولي خيلي خوب روی پاهای خودم راه ميروم خيلي خوب مي‌توانم حرف بزنم از خيلي بزرگتر‌ها بهتر مي‌فهمم.
من دانشجويم سه ساله‌ام ولي مي‌خواهم وقتي پير شدم هم دانشجو بمانم.
من دانشجويم من آموخته‌ام که سياسي‌ کاری چقدر متعفن است.
من دانشجويم من مي‌توانم حرف بزنم، من برای گفته‌ام شاهد هم دارم.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


آيينه + ه. ا. سايه و موسيقي

اولش بايد از دوستهای هنرمندمون که آيينهء دل همهء ما رو دوباره گردگيری کردن تشکر کنم. خيلي وقت بود دلمون براتون تنگ شده بود. اميدوارم هميشه سبز باشين.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسترم.....صدف خالي يك تنهايي است.....و تو چون مرواريد....گردن آويز كسان ديگري ...
چند شعر از:
هوشنگ ابتهاج ( ه. ا. سايه)
متولد 1306 شهر رشت. سرپرست برنامهء گلچين هفتهء راديو ايران از سال۱350 تا 1356.
اگر ايــنجا را کليک کنيد، دکلمهء ۷ شعر [از کاست هنر گام زمان] با صدای خود شاعر رو ميتونين گوش بدين. منبع فايلهای صوتي سايت Iranian.com .

تمام شب به‌خيـال تو رفت و مي‌ديـدم
که پشت پردهء شب سپيده سر مي‌زد

هر وقت ياد سايه ميافتم ياد ترانه‌هايي که روی سروده‌هاش خونده شده مي‌افتم. چون شجريان زياد گذاشتم اينبار از افتخاری، شهبازيان:کاست شور‌عشق.
شور‌عشق : شعر از عـِـراقي ، ای عشق همه بهانه از توست: شعر از سايه و شورانگيزترينش، نگاه آسماني شعر از فريدون مشيری . منبع فايلها: صفحه موسيقی irib

ای عشق همه بهـــانه از توست ....................... من خامشم اين ترانه از توست
آن بانگ بلنـــــد صبـــــــــحگاهي .................... وين زمـــــــزمه شبـــانه از توست
من انــــــدوه خويش را نــــــدانم ..................... اين گريهء بي بــــــــهانه از توست
اي آتــش جــــــان پاکـــــــــبازان ...................... در خرمن من زبـــــــــــانه از توست
افسون شده‌ای ترا زبان نيست ...................... ور هست همه فسانه از توست
کشــــتي مرا چه بيــــــم دريـا؟ ....................... طوفان ز تو و کــــــــناره از توست
گر باده دهي و گر‌نه غم نيست ...................... مست از تو شرابخانه از توست
مي را چه اثر به پيش چشمت؟ ...................... کين مستي شادمانه از توست
پيش تو چه توسني کند عقــل ....................... رام است که تـــــازيانه از توست
من مي گذرم خموش و گمنام........................ آوازه جــــــــــــــاودانه از تــوست
چون ســــايه مرا ز خاک بر گير ...................... کين جا سر و آستانه از توست

راستي داشت يادم ميرفت، تو اي پری کجايي با صدای قوامي(فاخته) هم شعرش از سايه است. بازم هست بگين!؟

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


نوستالژيا + داستان زندگي در ‌حاشيه

قبل از اينکه وبلاگ بنويسم، گاهي اوقات که توی وب به يک چيز جالب برمي‌خوردم، saveاش می‌کردم بدون اينکه منبعش رو يادداشت کنم. اين داستان پايين رو هم قبلاً save کردم. لذا نمي‌دونم که منبعش کجاست و نويسندش کيه [اگه کسي ميدونه بگه ممنون ميشم- ممنون از هزار دستان اين داستان مال عمو قيصر خودمونه!]، ولي خوب بخاطر دارم که چرا اين رو save کردم.
داستان بر مي‌گرده به سالهای دانشجويي و دوران خوابگاه: يک سال که از تعطيلات عيد برمي‌گشتم قبل از اينکه برسم به اتاق بايد از جلوی سالن‌مطالعه رد مي‌شدم. با تعجب ديدم که توش شلوغه. درسته که دانشگاه‌شريف بود و بهشت خرخونها، ولي عجيب بود اون موقع کسي توی اتاق‌مطالعه باشه. با وسايلم رفتم تو، ببينم چه خبره. ديدم "آقارضا" ست. رضا از اون بچه‌های گل روزگار بود. عيد مونده بود خوابگاه و چندتا تابلو خط نوشته بود. يادم نيست رضا مدرک خطش چي بود، ولي "استاد" بود. يکي از اون تابلوها که خودش خيلي دوستش مي‌داشت، همين داستان زندگي در ‌حاشيه بود. متأسفانه تابستون پيش، که رفتم ايران وقت نشد خيلي از دوستان رو ببينم. رضا هم زحمت کشيد و روز آخر اومد فرودگاه و منو شرمنده کرد. الان هم آقارضا به جمع متأهلين پيوستن. مي‌دونم که وبلاگم رو نمي‌خونه ولي مي‌خواستم اينجوری بهش تبريک بگم و براش آرزوی خوشبختي و سلامتي کنم. هر چند اينکه اين‌چيزها به صورت يک سری صفرويک يکجا save بشه در مقابل اونچه توی دل آدمهاست ارزش نداره.
خاطراتم رو که مرور مي‌کنم تعجب مي‌کنم. يک جمع تقريبا ۱۰ نفری که ۶-۷ سال با هم بوديم! نميدونم رمزش چي بود که اون سالها اونقدر خوش بود. شايد آرزوهامون ساده بود. با یک گل‌کوچيک بعدازظهر تو خوابگاه اينقدر صفا مي‌کرديم که حالا با جايزهء‌نوبل هم شايد اونقدر حال نکنيم. مطمئنم که اگه همون ۱۰ نفرمون الان کنار هم قرار مي‌گرفتيم ديگه نمي‌تونستيم اونجور جمعي بشيم. چرا وقتي بزرگ مي‌شيم، اينجوری مي‌شه؟ آره! وقتي بزرگ مي‌شيم ادامه دادن دوستي‌ها شايد آسون باشه ولي شروع کردن دوستي‌ها سخت مي‌شه. بگذريم!
از اون جمع، الان هر کدوممون يک جای دنيا هستيم، ولي مطمئنم اون سالها رو فراموش نمي‌کنيم. دوستاني که خيلي چيزها از هم يادگرفتيم و ايني شديم که الآن هستيم. اگر هر کدوم از بچه‌ها نبودند، مطمئناً يک چيزي کم مي‌بود. براتون هر جای دنيا که هستين بهترين‌ها رو آرزو ميکنم. برای اونها که هنوز درس می‌خونن هم بهترين دعا از نوع شريفيش، الهي شاگرد اول‌شين همتون.
چون حرف از "آقارضا خوشنويس" شد اينو (-->) هم نوشتم گذاشتم اينجا. مي‌بخشيد ولي دوات‌هام هم مثل خودم خشک شدن. همين‌جوری با روان‌نويس از اين حقير بپذيريد!
ببخشيد! فراموش کردم قرار بود داستان رو بنويسم.

زندگي در ‌حاشيه
ما حاشيه‌نشين هستيم.
مادرم مي‌گويد: «پدرت هم حاشيه‌نشين بود، در حاشيه به دنيا آمد، در حاشيه جان كند و در حاشيه مرد.»
من هم در حاشيه به دنيا آمده‌ام
ولي نمي‌خواهم در حاشيه بميرم
برادرم در حاشيهء بيمارستان مرد.
خواهرم هميشه مريض است. هميشه گريه مي‌كند، گاهي در حاشيهء گريه، كمي هم مي‌خندد.
مادرم مي‌گويد: «سرنوشت ما را هم در حاشيهء صفحه تقدير نوشته‌اند.»
و هر شب ستارهء بخت مرا كه در حاشيهء آسمان سوسو مي‌زند به من نشان مي‌دهد.
ولي من مي‌گويم: «اين ستارهء من نيست.»
من در حاشيه به دنيا آمدم،
در حاشيه بازي كردم.
همراه با سگها و گربه‌ها و مگسها در حاشيهء زباله‌ها گشتم تا چيز به درد بخوري پيدا كنم.
من در حاشيه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: «جا نداريم.»
مادرم گريه كرد. مدير مدرسه گفت: «آقاي ناظم اسمش را در حاشيهء دفتر بنويس تا ببينيم!»
من در حاشيهء روز، به مدرسه شبانه مي‌روم.
در حاشيهء كلاس مي‌نشينم.
در حاشيهء مدرسه مي‌نشينم و توپ بازي بچه‌ها را نگاه مي‌كنم، چون لباسم همرنگ بچه‌ها نيست.
من روزها در حاشيهء خيابان كار مي‌كنم و بعضي شبها در حاشيهء پياده‌رو مي‌خوابم.
من پاييز كار مي‌كنم، زمستان كار مي‌كنم، بهار كار مي‌كنم. تابستان كار مي‌كنم و در حاشيهء کار، زندگي مي‌كنم.
من در حاشيهء شهر زندگي مي‌كنم.
من در حاشيهء زمين زندگي مي‌كنم.
من در مدرسه آموخته‌ام كه زمين مثل توپ گرد است و مي‌چرخد.
اگر من در حاشيهء زمين زندگي مي‌كنم، پس چطور پايم نمي‌لغزد و در عمق فضا پرتاب نمي‌شوم؟
زندگي در حاشيهء زمين خيلي سخت است.
حاشيه بر لب پرتگاه است، آدم ممكن است بلغزد و سقوط كند.
من حاشيه‌نشين هستم.
ولي معني كلمهء حاشيه را نمي‌دانم.
از معلم پرسيدم: «حاشيه يعني چه؟»
گفت: «حاشيه يعني قسمت كناره هر چيزي، مثل كناره لباس يا كتاب، مثلاً بعضي از كتابها حاشيه دارند و بعضي از كلمات كتاب را در حاشيه مي‌نويسند؛ يا مثل حاشيهء شهر كه زباله‌ها را در آنجا مي‌ريزند.»
من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند كه بعضي از آنها را در حاشيهء شهر ريخته‌اند؟» معلم چيزي نگفت.
من حاشيه‌نشين هستم.
به مسجد مي‌روم، در حاشيهء مسجد نماز مي‌خوانم، نزديك كفشها؛ در حاشيهء جلسهء قرآن مي‌نشينم. من قرآن خواندن را ياد گرفته‌ام، قرآن كتاب خوبي است.
قرآن حاشيه ندارد.
هيچ كلمه‌اي را در حاشيه آن ننوشته‌اند.
من قرآن را دوست دارم.
همه چيز بايد مثل قرآن باشد.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


قالب جديد + ۳۲۰ دقيقه با شجريان

بالاخره به لطف فـُرث‌اف‌جولای ( 4th of July ) اين تمپلت تموم شد. مبارکه! هر چند الان رنگ آميزيش مثل حرفه‌ای‌هاست(جون خودم!)!! ولي شايد يه بار ديگه که وقت کردم، رنگهاشو عوض کردم، یه کم رومانتيکش کنم. اگر نظرهاتون رو بريزين تو صندوق ممنون ميشم. من که صليقم همينقدر رسيد ولي شما سليقه‌تون بهتره. شايدم سليغه، صليغه، ثليقه، ثليغه، ... کدومش ها؟!!
۳۲۰ دقيقه با شجريان!
اين عنوان برنامه‌ای است که قولش رو داده بودم. در راستای گسترش تنبل‌پروری اگر فکر ميکنيد که اصلا انصاف نيست که شما کليک کنين و فقط ۱۰-۱۲ دقيقه آهنگ بشنويد اينجا رو کليک کنين. ۳۲۰ دقيقه شجريان لاينقطع! منبع فايلها: صفحه موسيقی irib . راستي مگه استاد نفرموده بودن صداشون از صدا سيما پخش نشه؟!؟! چي شد.
شرمنده! ولي بيشتر اونها که وبلاگ رو مي‌خونن بيرون ايران هستن. اگه اينترنت مفت به‌اندازهء ۵-۶ ساعت ندارين تصنيف جان‌عشاق ۸ دقيقه است.

دوش مي‌آمد و رخساره برافروخـتـه بود
تا کـجا باز دل غمزده‌اي سوخـتـه بود
رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي
جامـه‌اي بود که بر قامت او دوختـه بود
جان عـشاق سپند رخ خود مي‌دانسـت
و آتـش چـهره بدين کار برافروختـه بود
گر چه مي‌گفت که زارت بکشـم مي‌ديدم
کـه نهانـش نظري با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دين مي‌زد و آن سنگين دل
در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود
دل بسي خون به کف آورد ولي ديده بريخت
اللـه اللـه که تلف کرد و که اندوخته بود
يار مـفروش به دنيا که بسي سود نـکرد
آن کـه يوسف به زر ناسره بفروختـه بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
يا رب اين قلب شناسي ز که آموختـه بود

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


يک شعر

شاعر: کامليا هاشمي ؛ چون شعر نسبتاً بلند بود، مي‌خواستم حتماً توی جدول بگذارمش. با اين اديتور پرشين‌بلاگ هم من ياد نداشتم بايد چطوری اين کارو کرد. برای همين معذرت مي‌خوام که يک کليک بهتون بدهکار مي‌شم! ولي قبل از اينکه کليک کنين بگم که روی فايل که باز مي‌کنين يک فايل صوتي (MIDI) گذاشتم{ آخر جوات! }. چون خودم معمولا پشت کامپيوتر که هستم، دارم يه چيزی گوش مي‌دم، خيلي از باز کردن اينجور فايلها بدم ميآد. ولي خوب! من اخطار دادم ولوم صدا‌تون رو تنظيم کنين و حالا کليک کنين. {اگه آهنگ تموم شد ولي جواديتتون به پايان نرسيد Refresh را بفشاريد.} اگه هم دعوا دارين نمي‌خواد زنگ آخر وايستين دم در مدرسه، ما الان خيلي تساهل و تسامحيم! نظر بدين ديگه جواد‌بازی در نمياريم!!
از دوست خوبي که اين شعر رو برام فرستادن {مهم‌تر زحمت تايپشو کشيدن} تشکر ميکنم. اميدوارم تنبلي رو بگذارم کنار، قالبم رو تموم کنم. حداقل يه کم از خجالت همکاران‌ <آخرين جرعه جام> در بيام. راستي! اين <آخرين جرعه جام> هنوز همکار ميپذيرد !!!‌ ؛-)
يه چيز داشت يادم ميرفت. اگه موسيقي سنتي علاقه دارين اينجا صف وايستين تا برگردم. البته با در دست داشتن کوپن معتبر! سلـّه و ساک و کيف و سنگ و اينجور چيز‌ها هم نمي‌تونين بگذارين تو صف. اين هم از پيام‌های بازرگاني! فعلاً!
سبــز باشــين!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


نقل قول بزرگان

« اتفاقاتي که برای ما پيش مي‌آيد، بدون در نظر گرفتن خوبی يا بدي‌شان، برای اين هستند که آنچه را لازم است بدانيم، بياموزيم و هر قدمی را که بر مي‌داريم به منظور رسيدن به مکاني است که برای رفتن بر گزيده ايم و در اين هيچ شکي نيست.»
از كتاب پلي به سوي جاودانگي، اثر ريچارد باخ

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


زلزله، مهدي سهيلي

زلزله
ويرانه كن عمارت هر قريه را ولي ........ مارا ز كودكان و عزيزان جدا مكن

از كتاب طلوع محمد، مهدي سهيلي

لبخندها فسرد
پيوندها گسست
آواي لاي‌لاي زنان در گلو شكست
گلبرگ آرزوي جوانان بخاك ريخت
جغد فراق بر سر ويرانه ها نشست
از خشم زلزله ،
پوپك،شكسته بال بصحرا پريد و رفت
گلبانگ نغمه در رگ ناي شبان فسرد
هر كلبه گور شود
عشق و اميد، مرد

در پهندشت خاك كه اقليم مرگهاست
با پاي ناتوان و نفسهاي سوخته
هر سو دوان دوان
افسرده كودكان زپي مادران خويش
دلدادگان دشت
سرداده اند گريه پي دلبران خويش

در جستجوي دختر خود مادري غمين
با صد تلاش پنجه فرو ميبرد بخاك
او بود ودختري كه جز او آرزو نداشت
اماچه سود؟ دختر او، آرزوي او
خفته است در درون يكي تيره گون مغاك

بس كودكان كه رنگ يتيمي گرفته‌اند
بس مادران بخاك غريبي نشسته‌اند
بس شهرها كه گور هزاران اميد شد
شام سياه غم بسر شهر خيمه زد
آه غريب غمزدگان شكسته دل
بالا گرفت و هاله‌ي ابري سپيد شد

آن كومه ها كه پرتو عشق و اميد داشت ،
غير از مغاك نيست
آن كلبه ها كه خانه ي دلهاي پاك بود ،
جز تل خاك نيست

اين گفته بر لبان همه بازمانده هاست:
كاي دست آفتاب!
ديگر مپاش گرد طلا در فضاي شهر
اي ماه نقره رنگ!
ديگر مريز نقره به ويرانه‌هاي ده
مارا دگر نياز بخورشيد و ماه نيست
ديگر نصيب مردم خاموش اين ديار
غير از شبان تيره و روز سياه نيست

خشكيد چشمه‌ها و بجز چشمه‌هاي اشك
در دشت ما نماند
افسرد نغمه ها و بجز واي‌واي جغد
در روستا نماند

ديگر حديث غربت و تنها نشستن است
ياران خوش سخن همگي بيزبان شدند
آنانكه بود بر لبشان داستان عشق
خود، «داستان» شدند

اين گفته بر لبان همه بازمانده هاست:
هان،اي زمين دشت!
ما را تو در فراق عزيزان نشانده‌اي
ما را تو در بلاي غريبي كشانده‌اي
ماداغديده‌ايم
با داغديدگي همه دلبسته‌ي توايم
زينجا نميرويم
اين دشت، خوابگاه جوانان دهكده است
اين خاك، حجله‌گاه عروسان شهر ماست
ما با خلوص بر همه جا بوسه ميزنيم
اينجا مقدس است
اين دشت عشقهاست

هر سبزه‌اي كه بردمد از دامن كوير
گيسوي دختريست كه در خاك خفته است
هر لاله اي كه سرزند از دشت سوخته
داغ دل زنيست كه غمناك خفته است
اما تو اي زمين
اي زادگاه ما!
ما باتو دوستيم
زين پس شرار قهر به بنياد ما مزن
ما را چنانكه رفت اسير بلا مكن
اين كلبه ها كه خانه ي اميد و آرزوست
ويرانسرا مكن
ور خشم ميكني
ويرانه كن عمارت هر قريه را ولي
مارا ز كودكان و عزيزان جدا مكن

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


يک درد دل! و يادی از تــــــختي

سه روز گذشته، به همراهِ چندتا از بچه ايراني‌های GaTech برای زلزله‌زده‌ها يک مقدار پول جمع کرديم. حالا منظورم از گفتن اين حرفها اين نيست که مثلاً بگم آره ما چقدر کارمون درسته و ... ولي به چند دليل حتماً مي‌خواستم اينرو اينجا بنويسم.
يکي اينکه، به بقيهء دوستامون توی دانشگاه‌هاي ديگه يک يادآوری شده باشه.
ديگه اينکه برام چند نکته جالب بود: مثلاً بچه‌های ترکيه - که خودشون زلزله ديده بودند - همشون خيلي دوستانه می‌اومدن و همدردی مي‌کردن و خيلي هم کمک کردند. من که مثل خيلي‌ از بچه ‌های ديگه که سفر به ترکيه برای ويزا، باعث شده بود که نسبت به ترکها يک ديد منفي پيدا کنم، الآن کلـّي احساس متفاوتي دارم.
يکي ديگه اينکه هنوز نميدونيم پولها رو بايد چيکار کنيم!! خيلي از بچه‌ها به علتِ خاطرهء رودبار و اينکه چادر‌های اهدائي به زلزله‌زده‌ها رو توی بازار تهران مي‌فروختن، چندان تمايلي بابت اينکه پولها رو برای حلال احمر بفرستيم، ندارند. من به راست و غلط بودنش کار ندارم. ولي يک سئوال اينجا مي‌مونه که چرا بايد اينجوری باشه؟ جداً چـــرا؟!؟!
موضوع ديگه که هنوز ناراحتم ميکنه اينه که: چطور ما برای مهموني سال نو به‌اندازه يک «عدد چهار رقمی توی يک شب» خرج ميکنيم ولي وقتي مي‌خوايم برای زلزله‌زده‌ها پول جمع کنيم، .... کاش ميتونستم احساسم رو اينجا بنويسم.

هميشه اسم «بوئين زهرا» و «زلزله» من رو به ياد جهان پهلوان تـــختي مي‌اندازه. بزرگمردي که در المپيک ملبورن بالاتر از قهرمانان روس و امريکا و ترکيه روی سکو ايستاد. فکر مي‌کنيد در چنين لحظاتي يک قهرمان به چی فکر ميکنه؟ به مسابقات سال بعد؟؟ به مقاماتي که در انتظار استقبال او هستند؟؟ به مردمي که برايش هورا ميکشند؟؟؟ اما تختي درست در همان لحظه به چيز ديگري مي‌انديشيد، او به بچه‌‌هاي خاني‌آباد مي‌انديشيد که هنوز با ني از جوی، آب مي‌خورند. تـــختي در «زلزلهء سال ۴۱ بوئين زهرا»، جعبه‌ای به دست مي‌گيرد و در کوچه و خيابان اعانه جمع مي‌کند. و مردم که به صداقت ابر پهلوانشان ايمان داشتند، همگي کمک مي‌کنند. کاش امروز هم تختي مي‌بود، کاش ... ، کاش قدری از خوني که در رگهای «تختي» جريان داشت، در رگهای «ايراني‌ها» بود....
حتماً حتماً، اين ۴ فايل رو راجع به زندگي تختي گوش کنيد. بخش اول ، دوم ، سوم ، آخر. منبع فايلهاي صوتي سايت فرهنگسرا.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


تا سه نشه...!

يه ضرب المثل هست كه مي گه تا سه نشه بازي نشه. من هم كه از عواقب سه شدن ميترسم تصميم گرفتم كه يه داستان ديگه هم از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه انتخاب كنم و اينجا بذارم.

داستان كوتاه: عقاب
مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد.در تمام زندگيش، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغها مي‌كردند؛ براي پيدا كردن كرمها و حشرات زمين را مي‌كند و قدقد مي‌كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار، كمي پرواز مي‌كرد.
سالها گذشت و عقاب خيلي پير شد.
روزي پرنده با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ديد. او با شكوه تمام، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش بر خلاف جريان شديد باد پرواز مي‌كرد.
عقاب پير، بهت زده نگاهش كرد و پرسيد: “اين كيست؟”
همسايه اش پاسخ داد: “ اين عقاب است- سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم.”
عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل مرغ مرد. زيرا فكر مي كرد يك مرغ است.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


از يادداشتهاي يك دوست

حتماً شنيديد كه مي‌گن « در، هميشه روي يك پاشنه نمي‌چرخه!» براي من هم كه هميشهء هميشه اوضاع بر وفق مراد بود، دقيقاً تو شرايطي كه حتي فكرش رو هم نمي كردم يه دفعه همه چيز بر عكس شد و ساز تقدير براي من جور ديگه اي شروع به زدن كرد، و مني كه هميشه شاد و خندان بودم، ديگه به زحمت مي‌تونستي لبخندی بر روي لبام ببيني. در مورد اون اتفاق خيلي فكر كردم، حداقل به خاطر اينكه يه جوري دل خودم رو آروم كنم، با خودم مي‌گفتم كه شايد اصلاً به خاطر اينكه من داشتم راه رو غلط مي‌رفتم اين اتفاق افتاد تا نگذاره من اين راه رو ادامه بدم. گاهي هم فكر مي‌كردم كه اينها همش اتفاق افتاده تا من قدر عافيت رو بيشتر بدونم و يا حتي به اين دليل كه صبر و تحملم محك زده بشه.
بگذريم! اينها رو نگفتم كه چه مي‌دونم مثلاً درددل كنم، گفتم به اين خاطر كه مي‌خواستم بگم كه تو اون شرائط بد يه بار خيلي اتفاقي، از يه دوست جمله‌اي رو شنيدم كه خيلي كمكم كرد تا بتونم آرامش خودم رو بدست بيارم. هنوز هم كه هنوزه، وقتي حالم بد ميشه يا مشكلات بهم فشار مياره با به خاطر آوردن اون جمله دلم آروم ميگيره. و اون جمله اين بود:

«ايستا و فرودآ بر دري كه كوبه ندارد، چه اگر به گاه آمده باشي صاحب خانه به درگاه در انتظار توست، و اگر بي‌گاه آمده باشي به دركوفتنت نيازي نيست.»

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


دل‌مشغولی

.... آری من درد مشترکم، مرا فرياد کن....
شايد هميشه نگاه سبز فريدون مشيری رو از نگاه خاکستری فروغ بيشتر دوست مي‌داشتم ولي نمي‌دونم چرا امروز همش صدای فروغ تو گوشمه!؟ (شايد دليلش زلزه‌است و آدم چوبی‌های دور و برم! اَه) اينجا بشنويد. تولدي ديگر.


~~ تولدي ديگر ~~

همهء هستي من آيهء تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن‌ها و رستن‌هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي‌گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخ مي‌آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر مي‌گردد ...
زندگي شايد عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر برميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد «صبح بخير»

زندگي شايد آن لحظهء مسدوديست
كه نگاه من در ني‌ني چشمان تو خود را ويران مي‌سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه‌هاي ساده خوشبختي خود مي‌نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه‌مان كاشته‌اي
و به آواز قناري‌ها
كه به اندازه يك پنجره مي‌خوانند

آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده‌اي آن را از من مي‌گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره‌هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي‌گويد:
«دستهايت را دوست ميدارم»
دستهايم را در باغچه مي‌كارم
سبز خواهم شد، مي‌دانم، مي‌دانم، مي‌دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گشواري به دو گوشم مي‌آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن‌هايم برگ گل كوكب مي‌چسبانم
كوچه‌اي هست كه درآنجا
پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهاي درهم و گردنهاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم‌های معصوم دختركي مي‌انديشند كه يك شب او را باد با خود برد

كوچه‌اي هست كه قلب من آن را
از محله‌هاي كودكيم دزديده‌ست

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه برميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي‌ميرد
و كسي مي‌ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي‌ريزد مرواريدي صيد نخواهد‌كرد

من پري كوچك غمگيني را
مي‌شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني‌لبك چوبين
مي‌نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي‌ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد‌آمد

ـ فروغ فرخزاد ـ

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


ساعت سوم راديو آزادی، داستان يوسف و زليخا

برگرفته از ساعت سوم راديو آزادی:‌ صدرالدين الهى، کارشناس برجسته متون کهن، روايت افسانه عشق يوسف و زليخا را براساس مثنوى نورالدين عبدالرحمن جامى، شاعر قرن نهم هجرى قمرى و از بزرگان طريقه نقشبنديه، نقل مى کند. يوسف و زليخا يکى از مثنوى هاى هفت گانه سروده جامى است که به هفت اورنگ مشهور است و به تقليد از خمسه نظامى تنظيم شده است:
بشنويد: بخش اول ، دوم ، سوم ، چهارم ، پنجم ، ششم ، هفتم ، هشتم ، نهم ، دهم ، يازدهم ، آخر .

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


روزانه

جام جهانی و بحران داوری
فیفا پذيرفته که داورها اشتباه کرده‌اند!‌ (زحمت کشيدند!)‌ اصل خبر رو اينجا ميتونيد بخونيد. تلوزيون ايتاليا هم از بابت خسارتی که از حذف ايتاليا ديده ميخواهد فيفا رو سو کنه! (اينجا). نکته جالب اينکه طرفدارهای ايتاليا تا حالا ۴۰۰۰۰۰ ايميل به فيفا فرستادند. يک سوال!؟ ما بعد از اينکه AFC امارات رو سرگروه کرد چندتا ايميل به کی فرستاديم!؟!؟ در «دنيای مدنی» بايد بجای وبلاگ نوشتن ايميل زد جــانم!!!
توضيح
من قالب قبلی رو برداشتم که تغييرات توش بدم ديروز هم اين ويرايش قالب صاحب خونمون کار نميکرد، ‌در اسرع وقت درستش ميکنم خصوصاً لينک به دوستانی که بگردنم حق دارند!
روزنامهء حيات‌نو
هر چند قديمی شده يک کم، ولی چون توی سايت‌های خبری معمول نبود یک نگاه به صفحهء ۸ حيات نو شنبه ۱ تيرماه بياندازيد. صحبتهای مصباح‌يزدی، درمورد اينکه چرا بايد قدر انقلاب را بدانيم. چون آرشيو حيات نو يک کم عجيبه، اينجا می‌تونين تصويرش رو ببينيد. (با تشکر از دوستی که خبر کرد!)

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


بوی باران

امروز هم به عادت روزهايی که بازی بود، ساعت دو و نيم بيدار شدم و خوابم نميبرد. اينجوری شد که شش و نيم صبح، اومدم دانشگاه. اونهم يکشنبه! توی راه که تقريباً ۴-۵ دقيقه پياده است، احدالناسی نبود. ديشب بارون اومده بود و هوا عاليهء عالی بود. من هر وقت بارون مياد، ياد همه‌ء خاطراتِ خوبم ميافتم و آهنگ پس‌زمينه‌ءِ همه‌ء اين خاطرات صدای شجريانه و شعر فريدون مشيری، بوی باران! (تنها وقت ديگه که اينجوری ميشم سحرهای ماه رمضونه که فضاش هميشه خونست، و پس‌زمينه‌ش هم همون دعای سحر راديو ايران) حيفم اومد اين احساس رو قسمت نکنم، تقديم به تمام اونها که دلهاشون بارونيه.

چقدر شعر نوشتيم برای باران
غافل از اين دل ديوانه که بارانی بود

شايد شعر بویِ باران نمونه عالی از همراهی شاعر با باران و سبزه ها باشه که توی کتاب شعر فارسی ما، کم نيست. ولی شايد کمتر پيش ميآد که آهنگ ساز و خواننده اينقدر با احساس شاعر و فضای شعر همراه باشند. نمي‌دونم اگر نمونه‌ای سراغ داريد بگيد بگذارم اينجا. بویِ باران: حسين يوسف زمانی با صدای محمد رضا شجريان.
بشنويد ( لينکها از اينجاست ) : درآمد ، آواز ، زابل ، حصار ، منصوری ، مويه ، تصنيف بوی باران ، درآمد ، افشاری ، آواز ، درآمدعراق ، چهارمضراب ، عراق ، آواز ، تصنيف نی‌زن

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحالِ روزگار ...

خوش بحالِ چشمه ها و دشتها
خوش بحالِ دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحالِ جانِ لبريز از شراب
خوش بحالِ آفتاب ...

ای دل من ، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميانِ سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است

ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار ...

گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~


  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


زلزله

متأسفانه زلزله‌ی 6 ريشتری امروز صبح در جنوب استان قزوين و نواحی شمالی استان‌های همدان و مركزی، 400 نفر کشته و 1000 نفر مجروح را دربر داشته است.
ضمن تسلیت و هم دردی با همه مردم خصوصاً داغديدگان این حادثه، هميشه خبر زلزله ۳ چيز رو تو ذهنم زنده ميکنه.
يکی، وقتی که هنوز ۴ سالم نشده بود، تابستان رفته بوديم بيرجند و خونه مادربزرگم بوديم که زلزله اومد. هر چند مرکزش طبس بود ولی فکر کنم تموم شهرهای دور و برش رو هم لرزوند. متأسفانه يکی از آشنایان هم که طبس رفته بودند پسرشون که همسن من بود رو تو زلزله از دست دادن.
دومی، رودبار، که هيچ وقت فراموش نميشه.
سومين چيزی که به ذهنم ميرسه اينه که چرا ما که توی يک کشور زلزله خيزيم نبايد يک فکر جدی برای ساختمون‌ها و بعدش وضعيت بيمه توی ايران بکنيم. يکی از بچه های هندی که توی گروهمونه خونشون شرق هند، هم‌مرز با بنگلادشه. داشت تعريف ميکرد که بنگلادش خیلی سيل مياد و ... تا اينرو گفت يکی از بچه‌های امريکايی که اونجا بود گفت: خوب! حتما اونجا قيمت بيمه خيلی بالاست؟! ما چند نفر هم که جهان سومی بوديم، به جای اينکه جوابش رو بديم به تفاوتی فکر ميکرديم که توی نظام فکري ما و اينهاست، نميدونم چند نفر از مردم بنگلادش بیمه اند؟!؟

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :


آسيمو، روبات آدمواره‌ی هـُندا

شايد با شنيدن اسم هـُندا اگر در ايران هستيد، به ياد هـُندا ۱۲۵ و اگر در امريکا هستيد به ياد هـُندا اکورد بيافتيد. ولی شايد ندانيد که از ميانه های دهه ۸۰ این شرکت عظيم اتومبيل سازی خيلی بی سروصدا بر روی پروژه ساخت روباتهای خانگی کار ميکرده است. آسيمو نسل جدیدی از اين روباتهاست که برای نخستين بار در وال استريت و در جشن ۲۵امین سال حضور هـُندا در بورس نيويورک به نمايش در آمد.
آسيمو در بدو تولد ۱.۲ متر قد و ۴۳ کيلو وزن داشت! طراحان شرکت هـُندا بسيار سعی داشته اند که آسيمو ظاهری دوست داشتنی داشته باشد. آنها اميدوارند زمانی آسيمو همانقدر که امروز آکورد محبوب است فراگير شود. به همین دليل نیز اين آدمک را قدری کوتاه تر از حد معمول طراحی کرده اند تا فيلمهای ترسناک هاليود در خصوص استيلای روباتها بر انسانها را تداعی نکند.
آسيمو يک اسباب بازی نيست. او راه می رود، جملات برنامه ريزی شده را بر زبان می‌راند، دست می‌دهد و ... ولی مهمترين کار او راه رفتن اوست که برای رسيدن به اين مرحله ۱۶ سال زمان برده است.کلمه آسيمو ASIMO برگرفته از (Advanced Step in Innovative MObility) ميباشد. هم اکنون شعبه شرکت IBM در ژاپن جهت خوش آمد گويی به ميهمانان خود از آسيمو کمک مي‌گيرد. برای اين منظور IBM ساليانه رقمی معادل ۱۶۶۰۰۰دلار می‌پردازد. (ظاهرا محبوبيت آسيمو از سوپر مدلها هم بيشتر است! )
اينجا وبسايت اين کوچولو است! فراموش نکنيد که از نمايش 3بعدی و فيلمهای آسيمو هم ديدن فرمايید!!!!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :