يک سوال + فوتبال

يک سوال
يکي به من ِ خنگ بگه وقتي که مجلس هيچ کاری نميتونه بکنه ديگه اين چه معني داره ؟!؟

فوتبال
از اينجا[avi.] ميتونين گل علي دايي به اوکراين رو دانلود کنين.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


بـــــا تو !

گفتي كه:"چو خورشيد زنم سوي تو پر

چون ماه شبي مي‌كشم از پنجره سر"
اندوه كه خورشيد شدي، تنگ غروب
افسوس كه مهتاب شدي، وقت سحر
زنده ياد فريدون مشيری

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


28 مرداد + يک خـبر

بمناسبت 28 مرداد ، با يک روز تاخير
يک سری مطلب راجع به کودتای ۱۹۵۳ از روی وب جمع کردم، دوست‌دارم يک‌جوری مرتبشون کنم، بعد بگذارم اينجا.
برای امروز: حتماً حتماً حتماً اين دوتا فايل رو دانلود کنيد. فکر مي‌کنم ارزش داشته باشه که سهمي از اکانت عزيز رو صرف شنيدن اين صدای ماندگار در تاريخ ايران کنيد.
نطق دکتر مصدق در مجلس شورای ملی برگرفته از سايت فرهنگسرا
توضيح: چون اصل فايلها بي‌دليل حجيم بود. کپيِ کم‌حجم‌تری از آنها برای دانلود گذاشته‌ام.

بخش اول [ra.] ، حجم: ۳.۵ Meg
بخش دوم [ra.] ، حجم: ۳.۵ Meg

يک خــــبر:
شوراى نگهبان مصوبهء منع هر نوع آزار جسمى يا روحى نوجوانان زير ۱۸ سال يا جلوگيرى از تحصيل آنان را که در مجلس شوراى اسلامى به تصويب رسيده بود، تحت عنوان مغايرت آن با اصل قيمومت پدر در فقه شيعه، رد کرد.
اين رو بگذاريد کنار خبر ۳ هفته پيش: دختر ١١ سالهء آبادانى زير کتک‌هاى پدر جان باخت.
چقدر ما فراموشکاريم.
راستي چه کسي مسئول جان دخترهای ۱۱ سالهء آباداني‌است؟!؟!

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


۵ دوپينگي + يک توضيح

خبر نيمه داغ!
دوپينگ ۵ فوتباليست معروف. خبر از جهان فوتبال سه‌شنبه ۲۹ مرداد صفحهء ۳.
چون لينک دائمي نمي‌شه به صفحات جهان فوتبال داد اينجا[gif.] تصوير همون مطلب رو ميتونين ببينين.
نحوه اطلاع دهي ۵ نفر هم خيلي جالب‌تر از اينکه بنويسن م.خ. ملي‌پوش استقلالي!!

توضيح:
بنا به هزار و يک دليل - که البته يکي‌اش هم کافي بود - آخرين جرعهء جام با فرکانس پائين‌تري پر و خالي خواهد شد.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايي

بيادِ دستي که بر در خانهء‌ دوست رسيد، ولي برات خود نستاند.

برای دانلود : گـل باغ آشـنايي [ra.] ، حجم ۱.۲۵ M
شعر از : عراقي، تولد بسال ۶۱۰ ه.ق. در همدان وفات بسال ۶۸۸ ه.ق. در دمشق
کاری از : مصطفي کسروی، از نخستين دانش‌آموخته‌های هنرستان عالي موسيقي هر چند تخصص وی در زمينهء موسيقي کلاسيک بود ولي آ‌ثار بي‌نظيری از او در موسيقي سنتي بيادگار مانده.
با صدای : محمدرضا شجريان

ز دو ديده خون فشانم ز غــمت شب جدايي
چــه كنم كه هست اينها گـل باغ آشــــنايي
مــــژه‌ها و چشم يارم به نظر چــــنان نـمايد
كه مـــيان سنبلــستان چرد آهــوي ختــايي
سر برگ گــل ندارم به چه رو روم به گــلشن
كه شــــنيده‌ام ز گلها هـــمه بوي بي‌وفـايي
بكدام مذهبست اين؟ بكدام ملت‌است اين؟
كه كشند عاشقي را كه تو عاشـقم چرايي
به طواف كــعبه رفتم به حــرم رهـــم ندادند
كه تو در بـرون چه كردي كه درون خانه آيي؟
به قـــمارخانه رفتم، هــــــمه پاكــــباز ديدم
چـو به صــومعه رســــيدم همه زاهد ريايي
در ديــر مي‌زدم مــــــن، که نـــدا ز در درآمد
كه درآ درآ عــــــراقي، كه تو هم ازآن مــايي

توضيح : مشکلي که توي دانلود کردن فايلها بود، برطرف شد

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


روزانه - سياسي

مقاله اکونوميست با عنوان بي‌اعتمادی در خصوص روابط ايران، عراق، امريکا را، مي‌توانيد از راديو آزادی بشنويد[ra.] .

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


موسيقي ‌فخرالديني - شجريان

سال پيش در همين ايام ساعت سوم راديو آزادي برنامه‌اي داشت با عنوان: «شعر در آيينهء موسيقي». فايل زير برگرفته از همين برنامه است، توضيحات دکتر محمود خوشنام در مورد اثری ارکستری از فرهاد‌فخرالديني‌ در چهارگاه بر روی غزل سعدی با صدای شجريان.
از اينجا[ra.] دانلود کنيد.

اگر دستم رسد روزي كه انصاف از تو بستانم
قضاي عهد ماضي را شبي دستي برافشانم
چنانت دوست ميدارم كه گر روزي فراق افتد
تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صدبار ميگويد كه چشم از فتنه برهم نه
دگر ره ديده مي‏افتد بر آن بالاي فتانم
ترا در بوستان بايد كه پيش سرو بنشيني
وگرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم
رفيقانم سفر كردند هر ياري به اقصائي
خلاف من كه بگرفتست دامن در مغيلانم
بدريائي در افتادم كه پايانش نمي‏بينم
كسي را پنجه افكندم كه درمانش نميدانم
فراقم سخت مي‏آيد وليكن صبر مي‏بايد
كه گر بگريزم از سختي، ‌رفيق سست پيمانم
مپرسم دوش چون بودي بتاريكي و تنهائي؟
شب هجرم چه ميپرسي كه روز وصل حيرانم؟
شبان آهسته مي‌نالم، مگر دردم نهان ماند
بگوش هركه در عالم، رسيد آواز پنهانم
دمي بادوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادي نميخواهم كه با يوسف بزندانم
من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي‏آيد بمعني، از گلستانم

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


 

از صفحهء موسيقی irib تابحال اينها رو ديده بودين:
۳۲۰ دقيقه با شجريان [real audio]
۲۵۰ دقيقه با بنان [real audio]
نيم‌‌ساعت با خوانساري[real audio]
اينها هم هدايای امروز :
۴۵ دقيقه با قوامي[real audio]
۱۹۰ دقيقه با شهرام ناظری(۱) [real audio]

(توضيح برای n امين بار!: اين صفحه موسيقی irib خيلي نفتيه يک روز کار مي‌کنه يک روز کار نمي‌کنه، اگر الان که اومدين کار نمي‌کنه يک بار ديگه سربزنين! ممنون)

اينها رو هم قبلاها گذاشته بودم يکبار ديگه! چکنم اثر تهاجم فرهنگی فيلمهای تکراری‌ه صداسيما! (همهء لينکهای پايين real audio هستند)

غلامحسين بنان: كاروان ، تا بهار دلنشين ، الهه ناز ، می ناب
محمد رضا شجريان : جان عشاق ، درخيال ، خم زلف سياهت ، صبح است ساقيا
عليرضا افتخاری : صدايم كن ، حكايت دل ، نيلوفرانه ، اسيری ، گل من چندين
خوانساری : مرغ شباهنگ
حسين قوامي : تورا من چشم درراهم ، مژده ای دل
ناظري شهرام : كيش مهر ، كشتی شكستگان ، بيقرار ، آتش درنيستان ، كاروان
امين اله رشيدی : رقص شعله ، شكوفه
بيژن بيژنی : نهانخانه دل ، رويای رنگين ، شهر شوريدگان ، آينه در آينه
محمد اصفهانی : غوغای ستارگان ،‌
حسام الدين سراج: شب عاشقان ، هجران ،‌ نرگس مست ، مرغ باغ ملكوت

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


رويش (از يادداشتهای‌ يک دوست)

سبز خواهم شد دوباره،

سبز خواهم شد
رویشی در بستر آیینه‌ها تکرار خواهم کرد،
دانه‌ای دیگر درون خاک خواهم برد
اشک خواهم ریخت،
آب خواهم داد
من سحر را با نگاهی خیس،
دستهایی مضطرب از شوق،
و دعایی سبزتر از شعر
وجد خواهم داد
دست را با نازک احساس،
لطف خواهم داد،
پاک خواهم کرد،
سینه را با واژه های صبر،
سیر خواهم کرد
صبح را با شبنم تسبیح
نور خواهم داد
طرح خواهم زد
سبز خواهم شد دوباره،
سبز خواهم شد
رویشی در بستر آیینه‌ها تکرار خواهم کرد.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


پيامبر‌و‌ديوانه نوشتهء جبران‌خليل‌جبران

پاره‌هايي از کتاب پيامبر و ديوانه نوشتهء جبران خليل جبران به انتخاب چندی از وبلاگهای فارسي:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنگامی که شادیِ من به دنيا آمد، او را در بغل گرفتم و روی بام خانه فرياد زدم "ای همسايگان، بياييد، بياييد و ببينيد، زيرا که امروز شادیِ من به دنيا آمده است. بياييد و اين موجودِ سرخوش را که در آفتاب می‌خندد را بنگريد."
ولی هيچ يک از همسايگانم نيامدند که شادیِ من را ببينند. و من بسيار در شگفت شدم.
تا هفت ماه هر روز شادی‌ام را از بالای بام خانه جار می‌زدم، ولی هيچکس به من اعتنايی نکرد. من و شادی ام تنها مانديم؛ نه هيچکس سراغی از ما گرفت و نه هيچکس به ديدن ما آمد.
آنگاه شادیِ من پريده رنگ و پژمرده شد، زيرا که زيبايی او در هيچ دلی جز دل من جا نگرفت و هيچ لب ديگری لبش را نبوسيد.
آنگاه شادی من از تنهايی مرد.
اکنون من فقط شادی مرده‌ام را با اندوهِ مرده‌ام به ياد می‌آورم. ولی ياد يک برگ پاييزی است که چندی در باد نجوا می‌کند و سپس صدايی از او برنمی‌آيد.

برگرفته از وبلاگ سام، "هذيان در بيداری"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زماني در شهر باستاني افكار، دو مرد دانشمند زندگي مي‌كردند كه با هم بد بودند و دانش يكديگر را به چيزي نمي‌گرفتند، زيرا كه يكي، وجود خدايان را انكار مي‌كرد و ديگري به آن‌ها اعتقاد داشت.
يك روز آن دو مرد يكديگر را در بازار ديدند و در ميان پيروان خود، دربارهء وجود يا عدم وجود خدايان به جروبحث پرداختند و پس از چند ساعت جدل، از هم جدا شدند.
آن شب، آن كه منكر خدايان بود، به معبد رفت و در برابر محراب، خود را به خاك انداخت و به خدايان التماس كرد كه گمراهي گذشته او را ببخشايند.
در همان ساعت، آن دانشمند ديگر، آن كه به خدايان اعتقاد داشت، كتاب‌هاي مقدس خود را سوزاند، زيرا كه اعتقادش را از دست داده بود.

برگرفته از وبلاگ وهم سبز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل خود را به يكديگر دهيد اما نه براي نگهداري،
زيرا كه تنها دست زندگي مي تواند دلهايتان را نگه دارد.
در كنار يكديگر بايستيد اما نه تنگاتنگ،
زيرا كه ستونهاي معبد دور از هم ايستاده‌اند
و درخت بلوط و درخت سرو در سايه يكديگر نمي‌بالند.

برگرفته از وبلاگ 19سالگي، نازبانوی جديد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنگاه بافنده‌اي گفت با ما از پوشاك سخن بگو.
و او پاسخ داد: پوشاك شما بيشتر زيبايي شما را مي‌پوشاند اما آنچه را نازيباست نمي‌پوشاند.
و با آنكه در پوشاك آزادي خلوت خود را مي‌جوئيد در آن بند و زنجير مي‌يابيد.
كاشكي بيشتر با پوست و كمتر با پارچه خورشيد و باد را لمس مي‌كرديد.
زيرا كه نفس زندگي در پرتو خورشيد است و دست زندگي در وزش باد.
پاره‌اي از شما مي‌گوئيد: اين پوشاكي كه ما به تن داريم بافتهء باد شمال است.
من مي‌گويم آري باد شمال بود
اما دستگاه بافندگي‌اش "شرم" بود و تار و پودش "سستي رگ و پي".
و هنگامي كه كارش انجام گرفت در ميان جنگل خنديد.
فراموش نكنيد كه پوشيدگي سپري‌ست در برابر چشم ناپاكان.
و هنگامي كه ناپاكان ديگر در ميان نباشند پوشش چيست بجز اسارت و آلايش روح؟
و فراموش مكنيد كه زمين از پاي برهنهء شما لذت مي‌برد و باد دوست مي‌دارد كه با گيسوان شما بازي كند.

برگرفته از وبلاگ ye tike abre koocholo

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خرد و شور شما سکان و بادبان کشتي روح شما هستند. هرگاه بادبان يا سکان شما بشکند، به اين‌سو و آن‌سو سرگردان مي‌شويد، يا اينکه در ميان دريا بر جا مي‌مانيد. زيرا که خرد، اگر به‌تنهايي فرمان براند، نيروي بازدارنده است و شور اگر نگهباني نداشته باشد، آتشي‌است که خود را هم مي‌سوزاند..

برگرفته از وبلاگ عليداد، يه گاز سيب سرخ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از من مي‌پرسيد چگونه ديوانه شده‌ام. اين‌گونه بود:
روزي پيش از آنكه خدايانِ بسياري زاده شوند، از خواب عميقي برخاستم و فهميدم كه همه‌ء نقاب‌هايم دزديده شده‌است! هفت نقابي كه در هفت دورهء زندگي‌ام به‌ گونه‌اي به چهره مي‌زدم. بي هيچ نقابي در خيابان هاي شلوغ دويده، فرياد زدم:
« دزد ها! دزدها! دزدهاي لعنتي! »
مردان و زنان به من مي‌خنديدند و بعضي از وحشت من به سوي خانه‌هايشان مي‌دويدند.
هنگامي كه به بازار رسيدم، جواني بر بام خانه‌اي ايستاده بود و فرياد مي‌زد:
« او ديوانه است! »
به بالا نگاه كردم تا او را ببينم؛ خورشيد براي اولين بار صورت بي‌نقابم را بوسه بخشيد. براي اولين بار خورشيد چهرهء عريان مرا بوسه داد و روحم در عشق ِ خورشيد، شعله‌ور شد. ديگر نقابهايم را نمي‌خواستم. آن‌گاه از سر شوق فرياد زدم:
« درود بر دزداني كه نقابهاي مرا دزديدند! درود »
اينچنين بود كه ديوانه شدم!
اينك آزادي و سلامت را در ديوانگي‌ام يافتم؛ آزادي از تنهايي و سلامت از دانستن، چون آنها که ما را مي‌فهمند چيزي را از وجودمان به بندگي و اسارت مي‌برند.
اما نبايد از اين سلامتي بسيار شادمان و مغرور باشم! حتي دزدي در زندان، ‌از دزدي ديگر بيشتر در سلامت و امنيت است!

برگرفته از وبلاگ مسافر

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


علي کريمي‌ + امان از فمينيسم

علي کريمي‌
خوب! اولش اگر تو ايران نيستيد، يه نگاه به گلي که علي کريمي‌ به آذربايجان زده‌، بندازين.
اين رو از اينجا[mpg.] ميتونين دانلود کنيد. منبع فايل سايت iransports.
امان از فمينيسم!!!
مطمئنم که مطلبي رو که چند وقت پيش مد شده بود و همه به هم ايميل ميزدن رو قبلا ديدين(من که خودم بيشتر از ۱۰ تا ايميل راجع به اين گرفتم ). ماجرای چندتا شعر که بجای کلمات خشک و خالي روزمره، روی پيام‌گير تلفن‌ها قرار بگيره. ولي حالا ببينيد اين بي‌ربط‌ترين موضوع به حقوق زنان (!!!) از پشت عينک فمينيستي بااضافه شدن قدری طنز (ظاهرا فقط جهت خالي نبودن عريضه) چه شکلي ميشه؟!
بشنويد [ra.] از راديو آزادی.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


از زبانِ شيخ اجل

هــــركه دلآرام ديد،‌از دلـــــــش آرام رفــت

چشم ندارد خــــلاص،‌هركه در اين دام رفت
ياد تو مي رفت و ما، عاشق و بيدل بديــم
پـــــرده برانــــــداختي،‌كار به اتمام رفـــــت
ماه نتابد به روز چيست كه در خانه تافـت؟
سرو نرويد به بام، كيســت كـه بر بام رفت؟
گر به همه عمر خويش، با تو بر آرم دمـي
حاصل عمر آن دم اســــت، باقي ايام رفت
ما قدم از سر كنيم، در طلب دوستــــــان
راه به جايي نبـــــرد، هـر كه به اقدام رفت
همت سعدي به عشق، ميل نكردي ولي
مي چو فروشد به كام، عقل به ناكام رفت

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


تابش عارفانهء اميد (از يادداشتهای‌ يک دوست)

در اين متروکه جایی‌که برایم مانده بود و بس،
در آواز سیاهی ها...
ندامت را به حس خسته و بی‌جان خود دیدم
و فهمیدم که در مرداب ذلتها رها بودم
و من در ناکجای شهر شب،
به دنبال گریز از هر ندایِ صادقی بودم.

در آن بن‌بستِ دلتنگی که هر لحظه
برایم مثل مرگی بی‌هدف در زیر سقفِ خستگی بود،
خودم را مرده‌ای دیدم که می‌نالد و می‌خواهد رهایی را....
خودم را مرده‌ای دیدم که مانده در عميق یک کویر سخت
خودم را هیچ می‌دیدم،
خودم را خسته می دیدم
و تنها دور از آن حسی که چون رودی حضور ذهن من را نور می‌بخشید.
همان نوری که در دنیای تاریکم،
چنان مهتاب می‌تابید و من را زنده‌تر می‌کرد.
ولی من بی کس و تنها،
رها در سایه‌های مبهم و تردید،
به دنبال نگاه و دستی از سمت خدا بودم.

خودم را دور می‌دیدم و کمرنگي بدام ِ رنگی دلها
صدایی را شنیدم، سایه‌ها رفتند و من ماندم...
حقیقت‌های دل را باز حس کردم و خود گشتم.
هجوم انتظاری کهنه در من شعله ور گردید
و من در ابتدای راه سختی‌ها به خود گفتم:
که می‌مانم و می‌مانم و می‌گردم که خود را باز بینم در مسیر روشن فردا.

طلوعی در من تاریک، روشن شد
و آن نور تجلی بخش آرامش، وجودم را هماهنگِ عبادت کرد.
وجودم را جلا بخشید و احساس غریبم را مرمت کرد
و من چون ناخدای کشتی امید،
هدف‌های عبورم را، صفا دادم
و خود را از غبار بی‌کسی‌ها و رها‌یی‌‌ها، جدا کردم
و آن رود همیشه پاک و جاری و غزلخوان هوای صبح تو گشتم.
چنان پروانه‌ای عاشق که می‌چرخد به دور شمع ایمانش و می‌میرد برای او که
معبودی‌ست، خالق.

حقیقت را به لوح قلب خود حک می‌کنم، تا بدانم که چه می‌خواهم
و قلب زخمی‌ام را باز می‌بینم.
به فکر آن نگاه تازه می‌افتم
و اشک لحظه‌های نا امیدی و ندامت را به روی گونه می‌بینم.
خدا را باز می بینم،
امیدم روح می گیرد و همراه اقاقیها به دشت روشنی می‌تازم و محکم همانند همان کوه اراده بر سر راه تو می آیم و
در دل‌، پر‌طپش، مغرور می‌گویم:
         تو که الهام بخش لحظه‌های خسته‌ام هستی ......

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


از کلام حضرت دوست

من شخصاً از اينکه وبلاگ تبديل به يک چيزی شبيه چت‌روم بشه، بدم ميآد. ولي چند وقت بود ميخواستم با يکي از همسايه‌های خوبمون حرف بزنم. تا اينکه امروز تصميم گرفتم باز از روح‌قدسي حافظ مدد بگيرم و نتيجه رو توی پيام‌هاى ديگران وبلاگ ايشون بگذارم. ولي‌ ديدم دوستان زيادی ظاهرا درگير اين ماجرا هستند و کلام حافظ به حدی کامل و رسا بود که تصميم گرفتم فالي که به اين نيت گرفته بودم رو بگذارم اينجا. خطاب به همسايهء خوبمان دندانپزشك عاشق،
اينجا
هم ميتونين همين رو بشنويد:

خـوش کـرد يـاوری فـلــکـت روز داوری
تا شکر، چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد، خـدايش گرفت دست
گو بـر تو بـاد تـا غم افتـادگـان خوری
در کوی عشق، شوکت شاهی نمی‌خرند
اقـرار بــنـدگـی کـن و اظـهـار چــاکـری
ساقی به مژدگانی عيش از درم درآی
تا يک دم از دلم غم دنـيـا به دربری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسي‌ست
آن به کز ايـن گـريوه سبکبـار بـگـذری
سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درويش و امـن خـاطـر و کنج قـلندری
يک حرف صوفيانه بگويم اجازت است
ای نور ديده صلح به از جنگ و داوری
نيل مراد بر حسب فکر و همت است
از شـاه نـذر خـيـر و ز تـوفـيـق، ياوری

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کـايـن خـاک بهتر از عـمـل کيميـاگـري

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


بمناسبت سالروز مشروطه

اينجا رو راستش من متنش رو نخوندم ولي عکسهاي قشنگي داره از نهضت مشروطيت.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


۵۰ سال موسيقي‌ ايران

۵۰ سال موسيقي‌ ايران ، عنوان سايتي‌ بود که چند وقت پيش يک مدتِ کوتاهي فايلهای mp3 - ظاهرا از يک CD به همين نام - رو برای دانلود گذاشته بود. مدتي ازش خبری نبود تا اينکه اخيرا با يک آدرس جديد راه افتاده. ميخواستم چند‌تاش‌ رو به عنوان نمونه عنوان کنم، ديدم بايد همشون رو ليست کنم. نتونستم صبر کنم ۲ ساعت ديگه اين‌رو بنويسم که تاريخ فردا بخوره! من ‌که يکبار دانلود کردم يکبار ديگه دارم دانلود ميکنم!

شد خزان ( بديع زاده ) [mp3.]
شد خزان گلشن آشنايي

باز هم آتش به جان زد جدايي
عمر من اي گل طي شد بهر تو
از تو نديدم جز بدعهدي و بي وفايي

با تو وفا كردم، تا به تنم جان بود
عشق و وفاداري، با تو چه دارد سود

آفت خرمن مهر و وفايي
نوگل گلشن جور و جفايي
از دل سنگت آه

دلم از غم خونين است
روش بختم اين است

از جام غم مستم
دشمن مي پرستم .... تا هستم

تو مست از مي به چمن
چون گل خندان از مستي در گريهء من
با دگران در گلشن نوشي مي
من ز فراقت ناله كنم تا كي

تو و مي چون لاله كشيدن‌ها
من و چون گل جامه دريدن‌ها
ز رقيبان خواري ديدن‌ها

دلم از غم خون كردي
چه بگويم چون كردي
دردم افزون كردي

برو اي از مهر و وفا عاري
برو اي عاري ز وفاداري
بشكستي چون زلفت عهد مرا

دريغ و درد از عمرم، كه در وفايت شد طي
ستم به ياران تا چند، جفا به عاشق تا كي

نمي كني اي گل يك دم يادم
كه همچو اشك از چشمت افتادم
تا کي بي تو بود از غم خون دل من
آه از دل تو

گر چه ز محنت خوارم كردي
با غم و حسرت يارم كردي
مهر تو دارم باز

بكن اي گل با من
هر چه تواني ناز
هر چه تواني ناز
كز عشقت مي سوزم باز

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


قاصدک هان چه خبر آوردی!؟

در اين مدت، دوستان عزيز و ناشناس بسياری يافتيم که ميزبان کليک‌هايشان بوده‌ايم! از «نيوزلند» تا «قبرس» و «ايسلند». اما شايد از همه جالب‌تر، دوستي نديده‌است که ۲ سالي‌ مي‌شود که بواسطه يک دوست مشترک ديگر، گاه و بيگاه از احوال هم-به لطف اينترنت- باخبريم. ايشان اکنون در «گويانِ فرانسه» است و هرشب در اين "آخرين‌جرعه" همراه ماست. قاصدکِ امروز تقديم به اين دوستِ عزيز و همه عزيزان همراه.
قاصدک امروز را بايد محکم فــُوت کنم چون هم بايد از شرق به «نيوزلند» برسد و هم از غرب تا «گويان» برود!
از آنجاکه اين همشهری خوب ما مشهدی‌ست (البته از نوع نادر غير بدجنسش!)، هديه‌ای تماماً خراساني دارم!
قاصدک با شعر مرحوم اخوان ثالث، صدای استاد شجريان و کاری از پرويز مشکاتيان. لازم بذکر است که اگر «درگلستانهء‌ شهرام ناظری» - به عنوان نمونه‌ای ناموفق از موسيقي سنتي در تلفيق با شعرنو - را شنيده باشيد،‌ با شنيدن قاصدک قبول ميکنيد که کاری را که در «درگلستانه» ارکستری از عهدهء آن برنيامده در «قاصدک» که در اين اجرایِ زنده، تنها سنتور مشکاتيان و ضرب همايون شجريان، مهارت استادشجريان را همراهي ميکنند، به انجام رسيده است. (بنقل از استاد محمود خوشنام)
توصيه ميکنم حتما گوش کنيد:
برای دانلود:
متن قاصدک[ra.] : با صدای مرحوم اخوان ثالث ، حجم : ۲۴۳ Kb
تصنيف قاصدک[ra.] : شجريان - مشکاتيان، ماهور، حجم : ۲.۱۲ Mb


راستي قراربود يکي بگه کجا ميشه فضای مجاني گرفت با سرعت بالا. چي شد با مرام‌ها؟!؟!

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


نقل قول بزرگان

زندگي را به فردا مگذار
زندگي را به فردا مگذار
روياهاي گاه بگاه را باكي نيست
به فردا هاي دور مينديش،
پشيمان روزهاي رفته مباش
تنها به اميد
افقهاي امروز را بنگر.
به هدف خويش بي هراس دست برآور
هر چند بعيد نمايد
و پيروزي چون فرا چنگ آمد
به شگفتي اندر مشو.
در ميانه مردم جهان، آنان كه به راستي برگزيده‌اند،
آنان كه به روياي خويش دست مي‌يابند،
همواره آن كسانند كه تنها روي بدان مي‌كنند
كه آنان را مشتاقند.
باري، يكي باش نه از بيشمار خيل
بلكه در ميان اندك شمار خاص.

کولين مک کارتی

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


موسيقي: محمود محمودي خوانساري

از رنج و غم هستي‌ فارغ کندم مستی ...... آوازم اگر خواهي از باده خرابم کن

محمودي خوانساري – محمود
تاريخ تولد: ٢٣/٤/١٣١٣
تاريخ وفات: ١٣٦٦
درشهر خوانسار به دنيا آمد. خوانساري خواننده بود و همچنين سه تارنيز مي نواخت. پدرش جمال‌الدين محمودي بود. اساتيدش (بطور غير مستقيم): كمال دهقان، ابوالحسن صبا و منوچهرجهانبگلو بودند. خوانساري يكي از خوانندگان گروه گلها بود. محمود محمودي خوانساري، در موسيقي خود آموخته بود ولي درست خواندن و درست ماندن را با يك عمر رياضت از هنرمندان بزرگ آموخته بود و صدايش حالي و سوزي داشت كه تا كنون كمتر نظيرش ديده شده است . از او آثار متعددي در نوار ضبط شده كه اكثراً آواز هستند و با ساز و هنرمندان معاصر او همراه اند.

بعد از ۳۲۰ دقيقه با شجريان [real audio] و ۲۵۰ دقيقه با بنان [real audio]حالا: نيم‌‌ساعت با خوانساري[real audio]. بازهم منبع فايلها: صفحه موسيقی irib.
توضيح :اين حاج محمود آخر ِ تريپِ پيرمرديه اگه خوشتون نميآد خوب گوش ندين! اين مشکل منه!
(توضيح تکراری برای صدمين بار!: اين صفحه موسيقی irib خيلي نفتيه يک روز کار ميکنه يک روز کار نميکنه اگر الان که اومدين کار نميکنه يک بار ديگه سربزنين )

ملت هوااار هوااار :
فايلهای صوتي که براي دانلود گذاشتم بزودی بعلت ضيق جا حذف مي‌شوند. اگر مي‌خواين سريعتر دانلود کنيدشون. ممنون.
ضمنا اگه کسي جايي رو روی وب سراغ داره که فضای مجاني ميده خبر کنه ممنون ميشم. ثواب داره بخدا! لازم بذکره که برام خيلي سرعت مهمه. بيشترتر ممنون.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


همه و هيچ (از يادداشتهای‌ يک دوست)

تابحال چندين نوشته با عنوان "از يادداشتهای‌ يک دوست"،‌ را خوانده‌ايد. خودم فکر ميکنم اين يکي بهترين آنهاست!
(از يادداشتهای‌ يک دوست)‌
همه و هيچ
او گفت در آغاز:
قسم به سيب که به اختيار خوردم و هنوز خونش در رگهايم جاری است
و قسم به خون که به اجبار می‌خورم بر سر سفره دلتنگی‌ام.
ايستاده ام کنار دريچهء انديشه‌ام
می‌نگرم روزهای شلاق خوردهء هزار ساله را.
که به عادت نان خوردم و نمک
می‌بينم از آغاز، روزهای تاریک و گنگ را
که آرام آمدند و شتابان رفتند
زمزمهء خسته بودنم را می‌شنوم
سلام صبح و خداحافظ شبانه‌ام ...... نان و خون
چرخش تولد تا مرگم ( خاک، سیب، هبوط، خون، خاک)
اشک او قفلی شد بر دهن تازه گشوده اش... و دیگر هیچ!
گفتم:
هفت عدد مقدسی است،
چرخش با هفت شروع می شود و با هفت تمام می شود:
( خدا، خاک، حکمت، رحمت، عشق، خاک، خدا)
اشک قفلی شد بر دهانم و این یعنی:................ همه چیز!!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


غمخوار خويش باش غم روزگار چيست!!!!

دختر ١١ سالهء آبادانى زير کتک‌هاى پدر جان باخت.
موهای بدنم سيخ شد، سردم شد! خشکم زد .... مثل همه که در چنين لحظاتي به سراغ آشنايي همدم ميروند، حافظ را باز کردم:

هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار      كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست
پيوند عمر بسته به موييست هوش دار           غمخوار خويش باش غم روزگار چيست

حافظ را مي‌بندم! فکر ميکنم! اگر دخترک معصوم از زير دست و پای پدرش فرار ميکرد، حتما چندی بعد ميهمان يکي‌ از همين "خانه‌های عفاف" می‌بود.
با خودم فکر ميکنم،‌ اگر جای آن دخترک بودم ترجيح ميدادم شرافتمندانه(!!!) بميرم يا اينکه روزی صدبار شنيدن کلمهء "ج..." را تحمل کنم.
با خودم فکر ميکنم،‌ اگر جای آن دخترک بودم و از خانه فرار مي‌کردم، به کجا بايست مي‌رفتم؟
با خودم فکر ميکنم که ديگر فال نگيرم،‌ حتي حافظ هم سر ناسازگاری دارد!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


نقل قول بزرگان

باراني بايد...
همه چيز گاه اگر كمي تيره مي نمايد…
باز روشن مي شود زود
تنها فراموش نكن اين حقيقتي است :
باراني بايد تا كه آفتابي برآيد
وليمو هاي ترش تا كه شربتي گوارا فراهم شود
و گاه روزهايي در زحمت
تا كه از ما ، انسانهايي تواناتر بسازد.
خورشيد دوباره خواهد درخشيد، زود
خواهي ديد.

كولين مك كارتي
باتشکر از دوستي که اين‌ رو برام فرستاد

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


بن‌بست دل

آه! .......... دل من شلوغترين کوچهء بن‌بست دنياست. روزی از همين روزها تيشه‌ای بدست ميگيرم و ديوار ته کوچه را خراب مي‌کنم،‌ شايد کوچهء‌ دلم خلوت شود. يکي از همين روزها يکي‌ از همين روزها، يکي‌ از همين روزها ........ خدا را چه ديده‌ای شايد اصلا کوچهء دلم توی طرح قرار داشته باشد، شايد اين چند خانهء کلنگي را شهردار دلم خراب کند و يک اتوبان چند بانده به جايش بسازد. آنوقت کنار جاده چند مغازه خواهم ساخت. لابد از سرقفلي هرکدامشان کلی پول گيرم خواهد آمد......... آنوقت شک ندارم، شک ندارم که دلم برای همين کوچهء بن‌بستِ شلوغ تنگ ميشود. کوچهء شلوغي‌ که در آن حتي‌ يک لحظه هم نمي‌تواني ‌با خودت تنها باشي!
دل‌مشغولي
دوست دارم ايندو کلام مولانا را صد بار بنويسم : { تو مگو ما را بدان شه بار نيست .... با کريمان کارها دشوار نيست}......{پس زبان بي‌زباني خوشتر است..... همدلي از همزباني خوشتر است}...... { تو مگو ما را بدان شه بار نيست .... با کريمان کارها دشوار نيست}......{پس زبان بي‌زباني خوشتر است..... همدلي از همزباني خوشتر است}...... { تو مگو ما را بدان شه بار نيست .... با کريمان کارها دشوار نيست}......{پس زبان بي‌زباني خوشتر است..... همدلي از همزباني خوشتر است}...... { تو مگو ما را بدان شه بار نيست .... با کريمان کارها دشوار نيست}......{پس زبان بي‌زباني خوشتر است..... همدلي از همزباني خوشتر است}...... ......................................

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


يادباد آن روزگاران يادباد+بيداد شجريان-مشکاتيان

عجب دنيای کوچکي‌‌ست اين اينترنت! ايميل‌هايي که از دوستان سالهای پيش گرفتم، دوباره خاطرات سالهای پيش را برايم زنده کرد (باز هم بابا نوستالژيا!!) . و به اين فکر ميکردم که حداقل در سالهاي دور - زماني که ما دانشجو بوديم! - دانشگاه شريف بجز اصحاب "کتاب و جزوه و نمره" ساکنين ديگری هم داشت!
شريفي ورزشکار:
بياد دارم اولين سالي که در دانشگاه بودم، آخرين سالي بود که علي‌دايي برای دانشکده متالورژی بازی ميکرد. دانشکده برق ۱۱-۱ باخت ولي ۲ سال بعد همان دانشکده برق در بازيهای گل هندبالي‌ اول و زمين‌بزرگ سوم شد! - شايد برايتان جالب باشد بدانيد که مدت ۴-۵ سالي که دايي برای متالورژی بازی ميکرد هيچ وقت اين دانشکده قهرمان نشد ولي‌ بعد از رفتن علي‌دايي ۳-۴ سال اين دانشکده قهرمان شد! - ولي‌ هر چند که شايد علي‌دايي‌ معروفترين ورزشکار سالهای اخير ايران باشد ولي اگر نظر من راجع به بزرگترين ورزشکار شريف را بپرسند بدون شک خواهم گفت: "ايرج مظفری". جوان خوش قد و بالايي‌ که همان تفاوتي که با همبازی‌هايش در تيم دانشگاه داشت،‌ در تيم‌ملي هم داشت. او زماني که واليبال ايران حرفي‌ برای گفتن نداشت، کاملترين بازيکن آسيا مي‌شد. و آنها که آن ‌سالها خوابگاه بودند بي‌شک داستانهای زيادی از خصلتهای ورزشکاری او بياد دارند.
تمام اين مقدمه و مؤخره برای آن بود که سری به اينجا بزنيد ۲ تا از شريفی‌های سابق. بچه‌ها خدا قوت!
شريفي اديب:
آقا بهرام، يکي‌از ساکنين همين سرزمين. برای من هنوز خاطرهء تيم فوتبال و مجله برق. يک همشهری قديمي!‌ به هر حال ياد ايشان کافي بود که زبان عاميانهء هميشگي من اينگونه تغيير کند! اميدوارم ايشان ما را از راهنمايي‌هايشان محروم نکنند. به بقيهء ساکنين اين سرزمين هم توصيه ميکنم اگر سؤالي‌ در زمينهء زبان و زبان‌شناسي و به‌ويژه خط فارسي و زبان فارسي (مباحثي از قبيل ترجمه، ويرايش، واژه‌گزيني، رسم‌الخط، دستورزبان، و نظاير آن ) دارند، به وبلاگ ايشان رجوع کنيد.
شريفي باصفا:
انسان‌های با خدا در ظاهر مثل همهء‌ ما هستند، اما در درون ..... . ديدنشان شما را بياد خدا مي‌اندازد. نکته، يک آشنای سالهای دور کسي‌ که علاوه بر ديگر محاسن دو خصوصيت بزرگ ديگر برای خوب نوشتن را نيز داراست: یکي که فرزند کويرست و ديگری کم حرف ميزند پس زياد برای نوشتن دارد. به نقل از نکته:
شعری از قيصر امين‌پور:
غنچه با دلي گرفته گفت:
"زندگي" ،
لب ز خنده بستن است،
گوشه اي درون خود نشستن است.
گل به خنده گفت:
"زندگي" ،
شكفتن است،
با زبان سبز راز گفتن است.
گفتگوي غنچه و گل از درون باغچه،
باز هم به گوش مي رسد.
تو چه فكر مي كني؟
راستي كدام يك درست گفته اند؟
من كه فكر مي كنم،
گل به راز زندگي اشاره كرده است.
هرچه باشد او گل است.
گل، يكي دو پيرهن، بيشتر از غنچه پاره كرده است.

و جمله‌ای از منصور:
"اقتلوني ياثقاتي، ان في قتلي حياتي، و حياتي في مماتي، و مماتي في حياتي".

.....................................
موسيقي (برای دانلود! (آقا بهرام چي بايد نوشت!؟ذخيره‌سازی!؟) )
روی الف - کاست بيداد-همايون ، محمدرضا شجريان، پرويز مشکاتيان، فرمت: wav ، حجم : .۳.۹۸ Mb (شرمنده اگر يکم کيفيتش بده ولي براي‌ اين حجم فايل خيلي ‌هم خوبه!)

ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی‌گويد که ياری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلی از کان مروت برنيامد سال‌هاست
تابش خورشيد و سعی باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهربانی کی سر آمد شهرياران را چه شد
گوی توفيق و کرامت در ميان افکنده‌اند
کس به ميدان در نمی‌آيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


آينهء مهر + آينه + انحلال نهضت آزادى

(از يادداشتهای يک دوست)
من آینه‌ای به دست گرفته‌ام تا تصویر رؤیای خویش را بنگرم و به شکفتن بابونه‌های معصوم ایمان بیاورم. آینهء من هیچ غباری را پذیرا نمی‌شود. آینهء من صداقت نگاههایی‌ست که در امتداد آبی جادهء زندگی چشم به راه رسیدن پرندهء خوشبختی‌اند.
من آینه‌ای به دست گرفته‌ام که لبخند پنجره را بی‌نهایت می‌کند و احساس سبز درخت را در جان خستهء باغ می‌رویاند، آینه‌ای که انعکاس شادمانی‌ست و فریاد زلالی برای رهایی، برای سرشاری حجم عشق، برای پرسه زدن در کوچه های آبی لبخند...
اینک بنگر آینهء کوچک مرا و دنیا را در ذهن خویش سبز کن. بگذار آخرین کلام عشق، اولین سپیدهء دیدار مهربانی باشد. بگذار دلت هوای روشنی دریاچهء رویاها را بکند. در آینهء کوچک من، خلوت معطریست برای پروانه‌هایی که عاشق دیدار گل سرخند، عاشق پنجره‌هایی که پرده‌های ضخیم را دوست ندارند.
اینک بنگر آینهء کوچک مرا و به انبوه عشق در جام نور، لبخند بزن! خورشید که بیاید ما با هم از دامن نورانی‌اش گل ستاره خواهیم چید و همسفر با بادبادکهای مسافر تا آسمان هفتم عشق پر خواهیم گشود.
مهم اینست که آینه‌ات بی غبار باشد و دلت هوای بابونه هایی را کرده باشد که هنگام
سپیده دم متولد می شوند.
پس بگشای آینهء خود را
..................ای آینه دار مهر و عاطفه....
....................................
صحبت آينه شد! آينه باز هم گردگيری شده. اين بار با ياد شاملو. برای من جالب بود چون من اين شعر شاملو رو نشنيده بودم.
کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود و
....................انسان با نخستين درد ....

....................................
بشنويد از راديو آزادی: انحلال نهضت آزادى و محکوميت ٣٣ تن ملى-مذهبى توسط دادگاه انقلاب، از ديد يکى از بنيانگذاران، چندعضو و وکيل نهضت آزادى

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


زمستان، مهدي اخوان ثالث + موسيقي شجريان-عليزاده

گاهي اوقات در ميانهء گرمای تابستان، هوا بس ناجوانمردانه سرد است!
زمستان با صدای خود شاعر


سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است.
كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد،‌ نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است.
و گر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون،
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم،
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آي …
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوي. در بگشاي!
منم من! ميهمان هر شبت. لولي‌وش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرينش، نغمهء ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بيرنگ بيرنگم.
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست.
صدائي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي‌دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهانست.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.
سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلود مهر و ماه،
زمستان است.

اين شعر را اخوان ثالث در زمستان ۱۳۳۴ تهران به احمد شاملو تقديم کرده‌است. بجاست همين‌جا يادی از اين دو عزيز بکنيم. روحشان شاد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موسيقي (براي شنيدن)
کاست زمستان، محمدرضا شجريان، حسين عليزاده، کنسرت شمال امريکا زمستان ۲۰۰۰
منبع فايلها newpersia :
پيش در آمد ، آواز ، بيداد ، عراق ، داد ، شوشتری-همايون

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


چهارپارهء الکترونيکي! + هرچي از چي اومده؟

دوبيتي:
يکي اينتر يکي ديووايس پسندد
يکي پفک يکي آددامس پسندد
مـــُو از هـر آنــــچه بيزارُم به عـــالم
پسندُم آنچه را استاد جونم که بهم RA ميده بعد کاری بکارم نداره بعد من اينترنت بازی ميکنم، وبلاگ مينويسم ... چي شد؟ يادم رفت مصرع رو تموم کنم.... آها!... رديف چی بود..... پسندد!!؟

توضيحات:
*منظور شاعر از اينتر در مصرع اول باشگاه اينترميلان ايتاليا، که سال گذشته هم مانند سنوات پيش قهرماني را در هفتهء پاياني به رقبا سپرد نيست. منظور شاعر اينترکانکشن ( interconnection ) که دانشي از علوم دنياي مايکروالکترونيک است، ميباشد. برای اطلاعات بیشتر ميتوانيد به اين مقاله (از همان استاد عزيز مذکور در مصرع آخر!) رجوع کنيد.
*در همان مصرع: ديووايس همان device ميباشد که شاخه‌ای ديگر از دنياي مايکروالکترونيک است. منتقدان تشديد بر روی حرف واو را نه تنها بدليل ضرورت وزنی، بلکه نشان از تشديد وخامت اوضاع شاعر دانسته‌اند.
*شاعر با بکار بردن پفک و آدامس در مصرع دوم قدرت خود را در کاربرد صنايع ادبي نشان داده است. چرا که علاوه بر صنعت ادبي تضاد ايندو با اينتر و ديوايس دارای صنعت لف‌ونشر نيز مي‌باشند! شاعر همان‌گونه که خوردن همزمان پفک و آدامس را موجبات دردسر ميدانسته اختلاط اينترکانکشن و ديوايس را مضر تشخيص داده است. بار ديگر اديبان با ايمان کامل به قدرت کلامي شاعر تشديد بر روی حرف دال در آددامس را نه بخاطر مشکلات وزني که نشاني از متشدد بودن اوضاع ميدانند.
*در مصرع پاياني RA stands for Research Assistantship

هرچي از چي اومده؟
اينرو هم همين الان گرفتم خيلي باحاله!

AUDI ..... Another Ugly Deutsche Invention
BMW ..... Brings Me Women
FIAT ..... Failure in Italian Automotive Technology
FORD ..... Fix Or Repair Daily
HYUNDAI ..... Hope You Understand Nothing's Driveable And Inexpensive
SUBARU ..... Screwed Up Beyond All Repair Usually
VOLVO ..... Very Odd Looking Vehicular Object
PORSCHE ..... Proof Of Rich Spoiled Children Having Everything


  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


 

کاشکي اين‌رو نمي‌خوندم. يا اگر خوندم کاشکي لينک بهش نمي‌دادم. يا اگه لينک دادم کاشکي شما نمي‌خوندين. يا حالا که خونديم کاشکي کاری از دستمون بر مي‌اومد!!!
خبر:
من که ميگم اين خبر رو اشتباهي استکبار جهاني پخش کردن. شما پرس و جو کنين باور نکنين.
اسد الله بادامچيان، معاون سياسى «هيات موتلفه اسلامى» در جمع امامان جمعه و جماعات استان تهران براى نخستين بار شادى را به نوع مشروع و غيرمشروع تقسيم کردو گفت روحانيت بايد در جامعه «شادى مشروع» ايجاد کند. وى افزود: اين دولت است که بايد در مورد شاديها تصميم بگيرد و برنامه ريزى کند نه خود آدمها.
نميدونم شايد خرداديان توبه کنه، شايد اصلا .... ای بابا تو هم باز گير دادی به خرداديان!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :


کاج‌ها عاشق نمی‌شوند (از يادداشتهای يک دوست)

کاجها، همیشه برایم عبرتند و الگو
می‌خواستم ایستاده باشم
.........تا همیشهء بودنم.
کاج یعنی ایستادگی، یعنی جوانمردی
.........و تو کاج نبودی،
....................سایه اش هم حتي.
همیشه دیر می‌شود.
...........همیشه وقتی به فلاکت می‌رسم
........................................به خودم می‌آیم.
پشیمان می‌شوم
...........و خودم را محاکمه می‌کنم.
......................وقتی که برای برائت دیر شده است
..............................................و باید به حبس بروم.
........................................................بی آنکه کسی
...............................................................وکالت احساساتم را بپذیرد.
در حضور این خاطره‌های تلخ می‌گویم:
...........که سادگی آفت من است!
....................................و عشق،
.......................................که همیشه دردسر می‌آفریند.
برگهای سوزنی داشتن،
...........و زیبا بودن و ایستادن،
..........................همیشه سخت است
تازه فهمیده ام که کاج‌ها،
...........هیچ وقت عاشق نمی‌شوند.
توضيح کوچولو:
من يک جاي ديگهء اين سرزمين يه خونه ديگه اجاره کردم، که ازش به عنوان چرک‌نويس استفاده ميکنم، بعلاوه به عنوان يه استـَک (stack) برای اين يکي خونه. که یک دوست خوب که نميدونم اجازه دارم اسمشو بگم يا نه -پس نميگم- ( اگه خودشون خواستن تو نظرخواهي بنويسن ) اونجا رو کشف ميکنند. غرض از اين داستانها اينه که من رفتم و يه پيغام به شوخي براشون گذاشتم اميدوارم دلخور نشده باشن. دوما نرويد اونجا (اول عاميانه نوشتم چيز بدی شد!). اونجا هم خبری نيست وکلا بيشتر از همين يک جرعه که ته اين جامه، اونجا چيزي پيدا نميشه!

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۱
تگ ها :