شرح پريشاني

براستي راز جاودانگي ِ يک نغمه، يک کلام، در چيست!؟ ..... در يک حس ِ مشترک؟! ..... ولي چگونه است که بعضي از حس‌هاي مشترک، تا اين‌حد تاثير گذارند؟! .... گويا بنحوي بر روي قطبهاي تابع تبديل ما دست مي‌گذارد!
چگونه مي‌شود که تا به اين حد با ترکيب‌بند "وحشي بافقي" حس قرابت مي‌کني!؟ بياد ندارم صداي "عبدالوهاب شهيدي" را نخستين بار کي شنيدم. اما هميشه با شنيدن نام "شهيدي" بياد همين ترکيب‌بند مي‌افتم. ولي‌ بياد دارم کي همهء شعر را حفظ کردم!
برای دانلود:
شرح پريشاني [ra.] ، حجم 6 Meg

توضيح:‌
۱- "فردوس" پيغام داده که نميتونه real audio ها رو بخونه، کسي ميدونه چرا!؟
۲- اگر کسي اطلاعاتي راجع به اين ترانه داره، ممنون ميشيم ما رو هم خبر کنه.
۳- کلي استعداد بخرج دادم تا با Trade off بين کيفيت و حجم يکجوری به نقطه بهينه برسم، خلاصه اينجوري شد که بايد از اونها که لينکشون کند هست عذر خواهي‌ کنم.

-------------------------------------------------------------------------------------
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد .... داســـــتان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر‌ و ‌ساماني من گوش كنيد .... گفتگوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جانسوز نــگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم .... ساكن كوي بــت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانهء رويي بوديم .... بستهء سلسله سلسله مويي بويم
كس درآن سلسله غيراز من‌و‌دل بند نبود
يك گــــرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه‌زنش اين‌همه بيمار نداشت .... سنبل پر شكنش هـــيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتري و گـرمي بازار نداشت .... يوسفي بود ولي هـــيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گــــــرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي‌و‌رعنايي او .... داد رســـــــــوايي من شهرت زيبايي او
بس که دادم همه جا شــرح دلارايي او .... شــــهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کي سر و برگ من بي‌سروسامان دارد
...........
-------------------------------------------------------------------------------------

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


گلي از گلستان سعدي - باب دوم

بشنويد

بخشايش الهي، گمشده‌اي را در مناهي، چراغ توفيق فرا راه داشت، تا به حلقهء اهل تحقيق درآمد. به يمن قدم درويشان و صدق نفس ايشان، ذمائم اخلاقش به حمائد مبدل گشت. دست از هوي و هوس كوتاه كرده و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز كه: "بر قاعدهء اول است و زهد و طاعتش نامعول".

به عذر و توبه توان رستن از عذاب خداي ....... وليك مي‌نتوان از زبان مردم رست

طاقت جور زبانها نياورد و شكايت پيش پير طريقت برد كه از زبان مردم برنجم. جوابش داد كه شكر اين نعمت چگونه گزاري كه بهتر از آني كه پندارندت.

چند گويي كه بد انديش و حسود ....... عيب جويان من مسكينند
گه به خون ريختنم برخيزند ........... گه به بد خواستنم بنشينند
نيك باشي و بدت گويد خلق ......... به كه بد باشي و نيكت بينند

ليكن مرا كه حسن ظن همگان در حق من به كمال است و من در عين نقصان روا باشد انديشه بردن و تيمار خوردن.

اني لمستتر من عين جيراني ..... الله يعلم اسراري و اعلاني
در بسته بروي خود ز مردم ........... تا عيب نگسترد ما را
در بسته چه سود عالم الغيب ........... داناي نهان و آشکارا

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


پرسشنامه (از يک خواننده)

يه آقا نيمايي - که من نميشناسمش - برام ميل زده و گفته که اينو بگذارم اينجا. خودتون بخونين و ببينين ميتونين کمک کنين يا نه، ممنون

------------------------------------

سلام - من دانشجوي ارشد رشته مديريت بازرگاني دانشگاه آزاد - اگر خدا بخواهد ترم آخر - هستم .
موضوع پايان نامه من در مورد استفاده هاي تجاري از اينترنت در ارتباط با بيمه براي يكي از شركتهاي بيمه در ايران است .
در اين رابطه من احتياج به نمونه گيري دارم - آن هم از كاربرهاي اينترنت كه استفاده هاي مختلفي از اينترنت كرده باشند.
و به نظرم رسيد كه كساني كه از وب لاگها استفاده مي كنند اين خصوصيت را دارند.
ممنون خواهم شد اگر به آدرس من ايميل بزنيد و به اين سوال ها جواب بدهيد :
nima_akhbary@yahoo.com

( قبلا از نويسنده ابن وب لاگ كه اجازه دادند من اين نوشته را در وب لاگ شان بگذارم تشكر مي كنم )

1- مي دانيد كه كارهاي دانشگاهي معمولا يك سري كارهاي آمارگيري دارد و بايد خصوصيات افرادي كه جواب مي دهند را دسته بندي كرد.

لطفا مشخصات كلي خود را هرطور كه مايليد برايم بنويسيد مثلا :

- مجرد يا متاهل بودن
- سن ( اگر دقيق برايتان امكان ندارد تقريبي يا در چه حدودي )
- جنسيت ( زن - مرد )
- اينكه خودتان درامد داريد يا تحت تكفل هستيد
- تعداد اعضاي خانواده
- اينكه چه مدت از اينترنت استفاده مي كنيد و چه مدت است با اينترنت كار مي كنيد
- اينكه چند نفر در خانواده شما از اينترنت استفاده مي كنند
- اينكه در ايران هستيد يا در خارج از ايران
- لطفا هر معلوماتي كه فكر مي كنيد به اين موضوع مربوط است و از نظر شما محرمانه نيست را برايم بنويسيد

2- آيا تابحال بوسيله اينترنت خريد و فروش انجام داده ايد ؟ اگر بلي لطفا توضيح دهيد

3- چه نوع بيمه هايي استفاده مي كنيد و از كدام شركتهاي بيمه ؟ لطفا در مورد نوع بيمه ها توضيح دهيد .

4- اگر افراد بتوانند از راه اينترنت خود را بيمه كنند آيا شما هم با اينترنت اين كار را مي كنيد ؟ فكر مي كنيد اگر چنين موردي پيش بيايد چه مسائلي مطرح مي شوند ؟ چه موانعي وجود دارد ؟ آيا شما مراجعه به دفاتر بيمه را ترجيح مي دهيد ؟ يا استفاده از سايت اينترنت را ؟ لطفا دليل خود را بيان كنيد.

5- در ارتباط با بيمه چه مسائلي در مورد شما وجود داشته است كه احتمال مي دهيد با توجه به آنها بتوان از سايت اينترنتي شركت بيمه در ايران استفاده مفيدتري نمود ؟

در خاتمه از همكاري شما جهت ارسال ايميل به من تشكر مي كنم و از اينكه وقتتان را گرفته ام پوزش مي خواهم

با تشكر نيما
Nima_akhbary@yahoo.com

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


 


J'J

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


پركن پياله را ....

وقتي که حتي آخرين جرعهء‌ اين جام تهي‌ هم مستت نمي‌کند!
وقتي که تشنه‌اي
و وقتي که آب تشنه‌تر از توست
و و و
.....

تشنه مي‌نالد که کو آب گوار ....... آب هم نالد که کو آن آب‌خوار (مولانا)


پركن پياله را،
كاين آب ِ آتشين،
ديري است ره به حالِ خرابم نمي‌برد!

اين جام‌ها - كه در پي هم مي‌شود تهي -
درياي ِ آتش است كه ريزم به كام ِ خويش،
گرداب مي‌ربايد و
آبم نمي‌برد!

من با سمند ِ سركش و جادويي ِ شراب،
تا بيكرانِ عالم پندار رفته‌ام
تا دشتِ پرستارهء انديشه‌هاي گرم
تا مرز ناشناختهء مرگ و زندگي
تا كوچه باغ ِ خاطرهاي گريز پا،
تا شهر يادها ....
ديگر شراب هم
جز تا كنار ِ بستر ِ خوابم نمي‌برد!

هان اي عقابِ عشق!
از اوج قله‌هاي ِ مه‌آلود ِ دوردست
پرواز كن به دشتِ غم‌انگيز ِ عمر ِ من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي‌برد ...!

آن بي ستاره ام كه عقابم نمي‌برد!

در راه زندگي،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه: آب .... آب ...!
ديگر فريب هم به سرابم نمي‌برد

پركن پياله را .....

زنده ياد فريدون مشيري

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


ساز بدآهنگ

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که مي‌بينم

بدآهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
ببينيم آسمانِ هر کجا
آيا همين رنگ است؟!؟

م.اميد

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


حجم بی‌رنگ خيال(از يادداشتهای‌ يک دوست)

چه بسيارند و طولانی

لحظه‌های دلتنگ،
لحظه‌های خسته،
لحظه‌هايی که در پس تنهايی پرده،
نگاه متروک پنجره
رنگ شب می‌گيرد.
آن لحظه‌های پرشکوه
تو را می‌آفرينند
بر زمين بی‌برگ و بر رؤيای سبز من،
که درختانش
فصل روييدن گلهای نی را به ياد دارند
و غنچه‌های نياز
در بهار گلهای کاغذی نی شکفند
و بوی عطرشان
با راز غربت سکوت
پيوندی ماندگار دارند.
از ميان خاطراتم می‌گذرم،
و تو را که به بی کران آميختی، می‌جويم
تا جاودانت کنم
بر لحظه‌های بی‌انتهای
شبهای غمگين
با اشک
در ديدگان بی فروغم خواب،
که راز خزان را
بی برگ و زرد
صدای خش‌خش، گامهای رهگذار پير
بر سنگفرش کهنه معبر عمر می‌داند.
ای لحظه‌های خاطره،
تو را آغوش می‌کشم،
با غبار نازک هوای بازدم،
ميهمان مضطرب امواج،
رقصنده بر تپيدن قلبم.
ای حجم بی‌رنگ خيال.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


کي مي‌رسد باران؟!؟

برای دانلود:
داروک [ra.] حجم ۱.۴ Meg
شــــعـر : نيما يوشيج
با صدای : محمد رضا شجريان
ساختهء : محمد رضا لطفي


خشک آمد کشتگاهِ من

در کنار کشتِ همسايه
گرچه مي‌گويند: مي‌گريند بر ساحل نزديک
سوگواران در ميان سوگواران

قاصد روزان ابري
داروک!
کي مي‌رسد باران؟!؟

بر بساطي که بساطي نيست!
در درون کومهء تاريکِ من
که ذره‌اي با آن نشاطي نيست!
و جدار دنده‌هاي ني به ديوار اتاقم
دارد از خشکيش مي‌ترکد
چون دل ياران که در هجران ياران

قاصد روزان ابري
داروک!
کــــي مي‌رســـد بـــــــاران؟!؟

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


از کلام شيخ اجل

من ايستاده‏ام اينك بخدمتت مشغول
مرا از آنچه كه خدمت قبول يا نه قبول؟
نه دست با تو در آويختن نه پاي گريز
نه احتمال فراق و نه اختيار وصول
كمند عشق نه بس بود زلف مفتولت
كه روي نيز بكردي ز دوستان مفتول؟
من آنم، ار تو نه آني كه بودي اندر عهد
بدوستي كه نكردم ز دوستيت عدول
ملامتت نكنم، گرچه بيوفا ياري
هزار جان عزيزت فداي طبع ملول
مرا گناه خودست، ار ملامت تو برم
كه عشق بارگران بود و من ظلوم جهول
گر آنچه بر سرمن ميرود ز دست فراق
علي التمام فرو خوانم الحديث يطول
زدست گريه كتابت نميتوانم كرد
كه مينويسم و در حال ميشود مغسول
من از كجا و نصيحت كنان بيهده گوي؟
حكيم را نرسد كدخدائي بهلول
طريق عشق بگفتن نميتوان آموخت
مگر كسيكه بدد در طبيعتش مجبول
اسير بند غمت را بلطف خويش بخوان
كه گر بقهر براني، كجا شود مغلول؟
نه زور بازوي سعدي كه دست قوت شير
سپر بيفكند از تيغ غمزهء مسلول

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


يادي از جلال آل احمد، بمناسبت ۱۸ شهريور

منبع ۸۰٪ مطالب زير سايت بنياد ايرانشناسي مي‌باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كودكي جلال آل احمد در نوعي اشرافي روحانيت گذشت. جلال در اين‌باره مي‌گويد: « در خانواده اي ( مسلمان ـ شيعه ) برآمده‌ام. پدر و برادربزرگ و يكي از شوهرخواهرهام در مسند روحانيت مردند. و حلال برادرزاده‌اي و يك شوهرخواهر ديگر روحاني‌اند، و اين‌تازه اول عشق‌ست. كه الباقي خانواده همه مذهبي‌اند. با تك و توك استثنايي »

دوران كودكي جلال، از بستر يك تربيت مذهبي آغاز شد؛ با اتمام دورهء دبستان، پدرش او را نزد « سيد هادي طالقاني » برد تا از محضر اين استاد كه خود نيز در گذشته نزد وي تلمذ كرده بود، استفاده نمايد. جلال با رسيدن به مقطع دبيرستان با منع پدر جهت ادامه تحصيل مواجه شد، زيرا بعد از مرگ برادر بزرگترش، پدر عزم خود را جزم نموده بود تا از جلال جانشيني براي محراب و منبرش سازد. همچنين او اعتقاد داشت كه « مدارس تحصيلاتشان به بي‌ديني مي‌انجامد ». با باز شدن كلاس‌هاي شبانه‌ي دارالفنون، جلال پنهان از چشم پدر، در آن مدرسه ثبت نام نمود. او روزها به كار ساعت‌سازي - بعدها سيم‌كشي و چرم‌فروشي - مشغول بود، و شبها درس مي‌خواند. وي با درآمد كار روزانهء دوره‌ي دبيرستان را تمام كرد و در سال 1322 موفق به اخذ ديپلم شد. پس از ختم دوره‌ي دبيرستان، پدرش او را به نزد برادر بزرگترش در نجف اشرف فرستاد پس از بازگشت از نجف در سال 1322 وارد دانشسراي عالي شد و در آنجا در رشته‌ي ادبيات فارسي، ليسانس خود را گرفت.

جلال آل احمد در روز سه شنبه 18 شهريور ماه 1348، در اسالم گيلان در گذشت. در مورد علت مرگ جلال هنوز ابهاماتي وجود دارد، خانم دانشور همسر جلال و كسي كه در آخرين لحظات زندگي وي در كنارش بود چنين مي‌گويد :« با دكتر عبد الحسين شيخ به خانه ميهن آمديم و من جريان واقع را براي دكتر شيخ گفتم . او جلال را معاينه كرده بود و و علت مرگش را به اغلب ِ احتمال، آمبولي يا آنفاركتوس تشخيص داده بود.
وی در ري - مسجد آيت الله فيروزآبادي - به‌خاك سپرده شد كتابهاي زيادي از زنده ياد جلال آل احمد به طبع رسيده كه از جمله آنها عبارتند از:
غرب زدگي
روشن فكران
زن زيادي
يك چاه و دو چاه
ولايت عزرائيل
خط و زبان فارسي
پنج داستان
نفرين زمين
چهل طوطي
اورازان
ديد و بازديد
دستار
هفت مقاله
سفر به مصر
قمار باز
تشنگي و گرسنگي
مائده هاي زمين
خسي در ميقات
كرگدن
بازگشت از شوروی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يک جوک هم از نبوي‌ آنلاين!
جواد گفت: اين جلال آل‏احمد كه هي ازش تعريف مي‏كنن فقط يه كتاب خوب نوشته، اونم بوف‏كوره.
يكي گفت: بوف‏كور مال صادق هدايته که!
جواد گفت: ديگه بدتر، يه كتاب خوب داره اونم صادق هدايت براش نوشته.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


پند قديمي !!!!!

کلي چيز نوشتم پرشين بلاگ خوردشون! بابا جان اگه گشنته برو از اونها که دستشون تندتره بخور!
خوب!
خلاصهء چيزهايي که خورده شد:
نقل حکايت قديمي که: پدر فرزندانش رو نصيحت مي‌کنه که در هنگام عصبانيت يک سري کارها رو انجام ندهند. من به اونها اين يکي رو اضافه مي‌کنم که

"وقتي عصباني هستين وبلاگ ننويسين!"

بعد توضيح دادم که شايد اگه شما هم جاي من بودين و تو اون شرايط خاص يکي بهتون ميگفت: "رضا! ديدي تو وبلاگت چي نوشتن ... " اون‌وقت شما هم هذيونهايي مي‌گفتين که بعدش خودتون هم از خودتون ميترسيدین!
خلاصه اينکه من منظورم هيچ شخص خاصي نبود و اصلا از دست هيچ کس ناراحت نبودم که بخواهم بياد و معذرت‌خواهي کنه! تنها منظورم به خودم و هممون بود که راجع به اين ژن ايراني‌مون(!!!!!) يه کم فکر کنيم.
از همهء شما که اومدين و بجا مطالب معمول هذيونهايم رو تحمل کردين! معذرت ميخوام.
از همه اونها که پيغام گذاشته بودن، و من بي‌دليل تو اون شرايط ناراحت شدم معذرت مي‌خوام.

وسط اون دعواها بدسکتور يه سوال پرسيده بود:
س. " اگر ادرس سايتي را داري كه غزلي از حافظ را بتوان جستجو كرد( فال نمي خواهم) ممنون مي شوم به من هم بگويي."
ج. من تو google از Advanced Search استفاده ميکنم.
کلمه هايي که ميخواين رو طبق معمول وارد کنيد و تو قسمت Domain ادرس يه سايتي که ديوان کامل حافظ رو داره وارد کنين مثل mehrargham.com
مثال:
اينجا ماحصل گشتن "غريب" در ديوان حافظ

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


سخني با خودِ شما!!

قبل از اينکه شروع کنم، لازمه از همکارانِ آخرين جرعهء جام، خانمها (!!) "هزاردستان" و "فرناز" معذرت‌خواهي کنم!

راستش قبل از اينکه شروع کنم به وبلاگ نوشتن يک مشکل اساسي، مشکل تايپ کردنم با ۱ کارکتر بر دقيقه بود (+ هزار تا مشکل ديگه مثل بي‌سوادي و ...). حالا کلي پيشرفت کردم شده ۲ کارکتر بر دقيقه! با اين اوصاف، کلي از مطالبي که خونده‌ بودين زحمتش رو "هزاردستان" و "فرناز" کشيده بودند، که يکبار ديگه ازشون تشکر مي‌کنم. از اونجا که اصرار داشتم کپي‌رايت رو رعايت کنم، فکر کردم کوچکترين تشکري که مي‌تونم بکنم اينه که اسمشون رو بگذارم اون گوشه. "از يادداشتهای‌ يک دوست" کاملا نوشته‌های فرناز بودند (بجز يکي‌شون).

اما طي چند روز گذشته، چند اتفاق عجيب افتاد. اولش مي‌خواستم خيلي طبيعي از کنارش رد بشم ولي بنا به دلايل ِ ذيل، ديدم که نمي‌شه.

از آقايان و خانومهايي که حس کارآگاه بازي کشته‌شون و احساس "دِرِک پلنگ!" بودن مي‌کنند، خواهش مي‌کنم به اين سؤال، جواب بدن که:" چرا من رو به عقد فرناز در آوردن!؟!؟" در حاليکه من تنها سالها پيش - اون‌هم براي يک موضوع کاری - از شهری که ايشان آنجاست، گذر کردم!! شما که خيلي زرنگ‌ هستين، بايد تا حالا کشف مي‌کردين که هزاردستان هم "ذکور" نيست!!!! و شايد قرينه‌های کافي‌تري برای خواندن خطبه‌تان موجود بود !!!!!! تازه خيلي بلاگستان شانس آورد اين قضيه رو به افرادي که توي ليست "دوستان وبلاگي" ام هستن، تعميم ندادن! هر چند که زياد هم خورده نمي‌گيرم، وقتي‌که تو سريالهای تلويزيون به پدربزرگ ۹۰ سالهء اين‌يکي خانواده و مادربزرگ ۸۰ سالهء اون‌يکي‌ خانواده رحم نمي‌کنن و نهايت، سريال با ۶-۵ تا ازدواج توأمان (در نهايت شادی!!!!!) پايان مي‌پذيرد، تأثيرپذيری کارآگاه‌های وطني وبلاگستان چندان هم بي‌راه نيست!
باز هم شانس آورديم اينها يک سري اسمهاي مجازی تو دنيایِ‌سايـبر هستند، وگرنه معلوم نبود چکار که نمي‌کرديد!!!!!؟؟؟

اما يک مسألهء مهم که توی وبلاگ‌ها رعايت نمي‌شه رعايت حريم خصوصي افراد هست. وقتي حرفهاتون يکجا ثبت مي‌شه موضوع با صحبت‌های دوستانه فرق ميکنه. من شخصا پيش از اين هم، اين‌رو به چند تا از دوستايي که تو ليست "دوستان وبلاگي" ام هستن گفتم. تو يکي از اين وبلاگها مطالبي رو خوندم که اگر بيرون از ايران بود براحتي مي‌تونست نويسنده‌اش رو بفرسته زندان. ولي حالا که قانون، ما رو مجبور نميکنه که حريم افراد رو محترم بدونيم دليل نميشه هر حرفي دلمون خواست، بگيم!

يک دليل ديگه که اينها رو مينويسم اينه که خان‌داداش ما مي‌آد اين‌طرف‌ها. خوشبختانه بچه‌ء بامراميه و نرفته خبر رو بگذاره کف دست مامانم! والا معلوم نبود الان چند نفر سکته کرده‌بودن!

يکي ديگه اينکه من از اون بچه ننه‌های شيرپاکتي هستم که مامانشون مي‌ره براشون خواستگاری و بعد خبرشون مي‌کنه!!!!!! خانمهایِ فمينيست هم اگه نظري دارن برای همکاران آخرين جرعه بفرستن!!!

خلاصه اينکه نمي‌دونم چرا ولي يه کم عصبي‌ام!! به تموم اونهاکه پيغام گذاشتند هم ۲ روز فرصت ميدم که از خودشون دفاع کنن! :-)

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


پراکنده

فضائل كوچك در نزد عوام جلب تحسين مي‌كند و فضائل متوسط باعث تحيرشان مي‌شود و فضائل عاليه را اصلا درك نمي‌كنند.
بيكن

در هستی دو فاجعه است برآورده نشدن آرزوها، و برآورده شدن آرزوها.
برنارد شاو

من کشف کردم که:
تو ما ايراني‌ها قسمت معذرت‌خواهي مغزمون رو برداشتند و بجاش تعارف نصب کردن!!
(توضيح:ربطي به هيچي نداره)

يک خبر:
فرهاد مهراد، خواننده و آهنگساز موسيقى پاپ دهه ١٩٧٠، در ۵٩ سالگى در اثر بيمارى کبد، در پاريس درگذشت.

چقدر من از اينکه پرشين‌بلاگ آسونترين راه رفتن به آمريکا رو جار ميزنه خوشحالم!!!!!!

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


براي خوشبوترين گل دنيا

دنيا يک شعر نيست، من هم شاعر نيستم. اما اگر شاعر بودم بهترين شعرم را براي مادر مي‌سرودم.

مادر
"م"

يادآور تمام مهرباني‌ها و محبت‌هاي تست.
"ا" و "د"
يادآور "الف" قامت توست که در پاي من "دال" شد.
"د"
يادآور تمام دردهايي بود که من آفريدم ولي تو رنجش را کشيدي.
"ر"
هنوز براي من يادآور صداي زيباي توست که مرا از آن دورها صدا مي‌زند
و هنوز نگران است که رضاي‌اش چه مي‌کند!

از خدا بهترين‌ها را براي تو عزيزترين مي‌خواهم.
اي مادر عزيز که جــانم فــدای تو
قربان مهرباني و لطف و صفاي تو ....

دنيا يک شعر نيست، من هم شاعر نيستم. اما اگر شاعر بودم بهترين شعرم را براي مادر مي‌سرودم.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


مست با تو بودن (از يادداشتهای‌ يک دوست)

در رؤياهايم مست بودم، مست خواب و مست با تو بودن
اما تو نبودی...
من بودم و دريا و خوابی که تو را کم داشت
و گوش ماهيهايی که صورتشان را با موج شسته بودند و
لاک پشتی که در رؤياهايش مست بود، مستِ خواب....
دريا بود و ماسه‌های آب خورده‌ای که دستهای مرا مي‌بوسيد
تا برای عشق کهنه مان برجی بسازم و قايق کوچکی که عزم تورا می‌جست
اما تو نبودی...
آنجا همه چيز آبی بود اما نه آبی آسمان، که آبی‌اش دريايی بود
حتی رنگ پرواز مرغان دريايی هم آبی بود
آبی يک دست و يا شايد من هرآنچه را که بود آبی می‌ديدم
گفتم که:
مست بودم، مست خواب و مست با تو بودن
اما...
تو نبودی!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


بمناسبت ۱۲امين سالگرد خاموشي م.اميد

ابتدا ذکر چند نکته:
** با رفتن به ايــنـجا مي‌توانيد زمستان را بخوانيد و بشنويد با صداي شاعر و کاست زمستان، شجريان-عليزاده.
**‌ منبع مطالب زير سايت بنياد ايرانشناسي مي‌باشد. از آنجا که روايات تاريخي همواره با حرف و حديث همراهند، من شخصاً در خصوص صحت و سقم مطالب زير نظري ندارم. اما واجب‌تر، توضيح ِ اينکه چرا مطالبِ آن سايت را کپي کردم؟!
يکي اين‌که طراحي ِ بسيار بدِ سايت، و قطع شدن‌هاي روزانه، امکان اينکه خواننده را با دادن لينکي برسر موضوع فرستاد نبود. ديگر اينکه با حضور وبلاگهاي ..... بنا به قانون اول هودر : هر منبعي که زودتر يونيکد شود بصورت نمايي منتشر مي‌شود!!! پيشنهاد مي‌کنم اگر شخصي مي‌خواهد مثنوي را باب ِ ميل خود تغيير دهد يک نسخه مثنوي يونيکد در اختيار جماعت بلاگر قرار دهد. غرض اينکه، تا پيش از آنکه تمام اين اسناد فراگير شوند، خوب بود به‌نحوي تمام اين مطالب نقد شود. از عزيزاني که راجع به نوشته‌هاي زير مطلبي دارند يا دوستان ديگري را که در اين خصوص اطلاع دارند را مي‌شناسند، خواهش‌مندم، منرا از نظراتشان آگاه کنند. با کمال تشکر.

زندگينامه:
مهدي اخوان ثالث ( م - اميد ) در سال 1307 هجري شمسي در مشهد قدم به عرصهء هستي نهاد. نام پدرش، علي و نام مادرش مريم بود. پدر ِ مهدي از مردم يزد بود كه در جواني به مشهد مهاجرت كرده و در اين شهر سكونت اختيار نموده و ازدواج كرده بود. وي به شغل داروهاي گياهي و سنتي مشغول بود. اخوان به هنگام تولد با يك چشم واردِ اين جهان شد اما پس از مدتي چشمِ ديگر او به‌روي عالم و آدم باز شد، خود در اين باره مي گويد: « پدر من عطار - طبيب بود و مادر هم كارش خانه‌داري و بعدها هم دعاگويي و نماز و طاعت و زيارت امام رضا و از اين قبيل. بعد از مدتي با درمان‌هاي پدر و دعاهاي مادر ونذر و نيازهايش آن چشم ديگر را هم به دنيا گشودم. خدا به من رحم كرد و الا حالا دنيا را با يك چشم مي‌ديدم. اما حالا با دو چشم مي بينم.»

مهدي اخوان ثالث تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود به پايان رسانيد و فارغ التحصيل هنرستان صنعتي شد. گرايش به هنر موسيقي، قسمتي از فعاليت‌هاي دوران كودكي مهدي اخوان ثالث را تشكيل مي‌داد او مي‌گويد : « مشكلي كه من داشتم در ابتداي كار پيش از كار شعر، پدرم مردي بود ـ يادش برايم گرامي ـ كه به قول معروف قدما روي خوش به بچه نمي‌خواست نشان بدهد، به پسرش به فرزندش يعني اخم‌ها در هم كشيده و از اين قبيل و من مانده بودم چه كنم، پيش از شعر، من با موسيقي سرو كار پيدا كرده بودم، پيش استاد سليمان روح افزا مي‌رفتم و همچنين پسرش ساز مي‌زدم، تار ... من نمي‌گذاشتم پدر بفهمد كه من با ساز سر و كار دارم، چون مي‌دانستم تعصبش را. برادرش را وادار كرد كه تار را دور بيندازد و كار نكند و اينها، تار برادرش را كه عموي من باشد، من گرفتم و خلاصه اينها. »
بدين ترتيب كودكيِ وي با هنر شعر و موسيقي درهم آميخت هرچند پدرش معتقد بود كه «صداي تار همان صداي شيطان است» و او را از نزديك شدن به موسيقي باز مي‌داشت، او در اين‌باره مي‌گويد : « [پدرم] گفت: باباجان اين كار را ديگه نكن. گفتم چه كاري؟ گفت هموني كه گفتم. خوب البته فهميدم چي مي‌گه. بعد گفتم چرا آخه باباجان، مثلاً به چه دليل؟ گفت كه دليلش رو مي‌خواي؟ گفتم: بله. گفت: اين نكبت داره، صداي شيطان‎ِ ... و از اين حرف هايي كه مي شد نصيحت كرد ...

از استادانِ دوران كودكي مهدي اخوان ثالث در زمينه موسيقي، سليمان روح افزا يكي از نوازندگان تار بود. در شعر و شاعري نيز اين حركت در منزل مهيا گرديد؛ پدرش از آنجاييكه به شعر علاقه داشت انگيزهء لازم را در مهدي بوجود آورد، و در اين مسير معلمش پرويز كاويان جهرمي نيز از او حمايت نمود. چيزي نگذشت سر از «انجمن ادبي خراسان» درآورد و با بزرگان شعر آن روزگار از نزديك آشنا شد. از استاداني كه او در اين انجمن با آنها آشنا شد استاد نصرت (منشي باشي) شاعر خراساني بود كه اخوان ثالث درباره او چنين تعريف مي كند: « در خراسان وقتي كه تازه به شاعري رو كرده بودم ( سال هاي 23- 24 ) به يك انجمن ادبي دعوت شدم كه استاد كهنسالي به نام نصرت منشي باشي در صدر آن بود. هر وقت شعر مرا مي‌شنيد مي‌پرسيد تخلصتان چيست؟ او واجب مي‌دانست كه هر شاعري تخلصي داشته باشد و من نام ديگري نداشتم، سرانجام خودش نام اميد را به عنوان تخلص بر من نهاد ... ».

مهدي اخوان ثالث در سرودن شعر به سبك كلاسيك در قصيده سرايي (به شيوه اساتيد كهن خراسان و خاصه منوچهري) و غزلسرايي (ارغنون از جمله فعاليت‌هاي اين دوره اوست) و نيز به سبك نو (به شيوه نيما ، مانند مجموعه زمستان) طبع آزمايي كرد.

اخوان در سال 1329 با ايران (خديجه) اخوان ثالث، دختر عمويش ازدواج نمود. حاصل اين ازدواج سه دختر به نام هاي لاله، لولي، تنسگل و سه پسر به نام هاي توس، زردشت و مزدك علي مي‌باشد. از حوادث دلخراش دوره زندگي اخوان مي‌توان مرگ دو فرزندش را نام برد. در سال 1342 تنسگل دختر سوم وي هنوز چهار روز از تولدش نگذشته بود که فوت كرد و در سال 1353 دختر اولش لاله در رودخانهء كرج غرق گرديد، اين دو واقعه ضربهء سختي بر او وارد كرد. از ديگر رويدادهاي زندگي مهدي اخوان ثالث، حوادث پيش از انقلاب و قرارگرفتن وي در صفِ مخالفين رژيم بود. پس از كودتاي 28 مرداد سال 32، ايران چهرهء ديگري به‌خود گرفت و نظام سياسي-فرهنگي جامعهء آن‌زمان به‌كلي دگرگون شد. اخوان نيز مانند بسياري از اهل قلم، دستگير و روانهء زندان شد. او در اين زمان از امضاي تعهدنامه جهت آزادي از زندان امتناع كرد و ناگزير چند ماه در زندان ماند؛ اخوان در شعر ِ «نادر يا اسكندر» لحظه‌اي تصور مي‌كند كه مادرش به ديدار او مي‌رود و از او مي‌خواهد كه با امضاي تعهدنامه از زندان آزاد شود اما اخوان نمي‌پذيرد :
«
... باز مي‌بينم كه پشت ميله‌ها مادرم استاده با چشمان تر
ناله‌اش گم گشته در فريادها گويي از خود پرسد «آيا نيست كر؟»
آخر انگشتي كند چون خامه‌اي دست ديگر را بسان نامه‌اي گويد:
«بنويس و راحت شو ...»
به رمز «تو عجب ديوانه و خودكامه‌اي»
من سري بالا زنم چون ماكيان
از پس ِ نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هرچه آن گويد اين بيند جواب
»

پس از آزاد شدن از زندان، اخوان ثالث تا آخر عمر ديگر هيچ‌گاه براي حزب و دسته‌اي خاص فعاليت نكرد و در واقع از كارهاي روزمرهء سياسي كناره‌گيري كرد و براي امرار معاش به روزنامهء «ايران ما» پيوست. اما طولي نكشيد كه در سال 1344 براي دومين بار راهي زندان شد؛ اما اين بار اتهام او سياسي نبود، اگرچه اشعارش در اين زمان حكايت از مردمي‌است كه زير فشار قدرت حاكمه قرار داشتند و او راوي قصه‌هاي آنان بود، اما قصه‌اي به نام «قصهء قصاب كش» يا «قصاب جماعت حاكم و م. اميد جماعت محكوم» باعث شد مردي از او شكايت نمايد؛ ابراهيم گلستان از دوستان مهدي اخوان چنين تعريف مي‌كند :
« ... مردي به دادگستري از دست او شكايت برد ـ دست؟ ـ و چرخ دادگستري آهسته به راه افتاد تا اينكه با تمامي كوشش‌ها كه اين شكايت را بمالانند كار ِ محاكمه آخر شروع شد. در دادگاه شاعر به جاي يك اِنكار - كاري كه آسان ميسر بود چون ابراز جرم در اين جور موردها كمتر در دادگاه‌ها نشان‌دادني هستند - بعد از صرف مقدماتِ مبسوطي، اهورايش بيامرزاد و زردشتش ببخشايد، برخاست حمله برد بر محدويت‌هاي ضد نفس و آزادي، و همچنين بر انواع مالكيت‌ها - چيزهايي كه حرفه و درآمد قاضي ها، موجوديت قضاوت و قانون و دادگاه يكسر، مطلقا به آنها بستگي دارد، قاضي اول كوشيده بود كه جدي نگيرد و از خر ِ شيطان او را بياورد پايين، اما همان مقدمات صبحگاهي مبسوط كار خود را كرد، شاعر را وادار كرد، دور بردارد، و دور هم برداشت تا حدي كه قاضي عاجز شد. او را محكوم كرد به زندان به‌حداقل ِ ممكن زندان. هرچند مفهوم زندان حداقل برنمي دارد، قاضي در دست قانون بود.»
از آنجايي كه دوست نداشت تا براي هيچ و پوچ زندگي خود را در پشت ميله‌ها سپري نمايد، خود را از نظرها پنهان كرد. با اين اتفاق ماندنِ او در راديو نيز ميسر نبود، زيرا از نظر قانوني اين امر با كار دولتي مغايرت داشت، از اين رو تا مدت‌ها با نام همسرش براي راديو نويسندگي مي‌كرد. اما در تابستان 1344 تحملش تمام شد و خود را به زندان قصر معرفي كرد. زنداني شدن اخوان دردسرهاي زيادي براي او ايجاد نمود و خانواده‌اش را در تنگناي مادي قرار داد.

مهدي اخوان ثالث در روز يكشنبه 4 شهريور 1369 در بيمارستان مهر تهران بدرود حيات گفت و پيكرش را به مشهد انتقال دادند و در جوار آرامگاه فردوسي در باغ توس به خاك سپردند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشاغل و سمتهاي اداري
اخوان ثالث در سال 1327 ساكن تهران شد و به خدمت آموزش و پرورش درآمد و به دبيري پرداخت و پس از چندي به سمت مامور در وزارت اطلاعات مشغول همكاري شد و وظيفه‌اش نظارت بر برنامه‌هاي ادبي بود. وي همچنين به كار صدا برگرداني (دوبله) فيلم‌هاي مستند در استوديو «گلستان» نيز پرداخت. بنا به قول گلستان در مدت سه - چهار سال روي صداگذاري نزديك به سيصد فيلم مستند نظارت كرد. به جز آن هم به متن ترجمه‌ها و رواني گفتارها رسيدگي مي‌كرد، هم بر نوار اصلي و برگردان به نسخه‌هاي فيلم. پس از آنكه كارگاه فيلم گلستان تعطيل شد، ايرج گرگين رييس برنامهء دوم راديو از اخوان دعوت كرد تا مسئووليت مستقيم برنامه‌هاي ادبي را برعهده گيرد. با توجه به آنكه تجربهء لازم را براي اين‌كار نداشت، اما با موفقيت برنامه‌ها را اداره كرد. او مي‌گويد:«من آن وقت هفته‌اي چهار برنامه داشتم، يك برنامهء ادبي داشتم، يك برنامهء كتاب داشتم، در ميزگردهايي هم كه راجع به اين جور مسايل بود شركت مي‌كردم.»
در سال 1348 از اخوان براي كار تلويزيون آبادان دعوت به عمل آمد. او تا سال 1353 براي تلويزيون آبادان برنامه‌سازي نمود، اما حادثهء مرگ دخترش لاله، او را مجبور كرد به تهران بازگردد و از همكاري با تلويزيون آبادان صرفنظر نمايد. تا قبل از انقلاب، اخوان ثالث كمابيش با برنامه‌هاي ادبي در تلويزيون ظاهر مي‌شد، پس از پيروزي انقلاب براي مدتي در سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي (فرانكلين سابق) مشغول به كار شد، اما پس از مدتي استعفا داد و خانه‌نشين شد.
فعاليتهاي آموزشي
مهدي اخوان ثالث پس از آنكه به تهران آمد به اتفاق احمد خويي و اكبر آذري با سفارش مدير روزنامهء «زندگي»، در اداره فرهنگ روستايي براي آموزگاري استخدام شد. اداره نيز هر سه نفر آنها را براي تدريس به ورامين فرستاد. تدريس در مدرسهء روستايي كريم آباد بهنام سوخته ورامين اولين گام براي ورود به حرفهء معلمي بود. انتخاب شغل معلمي در آن ساليان با روحيهء اخوان سازگار بود. يكي دو سال بعد، او را به مدرسهء كشاورز منتقل كردند و او در آنجا علاوه بر آنكه معلم ادبيات بود، فقه و آهنگري را نيز به بچه‌ها ياد مي‌داد. اخوان بعد‌ها به دلايلي از كار تدريس در آموزش و پرورش كناره‌گيري كرد. او خود علت اين امر را برخي تمردها يا رفتن، نرفتن‌ها بيان مي‌كند. ادامهء فعاليت آموزشي مهدي اخوان ثالث درسال 1356 مي‌باشد. او با دعوت دانشگاه، شعر سامانيان و مشرطيت به بعد را تدريس مي‌كرد و در اواخر عمر نيز در دانشگاههاي تهران، تربيت معلم و شهيد بهشتي به اين كار مشغول بود.
ساير فعاليتها و برنامه‌هاي روزمره
اخوان ثالث تا سال 1323 مي‌كوشد خود را از جميع جهات فرهنگي، ادبي، اجتماعي و سياسي كامل كند. زندگي او در دورهء دوم بيشتر بر مبناي تفكر سياسي و اجتماعي مي‌گذرد، اگرچه در اين دوره نيز شعر مي‌سرايد و مي‌كوشد شعرهايي ماندگار بيافريند اما او كه هنوز جواني پرشور است، جذب جنبش‌هاي سياسي مي‌شود تا بدين طريق حقانيت و عدالت را در جهان يا حداقل ايران برقرار كند. به هر حال از لحاظ فكري اخوان از بدو ورود به تهران تا سال 1323 دورهء پرتلاطمي را مي‌گذراند. او با بسياري از مسايل فكري و جنبش‌هاي سياسي از طريق كتاب‌ها و روزنامه‌ها آشنا مي‌شود، در واقع ذهنيت اخوان در آن‌سال‌ها با خواندن كتاب‌ها پرورش مي‌يابد. خودش در ضمن خاطراتش مي‌گفت، هرماه كه حقوقش را مي‌گرفت از ورامين به تهران مي‌آمد و چند كتاب مي‌خريد. كتاب‌هايي با گرايش چپ، كتاب‌هاي كسروي. اخوان در مدت فعاليت آموزشي در آموزش و پرورش در مجلهء اين اداره همكاري داشته‌است. مجله‌اي كه به اعتراف خودش در مدت 17-18 سال آموزگاري، دبيري و مدير مدرسه بودن خوشايند نبود چون اغلب چيزها‌يي كه در اين مجله به‌چاپ مي‌رسيد، بخشنامه‌هاي اداري بود و يا خبرهاي تغيير فلان وزير. او بعد از سال 1330 علاوه بر تدريس در وزارت آموزش و پرورش با مطبوعات تهران همكاري تنگاتنگي داشت، بسياري از نوشته‌ها و شعرهاي او در روزنامه‌ها و مجلاتِ‌ماهانهء آن روز وجود دارد. در واقع نوشتن در مطبوعات يگانه راه امرار معاش او بود. نوشته‌هاي اخوان كه براي گذراندن زندگي با اسم مستعار چاپ مي‌شد، غير از نوشته‌هايي بود كه در واقع كار دل او بود. در سال 1330 اخوان سرپرستي صفحهء ادبي روزنامه جوانان دمكرات را به عهده گرفت و از اين طريق با تك‌تكِ شاعران جوان آن‌روز آشنا شد، شاعراني چون سياوش كسرايي، سايه، احمد شاملو، محمد عاصمي و نصرت رحماني و ... او تا قبل از ازدواج با دوست صميمي‌اش رضا مرزبان چه‌در ورامين و چه‌در تهران در يك‌خانه زندگي مي‌كرد. از آنجا كه اخوان سري پرشور براي مسايل سياسي و از جمله حزب دموكرات چپ‌گراي توده داشته پس از كودتاي 1332 مانند بسياري از اهل قلم دستگير و روانهء زندان شد. پس از آزاد شدن از زندان، اخوان تا آخر عمر ديگر هيچ‌گاه براي حزب و دستهء خاصي فعاليت نكرد و در واقع از كارهاي روزمره سياسي كناره گيري كرد و براي امرار معاش به روزنامه ايران ما پيوست. مدير روزنامه ايران‌ما عامل اصلي آزادي اخوان از زندان بود از اين رو اخوان در كنار او كوشيد تا ديگر با دست از پا خطا نكند و فقط به غناي بينش ادبي و فرهنگي خود بيفزايد! در اين سالها سرپرستي چند صفحهء هنر و ادبيات روزنامه ايران‌ما به عهدهء او و دوست جوانش حسين رازي بود. بعدها اخوان به اتفاق همين دوستش نخستين جنگ هنر و ادب امروز را منتشر كرد. پس از شمارهء دوم جنگ هنر و ادب مجموعهء شعر زمستان را در سال 1335 چاپ و منتشر كرد، چاپ اين مجموعه خود آغاز حركت جديدي در عرصه فرهنگ و هنر آن روزگار بود. زندگي اخوان در سال‌هاي پس از انقلاب بيشتر در خلوت و انزوا گذشت. نه حادثهء مهمي در زندگي او اتفاق افتاد نه شعر خارق‌العاده اي سروده شد. بلكه مهمترين رويداد فرهنگي، سفر او به خارج از ايران بود. اخوان كه در تمام طول زندگيش حتي براي يك‌بار نيز به خارج سفر نكرده بود، در سال پاياني عمر خود از طرف خانه فرهنگ معاصر آلمان دعوت شد. در اين سفر وي به فرانسه، انگليس، آلمان، دانمارك، سوئد و نروژ رفت. شعر خواند و از سوي فرهنگ دوستان ايراني مورد استقبال قرار گرفت. سفر اخوان در سال 1369 به اروپا زمينه را براي تجديد ديدار با دوستان قديمي فراهم كرد، در اين ديدار، ابراهيم گلستان، رضا مرزبان، اسماعيل خويي و چند تن ديگر از دوستان صميمي دوران جواني‌اش را ديده و مدتي را با آنها سپري نمود.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


چه سازم به خاري كه بر دل نشيند؟

نــاز ليلي [ra.] حجم ۱.۸ Meg
شــــعـر : طبيب اصفهاني
با صدای : محمد رضا شجريان
اثــــــــر : فرامرز پايور (اين‌رو مطمئن نيستم اگه کسی اطلاعات کامل داره ممنون مي‌شم)
تصحيح : آهنگ در سه‌گاه ساختهء محمد رضا لطفي، تنظيم فرهاد فخرالديني

غـــــمت در نـــهانخانهء دل نـــــشيند
بنــازي كه ليلي به مـــحمل نشـــيند

مرنـــجان دلم را كه اين مرغ وحـشي
ز بامي كه برخاست، مشكل نشيند

خلـــد گر به پا خـــاري آســــان بر آيد
چه سازم به خـاري كه بر دل نشيند

به دنــبال محــــمل چـــــنان زار گريم
که از گــــريه‌ام ناقــه در گــــل نشيند

بنـــــازم به بزم مـــــحبت كه آنــــــجا
گـــــدايي به شاهي مقابل نشـــيند

اگر مشکلي تو دانلود کردن فايل بود خبرم کنين، ممنون

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :


دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش

دوست عزيزی که در آخرين جرعه‌ها همواره همراهمان است، (و به دلايل امنيتی از فاش‌کردن نام مبارکشان معذورم ولي ايشان شديدا Hardliner مي‌باشند، بنحوی که هر روز روزنامهء قدس تلاوت مي‌فرمايند!) در اواخر چت مفصلي که دقايقي پيش به پايان رسيد،‌ در خصوص کاهش فرکانش جرعه‌های جامشان از زبان لسان‌الغيب فرمودند:

ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش

از آنجا که اين حقير ِ سراپا تقصير، نيت کرده بودم جام ِ امشب را ميهمانِ فالِ حضرتش باشيم،‌ گفتم همين غزل، فال امشب ما بود که بواسطهء دوستي ديگر ابلاغ شد! حقيقتا تمام کلام حافظ در و گوهر است ولي من اين غزل را بجهت اين بيت بسيار دوست دارم.

تكيه بر تقوى و دانش در طريقت كافريست
راهرو گر صد هنر دارد توكــل بايدش


ايــنجا مي‌توانيد غزل را بشنويد.

باغبـان گر پنج روزى صــحبت گل بايدش                بر جــفاى خارهــجران صبر بلبل بايدش
رند عالم سوز را با مصلحت بينى چه كار                كار ملكست آن كه تدبير و تامل بايدش
اى دل اندر بند زلفش از پريشانى منال                مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش
تكيه بر تقوى و دانش در طريقت كافريست                راهرو گر صد هنر دارد توكــل بايدش
با چنين زلف و رخش بادا نظربازى حرام                هر كه روى ياسمين و جعد سنبل بايدش
نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد                اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش
ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند                دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
كيست حافظ تا ننوشد باده بى آواز رود
عاشق مسكين چرا چندين تجمل بايدش


  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸۱
تگ ها :