موسيقي

برای دانلود:
بهار گلها [.wma]
حجم : ۴.۱۲ Meg
راست پنجگاه
پيانو: استاد جواد معروفي، ويولن: مهندس همايون خرم
منبع فايل : persiansoft

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


وبگردی ... !

اولي - ياد بچگي بخير
دومی - عکس شاه و صدام در توافق‌نامه ۱۹۷۵ الجزاير
سومي - برای همهء آدم ادعادارها ( PHD = Piled Higher and Deeper )

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


نامه‌ای با لبخند

«
اصلا نمي توانم تصور كنم كه تو را از دست بدهم. اگر تو را از دست بدهم مطمئناً اين ذره ناچيز شادي را نيز از دست مي دهم. شادي‌اي كه براي نفس كشيدن و فقط براي نفس كشيدن لازم است. و مطمئناً من اين شادي را از دست خواهم داد: چرا كه نه؟ براي آنكه اين حالت را برايت شرح دهم بايد درباره‌اش مثل يك بيماري صحبت كنم. حرارت رويا چند درجه پايين مي آيد، نبض روح نامحسوس و نامحسوستر مي‌شود. فكر مي ميرد و بعد تنها همين زندگي ظاهري باقي مي ماند. اين زندگي كه هيچ وقت براي هيچ کس زندگي نيست. يك بيماري ويروسي كه روح را مبتلا مي كند. فقدان ايمان، نه فقدان ايمان به خدا بلكه فقدان ايمان به خودم - فقدان ايمان، مثل فقدان قند يا فقدان گلبول قرمز.

و اين طعم زندگي است كه در اين ساعتهايي كه تو را از دست داده ام، جريحه‌دار مي‌شود. ما هميشه از عشق رنج مي‌بريم. حتي زماني كه فكر مي‌كنيم از هيچ چيز رنج نمي‌بريم. در دوران كودكي با اخم نگريستن به سقف اتاق يا گوشهء پياده‌رو، خيلي بيشتر از كتابهاي خردمندانه‌ای كه بعداً خواندم چيزهايي دربارهء جهنم به من آموخت. جهنم اين زندگي است. اين زندگي وقتي دوستش نداشته باشيم. زندگي بي عشق، زندگي‌اي است متروكه، خيلي متروكه تر از يك جنازه.

اما حتي در اين ساعت ها من تو را كاملاً از دست نمي‌دهم: عشق من، تو آن شادي‌اي هستي كه وقتي ديگر هيچ شادي‌اي ندارم برايم مي‌ماني. روزي برايت خواهم گفت كه چگونه تو را در اولين چهره‌اي كه مي‌بينم فراموش مي‌كنم و چگونه تو را در اين چهره باز مي‌يابم.

اين نامه را با لبخند مي‌نويسم و قطعا براي همين لبخند نوشته‌ام. براي اين لبخندي كه تو به من مي‌دهي.هنوز خيلي چيزها هست كه بايد برايت بگويم. آن‌ها را در كتاب‌هايم خواهم نوشت: من هميشه براي تو و فقط براي تو مي‌نويسم. بااميد به اينكه حماقت عشق، مرا از جنون ادبيات نجات دهد.

برو، برو اي قايق كوچك كه امواج تو را پيش مي‌رانند، برو و بار نورت را تحويل بده.
مي‌بوسمت.
»

از كتاب “غير منتظره” نوشته كريستين بوبن.

با تشکر از دوستي‌ که زحمت تايپش رو کشيد. ممنون

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


عريانِ عريان .... !

خـــدايا داد از ايـن‌دل داد از ايــن‌دل
كه يكدم مو نگشتُم شاد از اين‌دل
چو فردا دادخــــواهان داد خـواهند
بگويــُم صـــــد هزاران داد از اين‌دل

عزيزا كــاسه چشمُــم سرايت
ميان هر دو چشمُم جاي پايت
ازو ترسُم كه غـافل پا نهي باز
نشــينه خـــار مـــژگونُم بپايت

بود درد مو و درمــونُـم از دوست
بود وصل مو و هجرونُم از دوست
اگر قصّــابُم از تن واكِـــنه پوست
جدا هرگز نگرده جونُم از دوست

تو دوري از برُم دل در برُم نيست
هــواي ديگري اندر سرُم نيست
بجــان دلــبرُم كز هــر دو عـــالم
تمــنّاي دگــر جز دلبـــرُم نيست

نمـي‌دونُم دلـم ديوونهء كيست
كجا ميگردد و در خونهء كيست
نمي‌دونُــم دل سـرگــشتهء مو
اسير نرگس مـستونهء كيست

دلـي ديرم خريدار مــحبت
كزو گرم است بازار محبت
لباسي بافتُم بر قامت دل
زپــود محنت و تـار مـحبت

دو چشمُم دردِ چشمونِ تو چيناد
نوا، دردي بــچشـمونت نـشــيناد
شـــنيدُم رفـتي و ياري گــــرفتي!
اگر گـوشُم شنو، چــشمم نويناد

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


پراکنده، با چند حکيم

يک شمع ميتواند هزاران شمع را روشن کند، بدون آنکه چيزي از دست بدهد. بمانند شادی که هيچگاه با تقسيم کردن کم نمي‌شود.

بودا

هيچكس از قلب شما به شما نزديكتر و راستگوتر نيست بنابراين از كساني كه قلب پاك شما ايشانرا بخود نمي پذيرد اجتناب كنيد.
سقراط

هرگاه تمام بلايا و مصائب بشر را در يكجا جمع نمايند و در ميان مردمان تقسيم كنند بدبخترين مردم چون سهم خود را ببينند از سهم نخستين خويش راضي شده، لب از شكايت مي‌بندند.
سقراط

يا چنان نماي كه باشى، يا چنان باش كه نمايي.
با يزيد بسطانى

عشق بلائي است كه همه خواستارش هستند.
افلاطون

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


 

بعد از چند روز سلام! آقا يکي مانيتورم رو چشم زده، حالا با يک عذابي اومدم مثل اين آدم عقده‌اي‌ها که فقط اين عکسها رو بگذارم اينجا. لازم بتوضيح است که عکس تکي نگرفتم ولي براي اينکه همهء عکس رو ميگذاشتم بايد از n نفر اجازه مي‌گرفتم، و ..... . البته با اجازهء استاد و همايون!
حال و روز من هم از اون نيشم که تا بناگوش بازه پيداست!!!




  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


عجب شبي بود ديشب ... !

و تنها صداست که مي‌ماند .....
جاي همتون خالي!
خيلي حرف دارم، برمي‌گردم ...

سمـن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانـند

بـه فـتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جان‌ها چو بگشايند بفشانـند

به عمري يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نـهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند

سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مـهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانـند

ز چشمم لعل رماني چو مي‌خندند مي‌بارند
ز رويم راز پنهاني چو مي‌بينند مي‌خوانـند

دواي درد عاشق را کسي کو سهل پـندارد
ز فـکر آنان که در تدبير درمانند در مانـند

چو منصور از مراد آنان کـه بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو مي‌خوانند مي‌رانـند

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
کـه با اين درد اگر دربند درمانند درمانـند

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


استاد عليزاده

امشب برنامهء شجريان هست ولي بدون استاد عليزاده - چون مثل کيارستمي و گوگوش! ويزا بهش ندادن - بجاش کلهر هم کمونچه ميزنه هم تار!
شايد حالا که استاد عليزاده نيست شنيدن اين مصاحبه راديوآزادى خالي از لطف نباشه:
حسين عليزاده ، در مصاحبه با راديوآزادى

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


شب فراق ...

از زبان شيخ اجل سعدی شيرين سخن

شب فراق كه داند كه تا سحر چندست؟
مگر كسي كه بزندان عشق در بندست

گرفتم از غم دل راه بوستان گيرم!
كدام سرو ببالاي دوست مانندست؟

پيام من كه رساند بيار مهر گسل؟
كه برشكستي و ما را هنوز پيوندست

قسم بجان تو گفتن طريق عزت نيست
بخاكپاي تو کانهم عظيم سوگندست

كه با شكستن پيمان و بر گرفتن دل
هنوز ديده بديدارت آرزومندست

بيا كه بر سر كويت بساط چهره ماست
بجاي خاك كه در زير پايت افكندست

خيال روي تو بيخ اميد بنشاندست
بلاي عشق تو بنياد صبر بركندست

عجب در آنكه تو مجموع و گر قياس كني
بزير هر خم مويت دلي پراكندست

اگر برهنه نباشي كه شخص بنمائي
گمان برند كه پيراهنت گل آكندست

ز دست رفته نه تنها منم درين سودا
چه دستها كه زدست تو بر خداوندست

فراق يار كه پيش تو كاه برگي نيست
بيا و بر دل من بين كه كوه الوندست

ز ضعف، طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند كه سعدي ز دوست خرسندست

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


سهراب سپهری

کاش سهراب نميرفت به اين زودي‌ها ....
ديروز سالروز تولد سهراب بود - باوجود يادآوری دوستان فراموش شد! - اگر سهراب زنده بود ديروز تولد ۷۴ سالگي‌اش مي‌بود.
برای جلوگيری از اطالهء بيت (bit) : زندگي و شعر سهراب
اينجا هم چندتا از تابلوهای اين هنرمند

پشت درياها ، از مجموعه حجم سبز

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشهء عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
دور بايد شد، دور.
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشهء انگور نبود.
هيچ آيينهء تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چالهء آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.

همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است،
كه به فوارهء هوش بشري مي‌نگرد.
دست هر كودك ده‌سالهء شهر، شاخهء معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس ترا مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازهء چشمان سحر خيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


با يک سلام گرم(از يادداشتهای‌ يک دوست)

دنيا بزرگ نيست

با يک نگاه صميمی
با يک سلام گرم
از جاده های يخزده هم می‌توان گذشت.
از مرزهای دور
که با سيم خاردار
يا ميله‌های غمزده مسدود گشته‌اند
حتی کويرها
درياچه های شور
از کوههای گمشده در هاله‌ای زدود
یا يک سلام از ته دل می‌توان گذشت.
دنيا بزرگ نيست
اندازهء دليست که سرشار ِ آرزوست
هر گوشه‌اش ز عشق
و از شوق دوستی
جنجال و گفتگوست
اين قرن، قرن عشق
قرن محبت است
قرنی که می‌توان
جای گلوله‌ها
با شاخه های گل به مصاف زمانه رفت
دنيا بزرگ نيست
با يک نگاه صميمی
با يک سلام گرم
هر لحظه می‌توان همه جا عاشقانه رفت.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


تا باد چنين بادا !

معشوقه بسامان شد، تا باد چنين بادا!
كفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا!

ملكي كه پريشان شد، از شومي شيطان شد
باز آنِ سليمان شد، تا باد چنين بادا!

ياري كه دلم خستي، در بر رخ ما بستي
غمخوارهء ياران شد، تا باد چنين بادا!

هم باده جدا خوردي! هم عيش جدا كردي!
نك سرده مهمان شد، تا باد چنين بادا!

زان طلعت شاهانه، زان مشعلهء خانه
هر گوشه چو ميدان شد، تا باد چنين بادا!

زان خشم دروغينش، زان شيوهء شيرينش
عالم شكرستان شد، تا باد چنين بادا!

شب رفت و صبوح آمد، غم رفت و فتوح آمد
خورشيد درخشان شد، تا باد چنين بادا!

از دولت محزونان، وز همت مجنونان
آن سلسله جنبان شد، تا باد چنين بادا!

عيد آمد و عيد آمد، ياري كه رميد آمد
عيدانه فراوان شد، تا باد چنين بادا!

دروي فريدون شد، هم كيسهء قارون شد
همكاسهء سلطان شد، تا باد چنين بادا!

آن باد هوا را بين، ز افسون لب شيرين
با ناي در افغان شد، تا باد چنين بادا!

فرعون بدان سختي، با آن همه بدبختي
نك موسي عمران شد، تا باد چنين بادا!

آن گرگ بدان زشتي، با جهل و فرامشتي
نك يوسف كنعان شد، تا باد چنين بادا!

شمس الحق تبريزي، از بس كه در آميزي
تبريز خراسان شد، تا باد چنين بادا!

از اسلم شيطاني، شد نفس تو رباني
ابليس مسلمان شد، تا باد چنين بادا!

آن ماه چو تابان شد، كونين گلستان شد
اشخاص همه جان شد، تا باد چنين بادا!

بر روح بر افزودي، تا بود چنين بودي
فــــر تو فروزان شد، تا باد چنين بادا!

قهرش همه رحمت شد, زهرش همه شربت شد
ابرش شكر افشان شد، تا باد چنين بادا!

از كاخ چه رنگستش؟ وز شاخ چه تنگستش؟
اين گاو چو قربان شد، تا باد چنين بادا!

ارضي چو سمايي شد، مقصود سنايي شد
اين بود همه آن شد، تا باد چنين بادا!

خاموش كه سر مستم، بر بست كسي دستم
انديشه پريشان شد، تا باد چنين بادا!


ديوان شمس - مولانا جلال الدين محمد بلخي

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


شادي و اندوه

آنگاه زني گفت با ما از شادي و اندوه سخن بگو.
و او پاسخ داد:شادي شما، همان اندوه بي نقاب شماست.
چاهي كه خنده‌هاي شما از آن بر مي‌آيد،
چه بسيار كه با اشكهاي شما پر مي‌شود.
و آيا جز اين چه مي‌تواند بود؟
هرچه اندوه، درون شما را بيشتر بكاود، جاي شادي در وجود شما بيشتر مي‌شود.
مگر كاسه‌اي كه شراب شما را دربردارد، همان نيست كه در كورهء كوزه گر سوخته است؟
مگر آن ني كه روح شما را تسكين مي‌دهد، همان چوبي نيست كه درونش را با كارد خراشيده اند؟
هرگاه شادي مي كنيد، به ژرفاي دل خود بنگريد تا ببينيد كه سرچشمهء شادي به جز سرچشمه اندوه نيست.
و نيز هرگاه اندوهناكيد، باز دل خود را بنگريد تا ببينيد كه به راستي گريهء شما از براي آن چيزيست كه مايه شادي بوده است.
پاره‌اي از شما مي‌گوييد "شادي برتر از اندوه است" و پاره‌اي مي‌گوييد "نه، اندوه برتر است."
اما من به شما مي‌ گويم كه اين دو از يكديگر جدا نيستند.
اين‌دو با هم مي‌آيند، و هر گاه كه شما با يكي از آن‌ها بر سر سفره مي‌نشينيد، به ياد داشته باشيد كه آن ديگري در بستر شما خفته است.
به راستي شما همچون ترازويي ميان اندوه و شادي خود آويخته‌ايد.
فقط آنگاه كه خالي هستيد در يك تراز آرام مي‌مانيد.
هرگاه كه خزانه دار شما را برمي‌دارد تا زر و سيم خود را اندازه بگيرد، شادي و اندوه شما ناگزير زير و زبر مي‌شود.

از كتاب پيامبر و ديوانه، نوشته جبران خليل جبران، ترجمه نجف دريابندري
منبع: باعرض معذرت از آرشيوي که قبلاها save کردم، با پوزش از نويسنده متن!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


بابا طاهر!

خوشا آنان‌كه هِـــر از بــر ندونند .......... نه حرفي وا نويسند، نه بخونند
چو مــجنون رونــهند اندر بيابون .......... در اين كــوهها روون آهو چرونند

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


 

اي آنکه نامت، دواست و خواندت، ضمانتِ شفاست

دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند ............... نياز نيم‏شبى، دفع صد بلا بكند


يکی از اهالي وبلاگستان - که از توي ايران مينوشت - و وقتي گفت ديگه نمينويسه، من فکر کردم ...... همين امروز يک جايي توي‌ Dallas عمل داره! اين تمام آنچه بود که من خبردار شدم!

ظاهرا تنها کاري که از دست ما برمياد، مهمترين قسمت‌ه. اينکه دعا کنيم.
ديگه اينکه، گفتم شايد دوستانش که اينجاها بودن، پيغامم رو بخونن. من ميخواستم ببينم اگر شماره تماسي ازش دارن خبرم کنن، ممنون.

بار خدايا به تو پناه مى‏جويم، پناهم ده. از تو زنهارمى‏طلبم، خوارم فرومگذار. دست سؤال پيش تو دراز كرده‏ام، محرومم‏مكن. به رشته رحمت تو چنگ زده‏ام، رهايم مكن. تو را مى‏خوانم، نوميدم باز مگردان. ......

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


حال همهء ما خوب است!

مي‌ترسيدم آهنگِ دلم را به تو بگويم، حالا که ديدم نغمهء دل تو هم همين است. اول تعجب کردم، بعد به فکر رفتم و سرانجام جرات پيدا کردم!
خيلي وقت بود که "هوای ِ حوصله ابری بود" ولي از "طوفان ِ دلم" مي‌ترسيدم. حالا که فهميدم تو خود ِ طوفاني، بگذار تمام حوصله‌ها ابری شوند. بگذار سيل همه جا را ويران کند. حالا که تو فهميدی "حال همهء ما خوب است!" دروغي بيش نبود، بگذار تمام دنيا بدانند!

برای دانلود : سلام ري‌را[wma.] ،
1.11 MB ، صدای خسرو شکيبايي ، اشعار سيد علي صالحي ، کاست نامه‌ها ، منبع فايل : persiansoft

سلام!

حال همهء ما خوب است
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور،
که مردم به آن شادماني بي سبب مي‌گويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از کنار زندگي مي‌گذرم
که نه زانوي آهوي بي‌جفت بلرزد و
نه اين دل ناماندگار بي‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم!
حوالي خواب‌هاي ما سال پر باراني بود
مي‌دانم هميشه حياط آن‌جا پر از هواي تازه بازنيامدن است
اما تو لااقل، حتي هر وهله، گاهي، هر از گاهي
ببين انعکاس تبسم رؤيا
شبيه شمائل شقايق نيست!
راستي خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌اي خريده ام
بي پرده، بي پنجره، بي در، بي ديوار
هي بخند!
بي پرده بگويمت
چيزي نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فراز کوچهء ما مي‌گذرد
باد بوي نام‌هاي کسان من مي‌دهد
يادت مي‌آيد رفته بودي
خبر از آرامش آسمان بياوري؟!
نه! ري‌را جان!
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بي حرفي از ابهام و آينه،
از نو برايت مي‌نويسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن!

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


مرغ شباهنگ

برای دانلود:
مرغ شباهنگ [.wma]
با صداي محمودي خوانساري بر روی شعری از معيني کرمانشاهي در مايه افشاري اثری از زنده ياد اسدالله ملك. تکنواز تار: فرهنگ شريف تکنواز ويولون: اسدالله ملك
منبع فايل : persiansoft

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


... تو را من چشم در راهم ...

بشنويد [ram.] - صدا: احمد شاملو ،‌ موسيقي‌: فرهاد فخرالديني

تو را من چشم در راهم

شباهنگام
كه مي‌گيرند در شاخ ِ تلآجن سايه‌ها رنگِ سياهي
و زان، دلخستگانت‌راست اندوهي فراهم
تو را من چشم در راهم

شباهنگام،
در آن‌دم كه بر جا دره‌ها چون مرده‌ ماران خفتگانند،
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه،
من از يادت نمي‌كاهم،
تو را من چشم در راهم.

علي‌اسفندياري ( نيما يوشيج)

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


سيمابينا + تشکر

وقتي (اصليتاً) تا 4-5 رقم‌اعشار با يک نفر همشهري باشيد! { ايران - خراسان - بيرجند - خوسف } بايد هم بدنبالِ خبرهايش باشيد!
جالب اينجاست که دوستهای شيرازيم قسم‌آيه ميخوردن که سيما بينا شيرازي‌ست و ايضاً لرها و کردها و ... . شايد اين خاصيتِ "صدا"ست که "ماندگار" مي‌ماند و ترا "همشهري" همه مي‌سازد. سيما بينا تقريباً دائره‌المعارف نغمه‌های محلي ايران است و به همين دليل ديگر تنها به خراسان تعلق ندارد.

خيلي وقت‌ه که وب‌سايت سيما بينا وجود داشت اما تازگي‌ها نونوار شده. قبلاً فايل صوتي‌هاي نمونه‌اش زير يک دقيقه بود ولي حالا میتونين برين اينجا و چندتا نغمه رو کامل گوش کنين. حوصله ندارين اين‌يکي که خيلي بيرجندي‌ه رو ديگه حتما بايد گوش کنين!!!! :)

چند ماه پيش، قرار بود سيما‌بينا به همراه گروه همنوازان دستان به "آتلانتا" هم بياد ولي به علت مشکلات ويزا به انجام نرسيد! گزارش BBC از برنامه گلهاى صحرايى.
گفت و گوی شهروند با سيما بينا
اما شايد بهترين مجموعه‌ای که ميتونين روی وب سيمابينا گوش بدين، اينجاست.

-----------------------------------
از همه‌تون که ديروز همراه بودين ممنون. هرچند که ظاهراً کار اون دوست - اونطوری که مي‌خواست - پيش نرفت، ولي چه بسيار که دوست ميداريد و شرتان در آن است و چه بسيار که نميخواهيد و خيرتان در آن است.
بعضي وقتها بعضي اتفاقات نشانه هستند برای چشماني که دوست‌دارن ببينن.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


 

خواهشاً دعا کنين! ممنون!
توضيح: با عرض معذرت! فکر نمي‌کردم، مايهء نگراني بشم! يه دوست التماس دعا داشت، ديدم دعای ما که نمي‌ره بالا؛ اينکه از دلهای گرم شما کمک بخواهم، تنها کاری بود که مي‌تونستم براش بکنم. باز هم ممنون.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


شب و جـــام

لب باز مـــگير يک زمـــان از لـب جـــــام
تا بــــستانی کام جــــهان از لب جــــام
در جام جهان چو تلخ‌و‌شيرين بهم است
اين از لــب يار خــــواه و آن از لب جـــام
*****
امشب ز‌غمت ميان خون خواهم خفت
وز بســـتر عافيت برون خــــواهم خفت
باور نکنی خــــــــيال خود را بفــــرست
تا در نگرد که بي ‌تو چون خواهم خفت

از رباعيات منسوب به خواجهء شيراز

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


چشمان ِ شعرنيوش (از يادداشتهای‌ يک دوست)

سر پناهِ ابدی!

چه ساده در متن دردهايم
لمس می‌شوی.
نگاهت را
دلت را
دستت را به من بده
دوستت دارم را از سر بگير.
از کدام بهشت
از کدام جهنم آمده‌ام
که اينگونه زلال
آب و آتش را در وسعت آينه‌ام می‌آويزم
کدام زاويهء زندگيم را فرياد می‌کشی؟
می‌خواهم از تو
از من
از ما حرف بزنم
رهايم کنيد
رهايم کنيد
تا به قدمهايی بياويزم
که صبح فردا را می‌سرايد.
من ديگرگونه دوست دارم
ديگر گونه می‌زيم
و ديگر گونه می‌انديشم
به چشمانی که
پيوسته خاموشند
چشمانی که شعر نمی‌نوشند.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


غريبانه ، هـ. ا. سايه

تقديم به دوستداران شعر سايه:
برای دانلود:
غريبانه [ra.] ؛ ۶۵۰ k ؛ با صدای خود شاعر ؛ از کاست هنر گام زمان،

بگرديد، بگرديد، درين خانه بگرديد
درين خانه غريبيد، غريبانه بگرديد

يكي مرغ چمن بود كه جفت دل من بود
جهان لانهء او نيست پي لانه بگرديد

يكي ساقي مستست، پس پرده نشسته‌ست
قدح پيش فرستاد كه مستانه بگرديد

يكي لذت مستي‌ست، نهان زير لب كيست؟
ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد

يكي مرغ غريب است كه باغ دل من خورد
به دامش نتوان يافت، پي دانه بگرديد

نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همين‌جاست، همين‌جاست، همه خانه بگرديد

نوايي نشنيده‌ست كه از خويش رميده‌ست
به غوغاش مخوانيد، خموشانه بگرديد

سرشكي كه بر آن خاك فشانديم بن ِ تاك
در اين جوش شراب است، به خمخانه بگرديد

چه شيرين و چه خوشبوست، كجا خوابگه اوست؟
پي آن گل پرنوش چو پروانه بگرديد

بر آن عقل بخنديد كه عشقش نپسنديد
در اين حلقهء زنجير چو ديوانه بگرديد

در اين كنج ِ غم آباد، نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد

كليد در اميد اگر هست شماييد
در اين قفل كهن سنگ چو دندانه بگرديد

رخ از سايه نهفته‌ست، به افسون كه خفته‌ست؟
به خوابش نتوان ديد، به افسانه بگرديد

تن او به تنم خورد، مرا برد، مرا برد
گرم باز نياورد، به شكرانه بگرديد


بر گرفته از كتاب سياه مشق
هـ . ا .سايه

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


س....مثل.... سنگ!

از وبلاگ ماه پيشونی پنجشنبه، 31 مرداد، 1381:
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
س....مثل....
بيا بشينيم همه کلمه هايی که با س شروع می شه باهم دوره کنيم:
س....مثل.....سرما
س....مثل.....سکوت
س....مثل.....سنگ
س....مثل.....سياهی
س....مثل.....سخت
س....مثل.....

....اصلا چرا همه چيزای غمگين؟؟؟!!!!....بيا به چيزای شاد فکر کنيم:
س....مثل.....سار
س....مثل.....سيب
س....مثل.....سبز
س....مثل.....سرو
س....مثل.....

....حالا بيا يه ذره شوخ باشيم.....به چيزای بامزه فکر کن:
س....مثل.....سوسيس
س....مثل.....سوسک
س....مثل.....ساس
س....مثل.....سبزی پلو
س....مثل.....ساردين
س....مثل.....سيرابی
س....مثل.....

.....بابا چه قوه تخيلی داری من که کم آوردم.....چی؟؟؟....نه نه ديگه بسه......چی؟؟؟....
س...مثل.....سفر........

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

و من تکرار ميکنم:
س....مثل.... سنگ!

بيشتر فکر کنيم؛
بهتر فکر کنيم؛
سنگي که به ماه پيشونی خورد شايد يه تيکه از کوه نبوده، شايد يه تيکه از دلهای سنگ‌مون بوده! جالبه که نوشتهء همون روزش با اين تموم ميشه!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نيازمنديها
به يک دوست صميمی جهت صحبت و درددل نيازمنديم.
شرايط ثبت نام: يک برگ فتوکپی شناسنامه ٬ يه عدد عکس در ابعاد دلخواه ٬ سابقه دوستی: حداقل ۱۰۰ سال
حضور داوطلب الزامی نمی باشد.
جهت اطلاعات بيشتر با روزنامه های کثيرانتشار کاری نداشته باشيد ٬ با اين آدرس تماس بگيريد:
ماه پيشونی

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

به خود آييم و بخواهيم که انسان باشيم.


  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :


پرواز ،‌ بوی باران

امروز محمدرضا شجريان 62 ساله شد!! (با تشکر از يادآوري همايون (ببخشيد: هومان، ايميل رو 7-8 ساعت قبل از اينکه اينرو بنويسم خوندم، ديگه پيري‌ه و هزار علت! ) ) و دقيقاْ 19 روز ديگه با همون گروه 4 نفرهء اين 2 سالشون (حسين عليزاده، كيهان كلهر و همايون شجريان) آتلانتا کنسرت دارن. جالبه بدونين اونجايي که کنسرت برگزار ميشه از اين کامپيوتري که الان دارم باهاش تايپ ميکنم، 50 قدم هم فاصله نداره!
شايد براي تولد بايد يه چيز ديگه انتخاب ميکردم ولي وقتي با تمام وجودت مي‌خواهي که پرواز کني - بلکه راحت بشي - جايي براي هيچ حس ديگري نميمونه.
کاست بویِ باران: حسين يوسف زماني، محمد رضا شجريان. ( منبع لينکها اينجاست )
درآمد چهارگاه ، آواز مخالف ، زابل ، حصار ، منصوری ، مويه

بگذار كه بر شاخهء اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم.
آنگاه، به صد شوق، چو مرغانِ سبكبال،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور، از آن قله پر برف
آغوش كند باز، همه مهر، همه ناز
سيمرغ طلايي پر و بالي است كه ـ چون من ـ
از لانه برون آمده، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا كه نشاط است و اميد است
پرواز به آنجا كه سرود است و سرور است،
آنجا كه، سراپاي تو، در روشني صبح
روياي شرابي است كه در جام بلور است.

آنجا كه سحر، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد، چو برگ گل ناز است،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است!

من نيز چو خورشيد، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را، نتوانم كه نپويم
هر صبح، در آيينهء جادويي خورشيد
چون مي‌نگرم، او همه من، من همه اويم !

او، روشني و گرمي بازار وجود است.
در سينهء من نيز، دلي گرم‌تر از اوست.
او يك دل آسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي‌دوم اندر طلب دوست.

ما هر دو، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب، پا به فراريم
ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديدهء جان، محو تماشاي بهاريم

ما، آتش افتاده به نيزار ملاليم
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم
بگذار كه - سرمست و غزلخوان - من و خورشيد:
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم.

تصنيف بوی باران

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحالِ روزگار ...

خوش بحالِ چشمه ها و دشتها
خوش بحالِ دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحالِ جانِ لبريز از شراب
خوش بحالِ آفتاب ...

ای دل من ، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميانِ سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است

ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار ...

گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ ...

اشعار از «فريدون مشيري»

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :