تک بيت

چند تک بيت برگرفته از يک سايت عالي: ايران من

بیا ای آفتاب جمله خوبان
که در لطف تو خندد لعل کانها
که بی تو سود ما جمله زیانست
که گردد سود با بودت زیانها

حضرت مولانا

و گر بهشت مصور کنند عارف را
به غیر دوست نشاید که دیده بردارد

سعدی

بر هر مژه قطره‌ای چو الماس
دارم که بگریه سنگ سفتم

سعدی

نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

حافظ

هر دم سلام آرد کین نامه از فلانست
گویی سلام و کاغذ در شهر ما گرانست

حضرت مولانا

گرمی شیر غران، تیزی تیغ بران
نری جمله نران، با عشق کند آید

حضرت مولانا

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم

حافظ

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


فال حضرت دوست

بشنويد

خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بـسـت
گـشاد کار من اندر کرشمه‌هاي تو بسـت
مرا و سرو چمـن را بـه خاک راه نـشاند
زمانـه تا قصـب نرگـس قباي تو بسـت
ز کار ما و دل غنـچـه صد گره بـگـشود
نـسيم گـل چو دل اندر پي هواي تو بست
مرا بـه بـند تو دوران چرخ راضي کرد
ولي چه سود که سررشته در رضاي تو بست
چو نافـه بر دل مسکين من گره مفـکـن
کـه عـهد با سر زلف گره گشاي تو بست
تو خود وصال دگر بودي اي نـسيم وصال
خـطا نـگر کـه دل اميد در وفاي تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفـت
به خنده گفت که حافظ برو که پاي تو بست

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


تو صنم نمي‌گذاري كه مرا نماز باشد

برای دانلود:
شب عاشقان بيدل [.ra]
با صداي حسام الدين سراج، آهنگساز: علی رحيميان بر روی کلامي از سعدي آلبوم نگاه آسمانی
منبع فايل : farhangsara

شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد
تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد
عجبست، اگر توانم كه صفر كنم زدستت
بكجا رود كبوتر كه اسير باز باشد؟
زمحبتت نخواهم كه نظر كنم برويت
كه محب صادق آنست كه پاكباز باشد
بكرشمهء عنايت نگهي بسوي ما كن
كه دعاي دردمندان ز سر نياز باشد
سخني كه نيست طاقت كه زخويشتن بپوشم
بكدام دوست گويم كه محل راز باشد؟
چه نماز باشد آنرا كه تو در خيال باشي؟
تو صنم نمي‌گذاري كه مرا نماز باشد
نه چنين حساب كردم، چو تو دوست مي‌گرفتم
كه ثنا و حمد گوئيم و جفا و ناز باشد
دگرش چو باز بيني، غم دل مگوي سعدي
كه شب وصال كوتاه و سخن دراز باشد
قدمي كه برگرفتي بوفا و عهد ياران
اگر از بلا بترسي، قدم مجاز باشد

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


ابوالحسن صبا

با کلي تاخير: برنامهء BBC در مورد صدمين سال تولد ابولحسن صبا

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


بشنو از ني چون حکايت مي‌کند

راستش سعي کردم چند خطي توضيح راجع به مولانا و مثـنوي و لب لباب آن بنويسم و بعد اين بهترين چيزي که در اينترنت يافتم را معرفي کنم. نوشتم و بعد ديدم که بي‌فايده است. پس بدون شرح:
قرائت لب لباب مثـنوي معـنوي توسط دکتر عبدالکريم سروش

بشنو از ني چون حکايت مي‌کند
از جداييها شکايت مي‌کند
کز نيستان تا مرا ببريده‌اند
در نفيرم مرد و زن ناليده‌اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر کسي کو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدم
هر کسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهء من دور نيست
ليک چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليک کس را ديد جان دستور نيست
آتشست اين بانگ ناي و نيست باد
هر که اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشقست کاندر ني فتاد
جوشش عشقست کاندر مي فتاد
ني حريف هرکه از ياري بريد
پرده‌هايش پرده‌هاي ما دريد
همچو ني زهري و ترياقي که ديد
همچو ني دمساز و مشتاقي که ديد
ني حديث راه پر خون مي‌کند
قصه‌هاي عشق مجنون مي‌کند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشتري جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نيست
تو بمان اي آنکه چون تو پاک نيست
هر که جز ماهي ز آبش سير شد
هرکه بي روزيست روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن کوتاه بايد والسلام

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


پروين اعتصامي

با احترام تقديم به تمام پادشاهان!

روزي گــذشــت پـــادشـهـي از گـــذرگــهي
فـرياد شوق بر سر هـر كوي و بـام خاست
پــرسيــد زان ميـانه يكي كـودكي يــتــيــم
كـاين تابناك چيست كه بر تـاج پادشاست
آن يـك جواب داد چه دانيم ما كه چـيـسـت
پـيـداست آنـقـدر كه متـاعي گــرانـبهاست
نــزديـك رفــت پـيــرزني كـوژپشت و گــفـت
ايـن اشك ديـدهء من و خون دل شمـاست
ما را به رخـت و چوب شباني فريفته است
ايـن گـرگ سالهاست كه با گـله آشناست
آن پــارســا كـه ده خـرد و مـلـك رهـزن‌ست
آن پــادشــا كه مـال رعيـت خورد گـداست
بـــر قـطـره سـرشـك يـتـيـمــان نــظـاره كـن
تــا بـنگري كه روشني گـوهـر از كـجـاست
پروين به كجروان سخن از راستي چه سود
كو آنچنان كسي كه نرنجـد ز حرف راست

پروين اعتصامي

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم

برای دانلود:
دزديده چون جان ميروی [.ra]
دکلمهء کلامي از مولانا با صداي احمد شاملو

دزديده چون جان می‌روی ، اندر ميان جان من
سرو خرامان منی ، ای رونق بستان من

چون ميروی بی من مرو ، ای جان جان بی تن مرو
وزچشم من بيرون مشو ، ای شعلهء تابان من

هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دريا بگذرم
چون دلبرانه بنگری ، در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم ، شد کفر و ايمان چاکرم
ای ديدن تو دين من ، وی روی تو ايیمان من

بی پا و سر کردی مرا ، بی خواب وخور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ، ای يوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شوم ، وز خويشتن پنهان شوم
اي هست تو پنهان شده ، در هستي پنهان من

منزلگه ما خاک نی ، گر تن بريزد باک نی
انديشه ام افلاک نی ، ای وصل تو کيوان من

گل جامه‌در از دست تو ، ای چشم نرگس مست تو
ای شاخه ها آوست تو ، ای باغ بي پايان من

يک لحظه داغم مي‌کشي ، يکدم به باغم مي‌کشي
پيش چراغم مي‌کشي ، تا واشود چشمان من

جانم چو ذره در هوا ، چون شد ز هر ثقلي جدا
بي تو چرا باشد چرا ، ای اصل چهارارکان من

اي جان پيش از جانها ، وي كان پيش از كانها
اي آن پيش از آنها ، اي آن من اي آن من

ای شه صلاح الدين من ، ره دان من ره بين من
ای فارغ از تمکين من ، ای برتر از امکان من

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


بهار غم انگيز

از وبلاگ يادداشت های يک معلم فارسی

بهار آمد گل و نسرين نياورد
نسيمی بوی فروردين نياورد

پرستو آمد و از گل خبر نيست
چرا گل با پرستو هم سفر نيست

چه افتاد اين گلستان را چه افتاد؟!
که آيين بهاران رفتش از ياد

چرا پروانگان را پر شکسته‌است
چرا هر گوشه گرد غم نشسته‌است

چرا خورشيد فروردین فرو خفت
بهار آمد گل نوروز نشکفت

مگر دارد بهار نو رسيده
دل و جانی چو ما در خون کشيده

بهارا خيز و زان ابر سبکرو
بزن آبی به روی سبزه‌ی نو

گهی چون جويبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز

هنوز اين جا جوانی دلنشين است
هنوز اين جا نفس‌ها آتشين است

مبين کاين شاخه‌ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری پر بيدمشک است

مگو کاين سرزمينی شوره‌زار است
چو فردا دررسد رشک بهار است

بر آرد سرخ گل خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی

اگر خود عمر باشد سر برآريم
دل و جان در هوای هم گماريم

دگر بارت چو بينم شاد بينم
سرت سبز و دلت آباد بينم

به نوروز دگر هنگام ديدار
به آيين دگر آيي پديدار...

شعر از : هوشنگ ابتهاج (ه.ا سايه)

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :


با جرعه‌هاي جنگ ۱

سالها بود که براي همهء دولتمردان دنيا “صحبت از آزادگي، پاكي، مروت، ابلهي بود”
اما گويا ماشين کپيتاليیسم همچون matrix آدمهاي عادي را هم کنترل مي‌کند. هنرمنداني که امروز فرياد مي‌کشند! آنها که امروز در اروپا لخت مي‌شوند! و آنها که امروز در آمريکا از صبح تا شب پلاکارد در دست گوشهء خيابان مي‌ايستند! بيگمان مانند دولتمردان بدنبال مصالح خود نيستند. ولي همين ها 17 سال پيش کجا بودند. مگر دولتمردانشان با پول همين عربهاي شکم گنده، اين زنگي‌مست را با گازهاي مرگشان باد نمي‌کردند؟! اگر همهء اينها داستان بود پس چرا عليرضا رضايي ديگر نيست.
سوال اينجاست که آيا اگر مصالح اقتصادي فرانسه و آلمان آنها را نيز در کنار آمريکا مي‌گذاشت آيا باز هم اين همه صداي مخالفان جنگ بلند بود؟! يا در آنصورت، همه خنده‌های فتحشان از پاک کردن يکي از کثيفترين موجودات از صفحهء هستي بر لب بود!
فکر مي‌کنم به گوسفنداني مي‌مانيم که با چشم بسته بدنبال فرمانهای ماشيني هوشمند مي‌رويم. سرانجام به کجا مي‌رساندمان اين هيولا نمي‌دانم!؟

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به كوه خواهد زد
به غار خواهد رفت

تو كودكانت را، به سينه مي‌فشاري گرم
و همسرت را، چون كوليان خانه به دوش
ميان آتش و خون مي‌كشاني از دنبال
و پيش پاي تو از انفجارهاي مهيب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشيان ها بر روي خاك خواهد ريخت
و آرزوها در زير خاك خواهد مرد!

خيال نيست عزيزم ...
صداي تير بلند است و ناله‌ها پيگير
و برق اسلحه خورشيد را خجل كرده‌ست
چگونه اين همه بيداد را نمي‌بيني؟!
چگونه اين همه فرياد را نمي‌شنوي؟!
صداي ضجه خونين كودك عدني است
و بانگ مرتعش مادر ويتنامي
كه در عزاي عزيزان خويش مي‌گريند
و چند روز دگر نيز نوبت من و تست
كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم
و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم
و يا به كوه

به جنگل
به غار
بگريزيم

پدر چگونه به نزد طبيب خواهي رفت؟
كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است
تو يكقدم نتواني به اختيار گذاشت
تو يك وجب نتواني به اختيار گذاشت
كه سيل آهن در راه ها خروشان است

تو اي نخفته شب و روزي روي شانهء اسب
-به روزگار جواني- به كوه و دره و دشت
تو اي بريده ره از لاي خار و خارا سنگ
كنون كنار خيابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضي كه در گلو داري
كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن
حريم موي سپيد ترا كه دارد پاس
كسي كه دست ترا يك قدم بگيرد نيست
و من كه مي‌دوم اندر پي تو خوشحالم
كه ديدگان تو در شهر بي ترحم ما
به روي مردم نامهربان نمي‌افتد

پدر به خانه بيا با ملال خويش بساز
اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته‌ست
چه غم كه گوش تو پيچ راديو باز است
هزار و ششصد و هفتاد و يك نفر امروز
به زير آتش خمپاره ها هلاك شدند
و چند دهكدهء دوست را هواپيما
به جاي خانهء دشمن گلوله باران كرد

گلوي خشك مرا بغض مي فشارد تنگ
و كودكان مرا لقمه در گلو مانده ست
كه چشم آنها با اشكِ مرد بيگانه ست

چه جاي گريه كه كشتار بي دريغ حريف
براي خاطر صلح است و حفظ آزادي
و هر گلوله كه بر سينه‌اي شرار افشاند
غنيمتي‌ست كه: دنيا بهشت خواهد شد

پدر غم تو مرا رنج مي‌دهد اما
غم بزرگتري مي‌كند هلاك مرا
بيا به خاك بلا ديده‌اي بينديشيم
كه ناله مي‌چكد از برق تازيانه در او
به خانه‌هاي خراب
به كومه‌هاي خموش
به دشتهاي به آتش كشيدهء متروك
كه سوخت يكجا برگ و گل و جوانه در او
به خاكِ مزرعه‌هايي كه جاي گندم زرد
لهيب شعلهء سرخ
به چار سوي افق مي‌كشد زبانه در او
به چشمهاي گرسنه
به دستهاي دراز
به نعش دهقان ميان شاليزار
به زندگي كه فرو مرده جاودانه در او

بيا به حال بشر هاي‌هاي گريه كنيم
كه با برادر خود هم نمي‌تواند زيست
چنين خجسته وجودي كجا تواند ماند
چنين گسسته عناني كجا تواند رفت
صداي غرش تيري دهد جواب مرا
-به كوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

فريدون مشيري

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :