بشتابيد بسوی دانشگاه !!!

بياد دارم در ستايش سردار سازندگی فرموده بودند :«از زمان مادها تا کنون چنين حجمی از سازندگی سابقه نداشته است» راستش بخاطر ندارم گوينده که و کجا بود. اما يک چيز را چشم بسته هم می‌شود گفت که: اين آقا بدون شک بعد از اينکه با لطف و عنايات حضرت حق ديپلم خود را اخذ نموده، آخرين باری که چشمش به کتابی افتاده شب قبل از سخنرانی بوده‌است که به علت عدم حضور همسر مبارک در منزل! و بالاجبار! مجبور می‌شود از کودک خردسالش، که فردا امتحان تاريخ داشته، درس بپرسد. فردای آن روز پدر و پسر ۲۰ می‌شوند! اما اگر «داروين» اين خبر را می‌ديد در تئوری خود شک می‌کرد شايد آن وقت آدمی را از نسل خـــر می‌يافت!!! 

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


غزلی از عماد خراسانی

عماد خراسانی رفت! (۲)

پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكی است
حرم و دير يكی، سبحه و پيمانه يكی است
اين همه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظری است
گر نظر پاك كنی، كعبه و بتخانه يكی است
هر كسي قصه شوقش به زبانی گويد
چون نكو می‌نگرم، حاصل افسانه يكی است
اين همه قصه ز سودای گرفتاران است
ورنه از روز ازل، دام يكی، دانه يكی است
ره هركس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گريه نيمه شب و خنده مستانه يكی است
گر ز من پرسي از آن راز كه من مي دانم
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكی است
 عشق ، آتش بود و خانه خرابي دارد
پيش آتش ، دل شمع و پر پروانه يكی است
هر كسي قصه شوقش به زباني گويد
چون نكو مي نگرم حاصل افسانه يكي است
هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
بحر اين يك دو نفس عاقل و ديوانه يكي است
گر به صحراي جنونت ببرد عشق عماد
بي وفايي و وفاداري جانانه يكي است

**** 

جز بي خبري در همه عالم خبري نيست
فرياد مكن داد مزن دادگري نيست
صد شكر كه جستم گذر بي خبري را
يعني شدم آگاه كه اينجا خبري نيست
از بي هنران اين هنر طرفه بيا موز
بيدردشو اي جان غم و حسرت هنري نيست
گر مهرو وفا نيست در اين دايره مخروش
ميسازبه خرمهره كه درو گهري نيست
چون مست شوم هر دوجهانم به سبويي
جمشيد هم اينجا به جز از رهگذري نيست
بر پاره گليم من درويش بيارام
كاين عيش سزاواربه هر تاجوري نيست
اين كنج قفس كشت مرا با كه توان گفت
در فصل گلم آرزوي بال وپري نيست
آيا پس اين پرده بود بازي ديگر؟
يا چون گذري شام عدم را سحري نيست؟
بودا به جز از خونجگر دربدري نيست
عيسي به جز از ساده دل بي پدري نيست
من مستم ومستان سخن راست بگويند
امروزطرب كن كه ز فردا اثري نيست
افسانه دراز است سر زلف بتي گير
كاين عمرعمادابجزازشوروشري نيست
حق است به يا دتو كنون جام بگيرند
كه امروززتو عاشق شوريده تری نيست

****

يره گه كار مو و تو دره بالا مي گيره
ذره ذره دره عشقت تو دلم جا مي گيره
روز اول به خودم گفتم ايم مثل بقي
حالا كم كم مي بينم كار دره بالا مي گيره
چن شبه واز مث بيس سال پيش ازاي مرغ دلم
تو زمستون بهنه ي سبزه و صحرا مي گيره
چن شبه واز مي دوزم چشمامه تا صبحه به چخت
با بيك سم بيخودي مات ممنه، را مي گيره
تا سحر جل مي زنم خواب به سراغم نمياد
هي دلم مثل بچه بهنه بي جا مي گيره
موگومش هرچي كه مرگت چيه كوفتي! نمگه
عوضش نق مزنه ذكر خدايا مي گيره
پيري و معركه گيري كه مگن كار مويه
دفتر عمر داره صفحه پينجا مي گيره
اون كه عاشق شده پنهون مكنه مثل اويه
كه سوار شتر و پوشتشه دولا مي گيره
كتا كردن دامنار تا بيخ رون مشتي عماد!
ديگه مجنون توي خوب دامن ليلا مي گيره

 

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


نا مربوط !

اين آقايی که مثل بچه ها اون پشت قايم شده يک غول ۱۵۵ کيلوئی به اسم شکيل اونيل هست که فقط ۲ متر و ۱۶ سانت قد کشيده!! اون ۲ سال هست که به همين شکل پشت سر يائو مينگ (با ۲ متر و ۲۹ سانت قد) بازی all star  رو شروع ميکنه هر چند امسال و در خانه، از روی نيمکت MVP  اين بازی بود!

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


م مثل ميم!

خستگي، راهِ قدمهايت نيست!
                 نغمهء ساز ِ طربناك‌ات نيست!

دوستي، حادثهء سهلي نيست!

بعد سالي كه صدايت را
             از نسيم‌ ِ سحري می‌شنوم!
ر ِنــگِ آن نغمهء شاد ... باز هستي دهد‌ام!   ... باز مستي دهدام!

من از اين غصه كه تو رنجوری،
                            تا سرانجام زمان بيمارم ..... از همه حادثه‌ها بيزارم!
و بدان!
اينكه بدانم شادي، ازغم و رنج دلم آزادي،
                           تا سرانجام زمين دلشادم ...... در كوير دل خود آبادم!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


دنيای زشت آدم بزرگ‌ها !!!

اين‌رو بخاطر همهء «آدم بزرگ» هايی که می‌آيند اينجا می‌نويسم! آآآی آدمهای «عدد و رقم» آآآی آدمهای «افتخار و اقتدار!!» آآآی آدمهای «کله گنده!» از شما و همهء عدد و رقمهاتون بـيــزارم. دنيا رو به گند کشيدين! (توضيح: حالم خوبه! يعنی اينها جدی بود! هذيون نبود!) 

به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برای‌تان نقل می‌کنم يا شماره‌اش را می‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هيج وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.
اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!
يا مثلا اگر به‌شان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودل‌برو بود و می‌خنديد و دلش يک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار می‌کنند! اما اگر به‌شان بگوييد «سياره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمی‌پرسند. اين جوری‌اند ديگر. نبايد ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.
منبع وب‌سايت احمد شاملو

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


برو اين دام بر مرغي دگر نـه ....

بشنويد

سـحرگاهان کـه مخـمور شبانه
گرفـتـم باده با چنگ و چغانـه
نـهادم عقـل را ره توشه از می
ز شـهر هسـتيش کردم روانـه
نـگار مي فروشم عـشوه‌اي داد
کـه ايمـن گشتـم از مکر زمانه
ز ساقي کـمان ابرو شـنيدم
کـه اي تير ملامت را نـشانـه
نـبـندي زان ميان طرفي کمروار
اگر خود را بـبيني در ميانـه
برو اين دام بر مرغي دگر نـه
کـه عـنـقا را بلند است آشيانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهی
کـه با خود عشق بازد جاودانـه
نديم و مطرب و ساقي همه اوست
خيال آب و گـل در ره بـهانـه
بده کـشـتي مي تا خوش برانيم
از اين درياي ناپيداکرانـه
وجود ما مـعـماييسـت حافـظ
که تحقيقش فسون است و فسانه

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


آمدم! نعره مزن! جامه مدر! هيچ مگو ....

به نظر شما شباهتی در اين ميان است؟

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازين بی خبری رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت:
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم: ای عشق من از چيز دگر می‌ترسم
گفت:‌ آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هيچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
گفتم:‌ای‌دل چه مه‌ست اين؟ دل اشارت می‌کرد
که:‌ نه اندازه‌ی توست اين بگذر هيچ مگو
گفتم: اين روی فرشته‌ست عجب يا بشراست؟
گفت:‌ اين غير فرشته‌ست و بشر هيچ مگو
گفتم: ‌اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد
گفت: می‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو
ای نشسته تو در اين خانهء پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
گفتم:‌ ای دل پدری کن نه که اين وصف خداست؟
گفت:‌ اين هست ولی جان پدر هيچ مگو
مولانا

از من می‌پرسيد چگونه ديوانه شدم. چنين روی داد: يک روز، بسيار پيش از آنکه خدايان به دنيا بيايند، از خواب عميقی بيدار شدم و ديدم که همه‌ی نقابهايم را دزديده‌اند. همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در زندگی‌ام بر چهره می‌گذاشتم. پس بی‌نقاب در کوچه‌های پر از مردم دويدم و فرياد زدم: "دزد، دزد، دزد نابکار." مردان و زنان بر من خنديدند و پاره‌ای از آنها از ترس من به خانه‌هايشان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسيدم، جوانی که بر سر بامی ايستاده بود فرياد برآورد: " اين مرد ديوانه است." من سر برداشتم که او را ببينم و خورشيد نخستين بار چهره‌ی برهنه‌ی مرا بوسيد. نخستين بار خورشيد چهره‌ی مشتعل مرا بوسيد و من از عشق ِ خورشيد مشتعل شدم، و ديگر به نقابهايم نيازی نداشتم. و گويي در حال خلسه فرياد زدم: " رحمت، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند."
چنين بود که من ديوانه شدم. و از برکت ديوانگی هم به آزادی و هم به امنيت رسيده‌ام؛ آزادی تنهايي و امنيت از فهميده شدن، چرا که کسانی که ما را می‌فهمند چيزی ازما را به اسارت می‌گيرند.
                                                                                      خليل جبران

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


مژدهء نسيم سحر!

من دلم تنگ کسی است
                              که به دلتنگی من می‌خندد
باور عشق برايش سخت است
ای خدا باز به ياری نسيم سحری
                            می‌شود آيا دل به نازک‌دل من بربندد؟!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


آه سحری!

من سرم را به طلبكاریِ دوست

به خداوندیِ عشق
به زبان بازیِ تو
بخشيدم
اما! تو نگاهت را چه خسيسانه دريغم كردي!
حيف نيست ؟!

باش تا شب برود.
توخودت می‌‌دانی ـ بهتر از من ـ كه تمام شب را
                             سر به بالين ننهم، تا سحر برزند از پشت چپر!
چه! شنيده‌ام كه به آه سحري،
                      قفل صد کار ِ گره‌بسته گشايش يابد!
در دلم حسي هست ـ و مدامم گويد ـ
                       که آهي به سحر، «گره از کار فرو بستهء من بگشايد»

آه!! آآآه!
          آمد! آمد!
               سحر ِ شب‌شکن از راه رسيد!
بايد آهی بکشم!
               آآآه! ........

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


قرار وبلاگي!

فردا شب چهارشنبه (Feb 4 ) اينجا قرار وبلاگي هست. اگر كسی مايل هست بياد ايميل بزنه تا اطلاعات بيشتر رو بهش بدم.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


 

کبوتری، سپيدی بالهايش را فدای سپيد بختی تو کرد.
حال او بدون پر پرواز، قورباغه‌ای را می‌ماند که خانه در کنار مرداب کرده‌است!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


گــنبد مـيـنا

و امروز گنبدم ميناييست

گنبد مينا
ديده دريا کـنـم و صبر به صحرا فکـنـم
و اندر اين کار دل خويش به دريا فـکـنـم
از دل تـنـگ گـنـهـکار برآرم آهی
کاتـش اندر گـنـه آدم و حوا فـکـنـم
مايه خوشدلي آن جاست که دلدار آن جاست
مي‌کنـم جـهد که خود را مگر آن جا فکنم
بـگـشا بـند قـبا اي مـه خورشيدکلاه
تا چو زلـفـت سر سودازده در پا فکـنـم
خورده‌ام تير فلـک باده بده تا سرمـسـت
عـقده دربـند کـمر ترکـش جوزا فکنـم
جرعـه جام بر اين تخـت روان افـشانـم
غلـغـل چـنـگ در اين گنـبد مينا فکنم
حافـظا تـکيه بر ايام چو سهو است و خطا
مـن چرا عـشرت امروز به فردا فکـنـم

لينک صوتی از وبلاگ نفير

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


جامعه ايراني تباران آمريكائي

احتمالا از اين حرفها زياد شنيدين که ايرانی‌ها از تحصيلكرده‌ترين و موفق‌ترين جوامع مقيم آمريكا هستند! راست و دروغش گردن خودشان ولی اين مطلب را از راديو فردا در همين ضمينه گوش کنيد:
seda
اين تحقيق کاری از ISG@MIT است.۲ نکته برايم جالب بود:
اول اينکه اين «تحصيلكرده‌ترين و موفق‌ترين!!» اقليت کوچکترين نقشی در دفاع از حقوق مدنی ايرانی‌‌ها و ايرانی‌ـامريکايی‌ها ندارد!!
ديگر اينکه برای من بسيار جالب بود اينکه ISG شمار ايرانی‌ـامريکايی‌ها را ۶۹۱۰۰۰ نفر تخمين زده درحاليکه در سرشماری ۳۳۸۰۰۰ بوده. بدين معنی که بيش از نيمی از ايرانی تبارهای اينجا از اين که خود را جزو اين «تحصيلكرده‌ترين و موفق‌ترين» اقليت بدانند ابا دارند!!!!!!!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :


 

از صبحانه
لينک ۱: رديف كامل هفت دستگاه موسيقي ايران با اجراي تار نورعلي خان برومند
              لازم است ابتدا قلم مربوطه و نرم افزار Shockwave Player را نصب نمائيد!

لينک۲:  باز هم شجريان را آزردند

لينک۳:  دانلود فايلهاي مفيد با توضيحات فارسی

لينک۴:  پارسی سخن بگوییم

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :