عيدی

رسم است! عيدی رسم خوبی است! کوچک‌تر و بزرگتر هم ندارد. هميشه خوب است! چند سالی را که در غربت بودم هر سالش عيدی من به دوستان، کارتهای زيبایی بود که دوستی ناديده در کمال مهارت ساخته بود. حالا تمامشان يکجا اينجاست، اگر می‌خواهيد يکی از زيباترين منزل‌گاه‌های اينترنتی را ببينيد روی عکس زير کليک کنيد!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


نوروز در آيينه ادب (۹)

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحالِ روزگار ...

خوش بحالِ چشمه ها و دشتها
خوش بحالِ دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحالِ جانِ لبريز از شراب
خوش بحالِ آفتاب ...

ای دل من ، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمی‌پوشی به كام
بادهء رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميانِ سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است

ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار ...

گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بویِ باران: حسين يوسف زمانی با صدای محمد رضا شجريان.
لينک صوتی از ملکوت

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


در کار خير حاجت هيچ استـخاره نيسـت

بشنويد

راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نيسـت
هر گه که دل به عشق دهي خوش دمي بود
در کار خير حاجت هيچ استـخاره نيسـت
ما را ز منع عـقـل مـترسان و مي بيار
کان شحنـه در ولايت ما هيچ کاره نيسـت
از چشم خود بپرس که ما را که مي‌کـشد
جانا گـناه طالـع و جرم ستاره نيسـت
او را به چشـم پاک توان ديد چون هـلال
هر ديده جاي جـلوه آن ماه پاره نيسـت
فرصـت شـمر طريقه رندي که اين نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نيسـت
نـگرفـت در تو گريه حافـظ بـه هيچ رو
حيران آن دلم که کم از سنگ خاره نيسـت

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


نوروز در آيينه ادب (۸)

مانده تا برف زمين آب شود.
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات.

مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد.
در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد
و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام.
مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد.
پس چه بايد بكنم
من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است كه برخيزيم
رنگ را بردارم
روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم.

سهراب سپهري - مجموعه حجم سبز

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


نوروز در آيينه ادب (۷)

باد نوروزي همي در بوستان بتگر شود
تا زصنعش هر درختي لعبتي ديگر شود
باغ همچون كلبه بزاز پرديبا شود
راغ همچون طبله عطار پرعنبر شود
روي بند هر زميني حله چيني شود
گوشوار هر درختي رشته گوهر شود
چون حجابي لعبتان خورشيد را بيني به ناز
گه برون آيد زميغ و گه به ميغ اندر شود
افسر سيمين فرو گيرد زسر كوه بلند
بازمينا چشم و زيبا روي و مشكين سر شود

عنصری (م. ۴۳۱ ه.ق.)

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


نوروز در آيينه ادب (۶)

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
 ز سوسن بشنو اي ريحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد
گل از نسرين همي‌پرسد که چون بودي در اين غربت
همي‌گويد خوشم زيرا خوشي‌ها زان ديار آمد
سمن با سرو مي‌گويد که مستانه همي‌رقصي
به گوشش سرو مي‌گويد که يار بردبار آمد
بنفشه پيش نيلوفر درآمد که مبارک باد
که زردي رفت و خشکي رفت و عمر پايدار آمد
همي‌زد چشمک آن نرگس به سوي گل که خنداني
بدو گفتا که خندانم که يار اندر کنار آمد
صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگي به ره بري چو تيغ آبدار آمد
ز ترکستان آن دنيا بنه ترکان زيبارو
به هندستان آب و گل به امر شهريار آمد
ببين کان لکلک گويا برآمد بر سر منبر
که اي ياران آن کاره صلا که وقت کار آمد

مولانا جلال الدين 

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


نوروز در آيينه ادب (۵)

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


نوروز در آيينه ادب (۴)

آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب
با صد هزار زينت و آرايش عجيب
شايد كه مرد پير بدين گه جوان شود
گيتي بديل يافت شباب از پي مشيب
چرخ بزرگوار يكي لشگري بكرد
لشگرش ابر تيره و باد صبا نقيب
نقاط برق روشن و تندرش طبل زن
ديدم هزار خيل و نديدم چنين مهيب
آن ابر بين كه گريد چون مرد سوگوار
و آن رعد بين كه نالد چون عاشق كثيب
خورشيد ز ابر تيره دهد روي گاه گاه
چونان حصاريي كه گذر دارد از رقيب
يك چند روزگار جهان دردمند بود
به شد كه يافت بوي سمن را دواي طيب
باران مشك بوي بباريد نو بنو
وز برف بركشيد يكي حله قصيب
گنجي كه برف پيش همي داشت گل گرفت
هر جو يكي كه خشك همي بود شد رطيب
لاله ميان كشت درخشد همي ز دور
چون پنجه عروس به حنا شده خضيب
بلبل همي بخواند در شاخسار بيد
سار از درخت سرو مر او را شده مجيب
صلصل بسر و بن بر با نغمه كهن
بلبل به شاخ گل بر بالحنك غريب
اكنون خوريد باده و اكنون زييد شاد
كه اكنون برد نصيب حبيب از بر حبيب

از رودکی سمرقندی، پدر شعر فارسی

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


نوروز در آيينه ادب (۳)

برافكند اي صنم ابر بهشتي
زمين را خلعت ارديبهشتي
بهشت عدن را گلزارماند
درخت آراسته حور بهشتي
جهان طاوس گونه گشت ديدار
به جايي نرمي و جايي درشتي
زمين برسان خون آلوده ديبا
هوا برسان نيل اندوده مشتي
بدان ماند كه گويي از مي و مشك
مثال دوست بر صحرا نبشي
زگل بوي گلاب آيد ازآن سان
كه پنداري گل اندر گل سرشتي
به طعم نوش گشته چشمه آب
به رنگ ديده آهوي دشتي
چنان گردد جهان هزمان كه گويي
پلنگ آهو نگيرد جز به كشتي
بتي بايد كنون خورشيد چهره
مهي كو دارد از خورشيد پشتي
بتي رخسار او همرنگ ياقوت
م‍ئي برگونه جامه كنشتي
دقيقي چارخصلت برگزيدست
به گيتي در زخوبيها و زشتي
لب بيجاده رنگ و ناله چنگ
مي چون زنگ و كيش زرد هشتی

دقيقي مروزي(طوسي)

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


گلی از گلستان سعدی ...

 بشنويد

ياد دارم كه در ايام پيشين من و دوستي، چون دو بادامْ مغز در پوستی، صحبت داشتيم. ناگاه اتفاق غيبت افتاد. پس از مدتي باز آمد و عتاب آغاز كرد كه در اين مدت قاصدي نفرستادي. گفتم: دريغ آمدم كه ديدهء قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

يار ديـرينه، مـرا، گــو، به زبان توبــه مده       كه مـرا تــوبه به شـمشـير نخواهد بودن
رشكم آيد كه كسی سير نگه در تو كند       باز گويـم كه كـسی سيـر نخواهد بـودن

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


نوروز در آيينه ادب (۲)

برآمد باد صبح و بوي نوروز
به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را ديده بردوز
بهاري خرمست اي گل کجايي
که بيني بلبلان را ناله و سوز
جهان بي ما بسي بودست و باشد
برادر جز نکونامي ميندوز
نکويي کن که دولت بيني از بخت
مبر فرمان بدگوي بدآموز
منه دل بر سراي عمر سعدي
که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز
دريغا عيش اگر مرگش نبودي
دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


نوروز در آيينه ادب (۱)

ز کوى يار مي آيد نسيم باد نوروزى
از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى
چو گل گر خرده اى دارى خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط ها داد سوداى زراندوزى
ز جام گل دگر بلبل چنان مست مى لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزى
به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشانى
به گلزار آى کز بلبل غزل گفتن بياموزى
چو امکان خلود اى دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزى و بهروزى
طريق کام بخشى چيست ترک کام خود کردن
کلاه سرورى آن است کز اين ترک بردوزى
سخن در پرده مي گويم چو گل از غنچه بيرون آى
که بيش از پنج روزى نيست حکم مير نوروزى
ندانم نوحه قمرى به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمى دارد شبانروزى
مي اى دارم چو جان صافى و صوفى مي کند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزى
جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اى شمع
که حکم آسمان اين است اگر سازى و گر سوزى
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقى که جاهل را هنيتر مي رسد روزى
مى اندر مجلس آصف به نوروز جلالى نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزى
نه حافظ مي کند تنها دعاى خواجه تورانشاه
ز مدح آصفى خواهد جهان عيدى و نوروزى
جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزى

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


 

وَلَمَن صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذَلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ

 و آن که صبر کند و از خطا در گذرد ، اين از کارهای پسنديده است

 

ساقيا برخيز و درده جام را
خاک بر سر کـن غـم ايام را
ساغر مي بر کـفـم نـه تا ز بر
برکـشـم اين دلـق ازرق فام را
گر چـه بدناميست نزد عاقـلان
ما نـمي‌خواهيم نـنـگ و نام را
باده درده چـند از اين باد غرور
خاک بر سر نـفـس نافرجام را
دود آه سينـه نالان مـن
سوخـت اين افـسردگان خام را
مـحرم راز دل شيداي خود
کـس نمي‌بينـم ز خاص و عام را
با دلارامي مرا خاطر خوش اسـت
کز دلـم يک باره برد آرام را
نـنـگرد ديگر بـه سرو اندر چمن
هر کـه ديد آن سرو سيم اندام را
صبر کن حافظ به سختي روز و شب
عاقـبـت روزي بيابي کام را

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


...... رحمت کند مگر دل نامهربان دوست

با صدای استاد

ای پيک پی خجسته که داری نشان دوست
با ما مگو بجز سخن دل‌نشان دوست
حال از دهان دوست شنييدن چه خوش بود
يا از دهان آنکه شنيد از دهان دوست
ای يار آشنا عـلم کاروان کجاست؟
تا سر نهيم در قدم ساربان دوست
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمی‌رسد که بگيرم عنان دوست
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار
ما سرفدای پای رسالت رسان دوست
رنجور عشق دوست چنانم که هر که ديد
رحمت کند مگر دل نامهربان دوست
گردوست بنده را بکشد يا بپرورد
تسليم از آن بنده و فرمان از آن دوست
گرآستين دوست بيفتد به دست من
چندانکه زنده‌ام سر من و آستان دوست
بی‌حسرت از جهان نرود هيچکس به در
الا شهيد عشق به تير از کمان دوست
بعد از تو هيچ در دل سعدی گذر نکرد
وان کيست در جهان که بگيرد مکان دوست؟

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


عجب نیست از گل که خندد به سروی .... که در این چمن «پای در گل» نشیند

وه كه گر من باز بينم روی‌ يار خويش را
تا قيامت شكر گويم كردگار خويش را

مردم بيگانه را خاطر نگه دارند خلق
دوستان ما بيازردند يار ِ خويش را

همچنان اميد می‌دارم كه بعد از داغ هجر
مرهمي بر دل نهد اميدوار خويش را

رای، راي توست خواهي جنگ، خواهي آشتي
ما قلم در سر كشيديم اختيار خويش را

هر كه را در خاك غربت پاي در گل ماند، ماند
گو دگر در خواب خوش بيني ديار خويش را

عافيت خواهي نظر در منظر خوبان مكن
ور كني بدرود كن خواب و قرار خويش را

گبر و ترسا و مسلمان هر كسي در دين خويش
قبله‌ای دارند و ما زيبا نگار خويش را

گر مراد خويش خواهی ترك وصل ما بگوي
ور مرا خواهی رها كن اختيار خويش را

درد دل پوشيده مانی تا جگر پر خون شود
به كه با دشمن نمايی حال زار خويش را

دوستان گويند سعدي دل چرا دادی به عشق
تا ميان خلق گم كردي وقار خويش را

ما صلاح خويشتن در بی‌نوايي ديده‌ايم
هر كسي گو مصلحت بينند كار خويش را

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


ابوسعيد ابوالخير

وا فريادا ز عشق وا فريادا
کارم بيکي طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا 
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

****

در ديده بجاي خواب آبست مرا
زيرا که بديدنت شتابست مرا
گويند بخواب تا به خواب‌ش بيني
اي بيخبران چه جاي خوابست مرا

****

بازآ بازآ هر آنچه هستي بازآ
گر کافر و گبر و بت‌پرستي بازآ
اين درگه ما درگه نوميدي نيست
صد بار اگر توبه شکستي بازآ

****

ناکاميم اي دوست ز خودکامي تست
وين سوختگيهاي من از خامي تست
مگذار که در عشق تو رسوا گردم
رسوايي من باعث بدنامي تست

****

پرسيد ز من کسيکه معشوق تو کيست
گفتم که فلان کسست مقصود تو چيست
بنشست و به هاي‌هاي بر من بگريست
کز دست چنان کسي تو چون خواهي زيست

****

ما دل به غم تو بسته داريم اي دوست
درد تو بجان خسته داريم اي دوست
گفتي که به دلشکستگان نزديکم
ما نيز دل شکسته داريم اي دوست

****

گنجم چو گهر در دل گنجينه شکست
رازم همه در سينه‌ي بي کينه شکست
هر شعله‌ي آرزو که از جان برخاست
چون پاره‌ي آبگينه در سينه شکست

****

دل بر سر عهد استوار خويشست
جان در غم تو بر سر کار خويشست
از دل هوس هر دو جهانم بر خاست
الا غم تو که برقرار خويشست

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


ولايت فقيه در ادبيات كهن فارسي!

به لطف اينترنت زندگی بسيار زيباست!!! داشتم وبگردی می‌کردم که به اينجا رسيدم. آقای احمد قاضي عسكر مربی دانشگاه اصفهان هستند. ايشان سال ۱۳۴۷ از  دانشگاه تهران كارشناسي ارشد زبان و ادبيات فارسي گرفته‌اند. اما چيزی که برای من جالب بود عنوان نخستين مقاله ايشان بود که در سال ۱۳۶۴ با عنوان «ولايت فقيه در ادبيات كهن فارسي» به چاپ رسيده. من اين لينک اين نوشته را به آدرس ايميل ايشان هم می‌فرستم و شديدا دوست دارم يک کپی از آن مقاله را برای خود داشته باشم، پس منتظر جواب آقای قاضي عسكر می‌مانم.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


نامهربان من كــو !؟

اي مردمان بگوييد، آرام جان من كو
راحت فزاي هر كس، محنت رسان من كو
من مهربان ندارم، نامهربان من كو
نامش همي نيارم، بردن به پيش هر كس
گه گه به ناز گويم، سرو روان من كو
در بوستان شادی، هركس به چيدن گل
آن گل كه نشكنندش، در بوستان من كو
جانان من سفر كرد، با او برفت جانم
باز آمدن از ايشان، پيداست آن من كو
من مهربان ندارم، نامهربان من كو
 انوری ابيوردی

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :