اي پار دوست بوده و امسال آشنا ...

اي پار دوست بوده و امسال آشنا
وي از سزا بريده و بگزيده ناسزا
اي سفته در وصل تو الماس ناکسان
تا کي کني قبول، خسان را چو کهربا
چند آوري چو شمس فلک هر شبانگهی
سر بر زمين خدمت ياران بيوفا
آن را که خصم ماست شدي يار و همنفس
با آنکه کم ز ماست شدي يار و آشنا
الحق سزا گزيدي و حقا که در خور است
پيش مسيح مائده و پيش خر گيا
بوديم گوهري به تو افتاده رايگان
نشناختي تو قيمت ما از سر جفا
بي ديده کي شناسد خورشيد را هنر
يا کوزه گر چه داند ياقوت را بها
ما را قضاي بد به هواي تو درفکند
آري که هم قضاي بلا باد بر قضا
اي کاش آتشي ز کنار اندر آمدی
نه حسن تو گذاشتي و نه هواي ما
حکم قضاي بود و گرنه چنين بدی
خاقاني از کجا و هواي تو از کجا

خاقاني شرواني(م 582 هجري)

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :


 

جامم از آن می که می‌بايد تهی‌ست

چه کنم؟

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :


سروش مردم

«سروش مردم» عنوان کتابی است که در آن محمدرضا شجريان خواننده معروف موسيقی ايرانی در قالب يک مصاحبه مفصل به ارايه ديدگاهها و نيز انتقادهايش از سياست موسيقی در ايران پس از انقلاب می پردازد. ادامــــه>>

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :


بهر يك جرعهء مي منت ساقي نكشيـم

برای دانلود:
با صدای پريسا 

همچــو فرهـاد بود كوه كـني پيشــــه ما
كوه ما سيــنـهء ما ناخـن ما تيشـــــه ما
شور شـيرين زبس آراست ره جلوه‌گـري
همـــه فرهـــاد تراود زرگ و ريشــــهء ما
بهر يك جرعهء مي منت ساقي نكشيـم
اشك ما باده ما،  ديدهء ما شيــشـه مــا
عشق شيريست قوی‌پنجه وميگويد فاش
هر كه از جان  گذرد بگذرد از بيـشهء مـا

و غزلی از اديب نيشابوري

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :


از کلام دوست

 بشنويد

ز   در   درآ   و   شـبـسـتان   ما   مـنور   کـن

هواي    مجـلـس    روحانيان    معـطر    کـن
اگر   فـقيه   نصيحـت   کند  که  عشق  مـباز
پيالـه‌اي    بدهـش    گو   دماغ   را   تر   کـن
به چشم و ابروي جانان سپرده‌ام دل و جان
بيا   بيا   و   تـماشاي   طاق  و  مـنـظر  کـن
سـتاره    شـب    هـجران   نمي‌فشاند   نور
بـه    بام    قـصر   برآ   و   چراغ   مـه   برکـن
بـگو  بـه  خازن  جنت  که  خاک اين مجلس
به  تحفه  بر  سوي فردوس و عود مجمر کن
از   اين   مزوجـه   و   خرقه  نيک  در  تـنـگـم
بـه   يک  کرشمه  صوفي  وشم  قلندر  کـن
چو  شاهدان  چمن  زيردست  حسـن  تواند
کرشـمـه   بر  سمن  و  جلوه  بر  صنوبر  کن
فـضول   نفـس   حکايت  بسي  کند  ساقي
تو کار خود مده از دست و مي به ساغر کن
حـجاب   ديده   ادراک   شد   شـعاع  جـمال
بيا    و    خرگـه    خورشيد    را   مـنور   کـن
طـمـع   بـه   قـند   وصال   تو   حد   ما   نبود
  بـه   لـب   لعل   همچو   شکر  کن
لـب   پيالـه   بـبوس  آنگهي  به  مستان  ده
بدين    دقيقـه    دماغ    مـعاشران   تر   کـن
پـس  از  ملازمت  عيش  و  عشق مه رويان
ز  کارها  کـه  کني  شعر  حافـظ  از  بر  کـن

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :


۱۸تير و عبيد زاکانی!

۱۸تير می‌تواند يادآور خيلی چيزها باشد. برای شخص من بيشتر از همه يادآور آخرين سالی بود که تهران بودم و دغدغه‌های آن روزها شايد دل کندن را آسان‌تر می‌نمود از سرزمينی که « آب و باد و خاکش » را خودی حس می‌کردم! اگر با همان حس و حال سال پيش می‌نوشتم اينگونه می‌شد. ولی قصد کرده بودم خارج از حوزهء استحفاضی وبلاگم ننويسم. بی‌هيچ دليلی، حال و روز ِ امروزمان را با حس و حال عبيد زاکانی در موش و گربه يکی ديدم. تفسير و تآويلش را به عهدهء خواننده می‌گذارم ولی عجيب است اين همه قرابت! حتی گربهء داستان عبيد «بود ز کرمانا»! 
هر چند که داستان موش و گربهء ما سرانجام، پايانی متفاوت با آنچه عبيد گفته خواهد داشت چيزی مثلاً شبيه به اين يکی


اگر دارى تو عقل و دانش و هوش بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستانى كه در معناى آن حيران بمانى
---
ا ى خردمند عاقل و دانا قصه موش و گربه بر خوانا
قصه موش و گربه منظوم گوش كن همچو در غلطانا
از قضاى فلك يكى گربه بود چون اژدها به كرمانا
شكمش طبل وسينه اش چو سپر شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن شير درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادى پاى شير از وى شدى گريزانا
---
روزى اندر شرابخانه شدى از براى شكار موشانا
در پس خُم همى نمود كمين همچو دزدى كه در بيابانا
نا گهان موشكى ز ديوارى جست بر خم مى، خروشانا
سر بر خم نهاد و مى نوشيد مست شد همچو شير غرانا
گفت كو گربه تا سرش بكنم پوستش پر كنم ز كاهانا
گربه در پيش من چو سگ باشد كى شود روبرو به ميدانا
---
گربه اين را شنيد و دم نزدى چنگ و دندان زدى به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت چون پلنگى شكار كوهانا
موش گفتا كه من غلام توام عفو كن بر من اين گناهانا
گربه گفتا دروغ كمتر گوى نخورم من فريب و مكرانا
مى شنيدم هر آنچه مى گفتى آر و ادين قحبه مسلمانا
---
گربه آن موش را بكشت و بخورد سوى مسجد شدى خرامانا
دست و روى بشست و مسح كشيد ورد مى خواند همچو ملا نا
بارالها كه توبه كردم من ندرم موش را به دندانا
بهر اين خون ناحق اى خلّاق من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه كرد و زارى كرد تا به حدى كه گشت گريانا
---
موشكى بود در پس منبر زود برد اين خبر به موشانا
مژدگانى كه گربه تائب شد زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزيده بر جستند هر يكى كدخدا و دهقانا
بر گرفتند بهر گربه ز مهر هر يكى تحفه هاى الوانا
آن يكى شيشه شراب بكف وان دگر بره هاى بريانا
آن يكى طشتكى پر از كشمش وان دگر يك طبق ز خرمانا
آن يكى ظرفى از پنير بدست وان دگر ماست با كره نانا
آن يكى خوانچه پلو بر سر افشره آب ليمو عمانا
---
نزد گربه شدند آن موشان با سلام و درود و احسانا
عرض كردند با هزار ادب كاى فداى رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشكشى كرده ايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشكان بديد بخواند رزقكم فى السماء حقانا
من گرسنه بسى بسر كردم رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاى دگر از براى رضاى رحمانا
هر كه كار خداى كند به يقين روزيش مى شود فراوانا
---
بعد از آن گفت پيش فرماييد قدمى چند اى رفيقانا
موشكان جمله پيش مى رفتند تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت هر يكى كدخدا و ايلخانا
دو بدين چنگ و دو بدان چنگال و يك به دندان چو شيرغرانا
آن دو موش دگر كه جان بردند زود بردند اين خبر به موشانا
كه چه بنشسته ايد اى موشان خاكتان بر سر اى رفيقانا
پنج موش رئيس را بدريد گربه با چنگها و دندانا
---
موشكان را از اين مصيبت و غم شد لباس همه سياهانا
خاك بر سركنان همى گفتند اى دريغا رئيس موشانا
بعد از آن متفق شدند كه ما مى رويم پاى تخت سلطانا
تا به شه عرض حال خويش كنيم از ستمها ى خيل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت ديد از دور خيل موشانا
همه يكباره كردندش تعظيم كاى تو شاهنشهى به دورانا
گربه كرده است ظلم بر ماها اى شهنشه اولم به قربانا
سالى يك دانه مى گرفت از ما حال حرصش شده فراوانا
اين زمان پنج پنج مى گيرد چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند شاه فرمود كاى عزيزانا
من تلافى به گربه خواهم كرد كه شود داستان به دورانا
---
بعد يك هفته لشكرى آراست سيصد و سى هزار موشانا
همه با نيزه ها و تير و كمان همه با سيف هاى برانا
فوجهاى پياده از يك سو تيغ‌ها در ميانه جولانا
چون كه جمع آورى لشكر شد از خراسان و رشت و گيلانا
يكه موشى وزير لشكر بود هوشمند و دلير و فطّانا
گفت بايد يكى ز ما برود نزد گربه به شهر كرمانا
يا بيا پاي تخت در خدمت يا كه آماده باش جنگانا
---
موشكى بود ايلچى ز قديم شد روانه به شهر كرمانا
نرم نرمك به گربه حالى كرد كه منم ايلچى ز شاهانا
خبر آورده ام براى شما عزم جنگ كرده شاه موشانا
يا برو پاى تخت در خدمت يا كه آماده باش جنگانا
گربه گفت كه موش گه خورده من نيايم برون ز كرمانا
ليكن اندر خفا تدارك كرد لشكر معظمى ز گربانا
گربه هاى براق شير شكار از صفاهان و يزد و كرمانا
لشكر گربه چون مهيا شد داد فرمان به سوى ميدانا
---
لشكر موشها ز راه كوير لشكر گربه از كهستانا
در بيابان فارس هر دو سپاه   رزم دادند چون دليرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادى هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه كشته شدند كه نيايد حساب آسانا
حمله سخت كرد گربه چو شير بعد از آن زد به قلب موشانا
موشكى اسب گربه را پى كرد گربه شد سرنگون ز زينانا
الله الله فتاد در موشان كه بگيريد پهلوانانا
موشكان طبل شادمانه زدند بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فيل سوار لشكر از پيش و پس خروشانا
---
گربه را هر دو دست بسته به‌هم با كلاف و طناب و ريسمانا
شاه گفتا به دار آويزيد اين سگ رو سياه نادانا
گربه چون ديد شاه موشان را غيرتش شد چو ديگ جوشانا
همچو شير نشست بر زانو كند آن ريسمان به دندانا
موشكان را گرفت و زد به زمين كه شدندى به خاك يكسانا
لشكر از يك طرف فرارى شد شاه از يك طرف گريزانا
از ميان رفت فيل و فيل سوار مخزن تاج و تخت و ايوانا
هست اين قصه عجيب و غريب يادگار عبيد زاكانا
---
جان من پند گير از اين قصه كه شوى در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه بر خواندن مدعا فهم كن پسر جانا

متن موش و گربه را از کرم کتاب کپی برداشتم.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :


 

سلام، من برگشتم!
فعلا سوغاتي قطعه‌اي از مثنوي وحشي بافقي:

الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وآن دل همه سوز
هر‌آن دل‌را که سوزی‌نیست، دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان، سینه پر دود
زبانم کن به گفتن آتش آلود
کرامت کن درونی درد پرور
دلی در وی درون درد و برون درد
به سوزی ده کلامم را روایی
کز آن گرمی کند آتش گدایی
دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده
سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب ازو، آبی ندارد
دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو بغایت روشنی دور
بده گرمی دل افسرده ام را
فروزان کن چراغ مرده ام را
ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتوی دارم گدایی
اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه راز؟
ز گنج راز، در هر کنج سینه
نهاده خازن تو صد دفینه
ولی لطف تو گر نبود، به صد رنج
پشیزی کس نباید زآنهمه گنج
چو در هر کنج، صد گنجینه داری
نمی خواهم که نومیدم گذاری
به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می باید، دگر هیچ

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :


 

آبدارچي اينجا باز چند روزی نيست! از نوع مرخصي استحقاقي!
«جام»‌هايتان را چند روزی در خدمت بقيه دوستان پر کنيد. اگر زنده برگشتم احتمالا چند «جرعه» عکس با خودم مي‌آورم.
باقي بقايتان !

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :


حرف دل از ميان دوبيتي‌های سايه!

چو ني مي‌نالم از داغ جدايي
دريغا اي نسيم آشنايي
چنان گشتم غبارآلود غربت
كه نشناسم كه خود بودم كجايي.

****

من آن ابرم كه مي‌خواهد ببارد
دل تنگم هواي گريه دارد
دل تنگم غريب اين در و دشت
نمي داند كجا سر مي‌گذارد ...

****

شكفتي چون گل و پژمردي از من
خزانم ديدي و آزردي از من
بد آوردي، و گرنه با چنين ناز
اگر دل داشتم مي‌بردي از من!

****

دلم گر قصه گويد، اينك آن گوش
لبم گر بوسه خواهد، اين لب نوش
اگر شب زنده دارم، اين سر زلف
چو خوابم در ربايد، اينك آغوش

****

سحرگه در چمن خوش رنگ شد گل
نگاهش كردم و دل تنگ شد گل
به دل گفتم كه نازست اين، مينديش
چو دستي پيش بردم، سنگ شد گل.

ه . الف. سايه


  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :


افسانهء نيما

بشنويد:
[ 15:00 min ] افسانهء نيما از آرشيو راديو آزادي
دکتر محمود خوشنام کارشناس برجسته موسيقى راديوآزادى در اين برنامه به افسانه نيما مى پردازد که جوادمعروفى، آهنگساز موسيقى ملى، آن را براى صداى سيما بينا، خواننده ترانه هاى محلى و ملى، تنظيم کرده است. سيما بينا در مصاحبه با راديوآزادى از خاطرات خود هنگام ضبط اين ترانه مى گويد که قطعات آن را شاعر معاصر ه.الف.سايه برگزيد.
متن افسانهء نيما بخش نخست، بخش دوم


۶-۷ ماهي مي‌شود که بالای صفحه، «صفحهء ادبـيات» و «صفحهء موسيقی» را گذاشته‌ام. اگر شيطان گوشش کر شود مي‌خواهم در چند روز آينده بخشي از صفحهء ادبيات را تمام کنم.

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :


... كه در بزم خدا غمگين نشايد

برای دانلود:
گــنـدم
با صداي شهرام ناظري، آهنگساز: کيخسرو پور ناظري بر روی کلامي از مولانا آلبوم مطرب مهتاب رو
منبع فايل سروش

زخاك من اگر گندم برآيد
از آن گر نان ‌پزي مستي فزايد
خمير و نانبا ديوانه گردد
تنورش بيت مستانه سرايد
اگر بر گور من آيي زيارت
تو را خرپشته‌ام رقصان نمايد
ميا بي ‌دف به گور من برادر
كه در بزم خدا غمگين نشايد
زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افيون و نقل يار خايد
بدري زان كفن بر سينه‌بندي
خراباتي ز جانت در گشايد
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر كاري به لابد كار زايد
مرا حق از مي عشق آفريدست
همان عشقم اگر مرگم بسايد
منم مستي و اصل من مي عشق
بگو از مي به جز مستي چه آيد؟
به برج روح شمس‌الدين تبريز
بپرد روح من يك دم نپايد

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :