بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه‌ی ما را
علاج درد مشتاقان طبیت عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را
مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر
ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را
سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی
ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :


و چقدر با خودم غريبه‌ام !!؟

اي شما!
اي تمام عاشقان هرکجا!
از شما سوال می‌کنم:
«نام يک نفر غريبه را
در شمار نامهايتان اضافه می‌کنيد؟»

يک نفر که تا کنون
رد پاي خويش را
لحن مبهم صداي خويش را
شاعر سروده هاي خويش را نمی‌شناخت
گرچه بارها و بارها
نام اين هزار نام را
از زبان اين و آن شنيده بود

يک نفر که تا همين دو روز پيش
منکر نياز گنگ سنگ بود
گريه گياه را نمی‌سرود

آه را نمی‌سرود
شعر شانه‌هاي بي پناه را
حرمت نگاه بي گناه را
وسکوت يک سلام
در ميان راه را نمی‌سرود

نيمه‌هاي شب
نبض ماه را نمی‌گرفت
روزهاي چارشنبه ساعت چهار
بارها شماره‌هاي اشتباه را نمی‌گرفت

اي شما!
اي تمام نامهاي هر کجا!
زير سايبان دستهاي خويش
جاي کوچکي به اين غريب بي پناه می‌دهيد؟

اين دل نجيب را
اين لجوج دير باور عجيب را
در ميان خويش
راه می‌دهيد؟

قيصر امين پور

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :


تنگ چشمان نظر به ميوه کنند ، ما تماشاکنان بستانيم

ما گدايان خيل سلطانيم
شهربند هوای جانانيم
بنده را نام خويشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنيم
گر برانند و گر ببخشايند
ره به جای دگر نمی‌دانيم
چون دلارام می‌زند شمشير
سر ببازيم و رخ نگردانيم
دوستان در هوای صحبت يار
زر فشانند و ما سر افشانيم
مر خداوند عقل و دانش را
عيب ما گو مکن که نادانيم
تنگ چشمان نظر به ميوه کنند
ما تماشاکنان بستانيم
تو به سيمای شخص می‌نگری
ما در آثار صنع حيرانيم
هر چه گفتيم جز حکايت دوست
در همه عمر از آن پشيمانيم
سعديا بی وجود صحبت يار
همه عالم به هيچ نستانيم
ترک جان عزيز بتوان گفت
ترک يار عزيز نتوانيم

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :


صلح نوبل

نمی شد هيچی ننوشت!
من که هنوز متعجبم! منتظرم عکس‌العمل حضرات در ايران رو ببينم!

متن بيانيه کميته صلح نوبل

for her efforts for democracy and human rights

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :


من چه بالابانم امروز .... !

اگر هر سازی متناظر با يک حسی باشه، من امروز بالابان‌ام.

Sari Galin
Mirzayi

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :


جرعه‌های وصل ....

يك قصه بيش‌نيست قصه عشق وين عجب‌
كـز هـر زبان كه می‌شنـوي نامــكرر است

چندين سال پيش آشنايی با دوستانی عزيز و همرايی با ايشان به من خيلی چيزها آموخت. از آن جمله شايد، فقط يکی دو بار همراهی‌شان به جلسات سخنرانی دکتر سروش. هر چند در آن زمان بنا به دلايل سياسی نام دکتر بيشتر بر زبانها بود، تا چيزی ديگر. ولی تمام جلسه را به اميد لحظات پايانی که از مثنوی می‌خواند، صبر می‌کردم و او جرعه‌هايي از مثنوی را می‌خواند که هر کسي را مست ميکرد.  "که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستي"

در اولين نوشته‌های اين وبلاگ لينک به سخنرايی‌های دکتر داده بودم، که آن لينک قديم از کار افتاد. ولی اخيرا سايت رسمی دکتر تمام فايلهای صوتی سخنراييهای سالهای اخير را برای دانلود گذاشته است اينجا.

تو مگو ما را بدان شه بار نيست
با کـريمان کارها دشـوار نيـست

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :


بوسه‌هاي باران ...

اين نشانه از که بود؟!

 بوسه‌هاي باران

اي مهربانتر از برگ در بوسه‌هاي باران
بيداري ستاره، در چشم جويباران
آئينهء نگاهت؛ پيوند صبح و ساحل
لبخندِ گاه گاهت؛ صبح ِ ستاره باران
بازآ که در هوايت، خاموشي ِ جنونم
فريادها بر انگيخت از سنگ ِ کوهساران
اي جويبار ِ جاري ! زين سايه برگ مگريز
کاين گونه فرصت از کف دادند بي شماران
گفتي : "به روزگاري مهري نشسته!" گفتم :
"بيرون نمی‌توان کرد، حتي به روزگاران"
بيگانگي ز حد رفت، اي آشنا مپرهيز
زين عاشق ِ پشيمان، سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار ِ زندگي را زين گونه يادگاران
وين نغمهء محبت، بعد از من و تو مانَد
تا در زمانه باقيست آواز ِ باد و باران

 با صداي محمدرضا و همايون شجريان، با همراهی حسين عليزاده و کيهان کلهر  بر روی کلامي از محمدرضا شفيعي کدکني

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :


كسي كه مثل هيچكس نيست ...

من خواب ديده‌ام كه كسي می‌آيد
من خواب يك ستاره‌ي قرمز ديده‌ام
و پلك چشمم هي می‌پرد
و كفشهايم هي جفت می‌شوند
و كور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره‌ي قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده‌ام

كسي می‌آيد
كسي می‌آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكس نيست،
مثل پدر نيست،
مثل انسي نيست،
مثل يحيي نيست،
مثل مادر نيست
و مثل آن كسی‌ست كه بايد باشد
و قدش از درخت‌هاي خانه‌ي معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشنتر
و از برادر سيدجواد هم
كه رفته است
و رخت پاسباني پوشيده است نمی‌ترسد
و از خود سيدجواد هم كه تمام اتاقهاي منزل ما مال اوست، نمی‌ترسد
و اسمش آنچنانكه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و ميتواند
تمام حرف‌هاي سخت كتاب كلاس سوم را
با چشم‌هاي بسته بخواند
و ميتواند حتي هزار را
بي آنكه كم بياورد از روي بيست ميليون بردارد
و ميتواند از مغازه‌ي سيد جواد،‌ هر چقدر كه لازم دارد، جنس نسيه بگيرد
و ميتواند كاري كند كه لامپ الله
كه سبز بود - مثل صبح سحر سبز بود -
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود

آخ ...
چقدر روشني خوبست
چقدر روشني خوبست
و من چقدر دلم می‌خواهد
كه يحيی
يك چار چرخه داشته باشد
و يك چراغ زنبوري
و من چقدر دلم می‌خواهد
كه روي چارچرخه‌ي يحيی ميان هندوانه‌ها و خربزه‌ها بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم
آخ
چقدر دور ميدان چرخيدن خوبست
چقدر روي پشت بام خوابيدن خوبست
چقدر باغ ملي رفتن خوبست
چقدر مزه‌ي پپسي خوبست
چقدر سينماي فردين خوبست
و من چقدر از همه‌ي چيزهاي خوب خوشم می‌آيد
و من چقدر دلم می‌خواهد
كه گيس دختر سيد جواد را بكشم

چرا من اينهمه كوچك هستم
كه در خيابانها گم ميشوم
چرا پدر كه اينهمه كوچك نيست
و در خيابانها هم گم نميشود
كاري نمی‌كند كه آنكسي كه بخواب من آمده‌ست، روز آمدنش را جلو بياندازد
و مردم محله‌ي كشتارگاه
كه خاك باغچه‌شان هم خونيست
و آب حوض هاشان هم خونيست
و تخت كفش هاشان هم خونيست
چرا كاري نمی‌كنند
چرا كاري نمی‌كنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله‌هاي پشت بام را جارو كرده‌ام
و شيشه‌هاي پنجره را هم شسته‌ام
چرا پدر فقط بايد
در خواب، خواب ببيند

من پله هاي پشت بام را جارو كرده‌ام
و شيشه‌هاي پنجره را هم شسته‌ام

كسي می‌آيد
كسي می‌آيد
كسي كه در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدايش با ماست

كسي كه آمدنش را
نمی‌شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
كسي كه زير رختهاي كهنه‌ي يحيي بچه كرده‌است
و روز به روز
بزرگ می‌شود، بزرگتر می‌شود
كسي از باران، از صداي شرشر باران، از ميان پچ‌و‌پچ گلهاي اطلسي
كسي از آسمان توپخانه در شب آتش بازي می‌آيد
و سفره را می‌اندازد
و نان را قسمت می‌كند
و پپسي را قسمت می‌كند
و باغ ملي را قسمت می‌كند
و شربت سياه سرفه را قسمت می‌كند
و روز اسم نويسي را قسمت می‌كند
و نمره‌ي مريضخانه را قسمت می‌كند
و چكمه‌هاي لاستيكي را قسمت می‌كند
و سينماي فردين را قسمت می‌كند
و رخت‌هاي دختر سيدجواد را قسمت می‌كند
و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت می‌كند
و سهم ما را هم می‌دهد
من خواب ديده‌ام

فروغ فرخزاد - ايمان بياوريم

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢
تگ ها :