زاهدان ار تکیه بر زهد و صیام خود کنند
تو چو مردان تکیه بر خـمر و در خمار زن

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

و چه جوابی به از جواب حضرتش که: نور ز خورشید جوی بو که برآید
         بشــنويد

بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر ره‌روی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


رمضانيه!

هر چند با تاخير

 ربنا

و چند لينک:

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


پای نگارکرده این راه را نشاید

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید
گرمی شیر غران تیزی تیغ بران
نری جمله نران با عشق کند آید
در راه رهزنانند وین همرهان زنانند
پای نگارکرده این راه را نشاید
طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد
کو رستم سرآمد تا دست برگشاید
رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالب
چون برق بجهد از تن یک لحظه‌ای نپاید
هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد
کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید
هرگز چنین دلی را غصه فرونگیرد
غم‌های عالم او را شادی دل فزاید
دریا پیش ترش رو او ابر نوبهارست
عالم بدوست شیرین قاصد ترش نماید
شیرش نخواهد آهو آهوی اوست یاهو
منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید
در عشق جوی ما را در ما بجوی او را
گاهی منش ستایم گاه او مرا ستاید
تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی
دریای ما و من را چون قطره دررباید

مولوی، دیوان شمس

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


گلی از گلستان

 بشنويد

اعرابی را ديدم در حلقه‌ی جوهريانِ بصره که حکايت همی‌کرد که وقتی در بيابانی راه گم کرده بودم و از زادِ معنی چيزی با من نمانده‌ و دل بر هلاک نهاده، که همی ناگاه کيسه‌ای يافتم پر مرواريد. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم ِ بريان است، باز آن تلخی و نوميدی که معلوم کردم که مرواريد است.

در بيابان خشك و ريگ روان
تشنه را در دهان، چه در چه صدف
مرد بى توشه كاوفتاد از پاى
بر كمربند او چه زر، چه خزف

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


زان که خواص دعا دفعِ بلا کردن است

قاعده‌ی قد تو، فتنه به پا كردن است
مشغله‌ی زلف تو، بستن و واكردن است
خرمىِ صحن باغ، با تو خراميدن است
فرخىِ صبح عيد، با تو صفا كردن است
هر كه بناچار كرد از سر كويت سفر
منزلش اول قدم، رو به قفا كردن است
چون نکند چشم تو چاره‌ی دلخستگان؟
زان که قرار طبیب خسته دوا کردن است
عشق تو آزاد کرد از همه قیدی مرا
زان که سلوک ملوک، بسته رها کردن است
وعده‌ی قتل مرا هیچ نکردی خلاف
زان که طریق وفا، وعده وفا کردن است
شاید اگر چشم تو می‌کشدم بی‌خطا
شیوه‌ی ترک ختن عین خطا کردن است
بوسه پس از می بده، کام دلم هی بده
زان که شعار لبت کامروا کردن است
من به دعا كرده‌ام مدعيان را هلاك
زآنكه خواص دعا، دفع بلا كردن است
روشنىِ چشم من، روى نكو ديدن است
مصلحت كارِ من، كار به جا كردن است
بنده‌ی تقصیرکار بند خطاکاری است
خواجه‌ی صاحب کرم فکر عطا کردن است
وادى بى انتها راه طلب رفتن است
دولت بى منتها ياد خداكردن است
قاصد فرخنده پى از در جانان رسيد
جان گرانمايه را وقت فدا كردن است
شغل فروغی ز شاه دامن زر بردن است
کار مه از آفتاب کسب ضیا کردن است
ناصردین شاه را دان که به هر بامداد
بر گهرش آفتاب گرم دعا کردن است

فروغى بسطامى

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


ای ز عشقت عالمی ویران شده ... قصد این ویرانه کردی عاقبت!؟!

بــشنــويد
با صدای محمدرضا شجريان، آهنگ از شجريان، بر روی کلامی از مولانا

در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را ويرانه کردی عاقبت 
آمدی کآتش در این عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت 
ای ز عشقت عالمی ویران شده
قصد این ویرانه کردی عاقبت 
من تو را مشغول می‌کردم دلا
یاد آن افسانه کردی عاقبت 
عشق را بی‌خویش بردی در حرم
عقل را بیگانه کردی عاقبت 
یا رسول الله ستون صبر را
استن حنانه کردی عاقبت 
شمع عالم بود لطف چاره گر
شمع را پروانه کردی عاقبت 
یک سرم این سوست یک سر سوی تو
دوسرم چون شانه کردی عاقبت 
دانه‌ای بیچاره بودم زیر خاک
دانه را دردانه کردی عاقبت 
دانه را باغ و بستان ساختی
خاک را کاشانه کردی عاقبت 
ای دل مجنون و از مجنون بتر
مردی و مردانه کردی عاقبت 
کاسه سر از تو پر از تو تهی
کاسه را پیمانه کردی عاقبت 
جان جانداران سرکش را به علم
عاشق جانانه کردی عاقبت 
شمس تبریزی که مر هر ذره را
روشن و فرزانه کردی عاقبت 

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


با من بگو تا كيستي، مهري بگو، ماهي بگو؟

با من بگو تا كيستي، مهري بگو، ماهي بگو؟
خوابي؟ خيالي؟ چيستي؟ اشكي؟ بگو! آهي؟ بگو!
راندم چو از مهرت سخن، گفتي بسوز و دم مزن
ديگر بگو از جان من، جانا چه مي‌خواهي بگو؟
گيرم نمي‌گيري دگر، زآشفته‌ی عشقت خبر
بر حال من گاهي نگر، با من سخن گاهي بگو
اي گل پي هر خس مرو، در خلوت هر كس مرو
گويي كه دانم، پس مرو گر آگه از راهي بگو!
غمخوار دل اي مي نيي، از درد و من آگه نيي
ولله نيي، بالله نيي، از دردم آگاهي بگو
بر خلوت دل سرزده، يك ره درآ ساغر زده
آخر نگويي سرزده، از من چه كوتاهي؟ بگو!
من عاشق تنهايي‌ام، سرگشته‌ شيدايي‌ام
ديوانه‌اي رسوايي‌ام، تو هرچه مي‌خواهي بگو!

زنده ياد مهرداد اوستا

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


گلی از گلستان

 بشنويد

هرگز از دور زمان نناليده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشيده مگر وقتی که پايم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، يکی را ديدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

مرغ بريان به چشم مردم سير
كمتر از برگ تره  بر خوان  است
و آنكه را دستگاه  و قوت نيست
شلغم پخته مرغ بريان است

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


تور شمال امريکای سيما بينا

سيما بينا چندی ديگر به همراه گروه همنوازان دستان، مجموعه‌اى از كنسرت‌ها را در شهرهاى مختلف كانادا و آمريكا برگزار مى‌كند. جمعه ۵‌ام نوامبر در آتلانتا خواهند بود. خبر آتلانتا را برای 7rooz هم فرستادم. حال کی پست‌اش کنند با خداست ولی تا آنجا که می‌دانم در غالب شهرهای بزرگ ديگر هم برنامه دارند.

بشنويد:
             ســبزه

 

فال حضرت دوست:

گر  بود  عمر  به  ميخانـه  رسـم  بار  دگر 
بـجز   از   خدمـت   رندان  نکنـم  کار  دگر 
خرم  آن   روز   کـه   با  ديده  گريان  بروم 
تا  زنـم    آب   در   ميکده   يک  بار   دگر 
معرفت  نيست در اين قوم خدا را سببي 
تا  برم   گوهر   خود   را   بـه  خريدار  دگر 
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت 
حاش  للـه  کـه  روم  مـن  ز  پي  يار دگر 
گر   مـساعد   شودم   دايره   چرخ  کـبود 
هـم  به  دست  آورمش  باز  به پرگار دگر 
عافيت   مي‌طـلـبد   خاطرم   ار   بـگذارند 
غـمزه   شوخـش   و   آن  طره  طرار  دگر 
راز  سربسته ما بين که به دستان گفتند 
هر  زمان  با  دف  و  ني  بر  سر بازار دگر 
هر  دم  از  درد بنالم که فلک هر ساعـت 
کـندم    قـصد   دل   ريش   بـه   آزار  دگر 
بازگويم  نه  در  اين واقعه حافظ تنهاسـت 
غرقـه  گشتـند  در  اين  باديه  بسيار دگر  

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا

برای دانلود:
 آينه در آينه  [۱.۷Meg  [wma

کامبيز روشن روان
با صدای : بيژن بيژنی
بر روی کلامی از هوشنگ ابتهاج (سايه)

مژده بده، مژده بده، يار پسنديد مرا
سايه‌ی او گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم، گريه‌ی خنديده منم
يار پسنديده منم، يار پسنديد مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آريد نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده‌ی من
آينه در آينه شد، ديدمش و ديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببين کاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر، تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر، آمد و سنجيد مرا
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند
رشک سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می‌نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بی پيرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سايه خود باز نبينيد مرا

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


اي بزرگانِ وطن، بهر خدا داد كنيد

من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
فصل گل مي‌گذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان
چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس
برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت، چه باك
فكر ويران شدنِ خانه‌ی صياد كنيد
شمع اگر كشته شد از باد مداريد عجب
ياد پروانه هستي شده بر باد كنيد
بيستون بر سر راه است، مباد از شيرين
خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد
جور و بيداد كند، عمرِ جوانان كوتاه
اي بزرگانِ وطن، بهر خدا داد كنيد
گر شد از جور شما خانه موري ويران
خانه خويش محال است كه آباد كنيد
كنج ويرانه زندان شد اگر سهم بهار
شكرِ آزادي و آن گنج خدا داد كنيد

محمد تقي بهار ( ملك الشعرا )
این شعر در بهارِ سالِ 1312 خورشيدي در زندانِ شهرباني سروده شده است

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :


سفره اگر نمی‌نَهي در به چه باز مي‌كني

چشم اميد و مرحمت بر همه باز مي‌كني
چونكه به بخت مارسد اين همه ناز مي‌كني
اي كه نيازموده‌اي صورت حال بي‌دلان
عشق، حقيقت‌است اگر حمل مجاز می‌كني
اي كه نصيحتم كني از پي او دگر مرو
در نظر سبكتكين عيب اياز ميكني؟!
پيش نماز بگذرد سرو روان و گويدم
قبله‌ی اهل دل منم سهو نماز مي‌كنی
دي به اميد گفتمش داعي دولت توام
گفت دعا بخود بكن گر به نياز مي‌كني
گفتم اگرلبت گَزَم مي‌خورم و شكرمَزَم
گفت خوري اگر پَزَم قصه دراز مي‌كني
سعديِ خويش خوانيم پس به جفا برانيم
سفره اگر نمی‌نَهي در به چه باز مي‌كني

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :