در این شب یلدا ز پی‌ات پویم ...

  سرگشته

با صدای حسین قوامی، همايون خرم، کلام از ه.ا. سايه

شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه، پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی‌نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی‌گشایی
من همه جا پی تو گشته‌ام
از مه و مهر نشان گرفته‌ام
بوی تو را، ز گل شنیده‌ام
دامن گل از آن گرفته‌ام
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی‌نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی‌گشایی
دل من سرگشته‌ي توست
نفسم آغشته‌ي توست
به باغ رویاها چو گلت بویم
در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی
در این شب یلدا ز پی‌ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی
مه و ستاره درد من می‌دانند
که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل واشو
تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی‌نمایی
از آن بهشت پنهان
دری نمی‌گشایی

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


... دمی از پای ننشستم من امشب

 تصنيف آسمان عشق

چنان مستم چنان مستم من امشب
که از چنبر برون جستم من امشب
چنان چیزی که در خاطر نیابد
چنانستم چنانستم من امشب
به جان با آسمان عشق رفتم
به صورت گر در این پستم من امشب
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امشب
بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امشب
به دستم داد آن یوسف ترنجی
که هر دو دست خود خستم من امشب
چنانم کرد آن ابریق پر می
که چندین خنب بشکستم من امشب
نمی‌دانم کجایم لیک فرخ
مقامی کاندر و هستم من امشب
بیامد بر درم اقبال نازان
ز مستی در بر او بستم من امشب
چو واگشت او پی او می‌دویدم
دمی از پای ننشستم من امشب
چو نحن اقربم معلوم آمد
دگر خود را بنپرستم من امشب
مبند آن زلف شمس الدین تبریز
که چون ماهی در این شستم من امشب

هر چند گويا حضرت مولانا «روز»ی در مستی بوده‌است (لينک) ولی از آنجا که مستی روز و شب نمی‌شناسد «چنان مستم چنان مستم من اين دم ... »

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


قيامت مي کني سعدي بدين شيرين سخن گفتن

گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بوده‌ست
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به درنکنم
سخت‌تر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک می‌بود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بنده‌ای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندي

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ ...

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده‌ی عشق را زیارت کرد
مقام اصلی ما گوشه‌ی خرابات است
خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
بهای باده چون لعل چیست جوهر عقل
بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابی
کسی کند که به خون جگر طهارت کرد
فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز
نظر به دردکشان از سر حقارت کرد
به روی یار نظر کن ز دیده منت دار
که کار دیده نظر از سر بصارت کرد
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


يا ســتار العيوب ...

  بشنويد

حق، جَّل و عّلا می‌بیند و می‌پوشد، همسایه نمی‌بیند و می‌خروشد.

نعــوذ باالله، اگرخلق غــیـــب‌دان بودی        کسی بحال خود از دست کس نیاسودی

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


خانه‌ام ابری‌است ...

خانه‌ام ابری‌است
يكسره روي زمين ابري است با آن.

از فراز گردنه، خرد و خراب و مست
باد ميپيچد.
يكسره دنيا خراب از اوست
و حواس من!

آي ني زن، كه تو را آواي ني برده است دور از ره،
كجائي؟
خانه‌ام ابری‌ست اما
ابر بارانش گرفته‌است.
در خيال روزهاي روشنم كزدست رفتندم
من به روي آفتابم
می‌برم در ساحت دريا نظاره.
و همه دنيا خراب و خرد از باد است،
و به ره، نی‌زن كه دائم مينوازد ني، در اين دنياي ابر اندود
راه خود را دارد اندر پيش.

نيما يوشيج

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


 

حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه‌ی فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانه‌ای چنین نازک
در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمای
که سحرگه شکفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعیان
شعر رندانه گفتنم هوس است

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


۴۴۴

خوب! ويژه‌ی شرق در سالروز گروگان‌گيری، قسمتهايی خواندنی دارد. هرچند پشت پرده‌ها بسيار بيشترند! بيشتر از آن که حالا حالا ها در يک روزنامه داخلی چاپ شوند ...

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


 

 

 

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


ملاحت‌های هر چهره از آن دریاست یک قطره ... به قطره سیر کی گردد کسی کش هست استسقا

خواب غفلت بود و صبح گردگان در آستينم نبود افسوس که برات خود نستدم ...

خواب نوشين بامداد رحيل ... باز دارد پياده را ز سبيل

 بشنويد

حکایت آن عاشق بی‌درد که به سبب خواب غفلت از دولت وصال محروم ماند.

عاشقی بودست در ایام پیش  ...   پاسبان عهد اندر عهد خویش 
سالها در بند وصل ماه خود  ...   شاهمات و مات شاهنشاه خود 
عاقبت جوینده یابنده بود  ...   که فرج از صبر زاینده بود 
گفت روزی یار او که امشب بیا  ...   که بپختم از پی تو لوبیا 
در فلان حجره نشین تا نیم‌شب  ...   تا بیایم نیم‌شب من بی طلب 
مرد قربان کرد و نانها بخش کرد  ...   چون پدید آمد مهش از زیر گرد 
شب در آن حجره نشست آن گرمدار  ...   بر امید وعده‌ی آن یار غار 
بعد نصف اللیل آمد یار او  ...   صادق الوعدانه آن دلدار او 
عاشق خود را فتاده خفته دید  ...   اندکی از آستین او درید 
گردگانی چندش اندر جیب کرد  ...   که تو طفلی گیر این می‌باز نرد 
چون سحر از خواب عاشق بر جهید  ...   آستین و گردگانها را بدید 
گفت شاه ما همه صدق و وفاست  ...   آنچ بر ما می‌رسد آن هم ز ماست 
ای دل بی‌خواب ما زین ایمنیم  ...   چون حرس بر بام چوبک می‌زنیم

ای ببسته خواب جان از جادوی  ...   سخت‌دل یارا که در عالم توی
 
عشق و ناموس ای برادر راست نیست  ...   بر در ناموس ای عاشق مه‌ایست

عشق مستسقیست مستسقی‌طلب  ...   در پی هم این و آن چون روز و شب 

روز او و روزی عاشق هم او  ...   دل همو دلسوزی عاشق هم او 

در دل معشوق جمله عاشق است  ...   در دل عذرا همیشه وامق است 
در دل عاشق به جز معشوق نیست  ...   در میانشان فارق و فاروق نیست

از لب لباب مثنوی مولانا جلال الدين با صدای عبدالکريم سروش 

 

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


هیچ کس را تا نگردد او فنا .. نیست ره در بارگاه کبریا

بشنويد:
 رشحه‌ی پنجم

در بیان تجريد عاشق و تخليص او از تعلق به ما سوای‌ِ معشوق و انقطاع ارادت او از همه‌ی مرادات و مطلوبات و قطع نظر از جميع معلومات و معقولات و آن بی‌ تلاشی‌ خلقيت واستهلاک تعيين صورت نبندد.

با دو پا در عشق نتوان تاختن  ..   با یکی سر عشق نتوان باختن 
هر کسی را خود دو پا و یک‌سرست  ..   با هزاران پا و سر تن نادرست 
زین سبب هنگامه‌ها شد کل هدر  ..   هست این هنگامه هر دم گرم‌تر 

هیچ کس را تا نگردد او فنا  ..   نیست ره در بارگاه کبریا 

حکايت مجنون که در طلب ليلی رفتی و ناقه‌اش به جهت بچه واپس گرديدی تا به آخر ناقه را بگذاشت و به منزل رسيد

میل مجنون پیش آن لیلی روان  ..   میل ناقه پس پی کره دوان 
یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی  ..   ناقه گردیدی و واپس آمدی 
عشق و سودا چونک پر بودش بدن  ..   می‌نبودش چاره از بی‌خود شدن 
آنک او باشد مراقب عقل بود  ..   عقل را سودای لیلی در ربود 
لیک ناقه بس مراقب بود و چست  ..   چون بدیدی او مهار خویش سست 
فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ  ..   رو سپس کردی به کره بی‌درنگ 
چون به خود باز آمدی دیدی ز جا  ..   کو سپس رفتست بس فرسنگها 
در سه روزه ره بدین احوالها  ..   ماند مجنون در تردد سالها 
گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم  ..   ما دو ضد پس همره نالایقیم 
نیستت بر وفق من مهر و مهار  ..   کرد باید از تو صحبت اختیار 
این دو همره یکدگر را راه‌زن  ..   گمره آن جان کو فرو ناید ز تن 
جان ز هجر عرش اندر فاقه‌ای  ..   تن ز عشق خاربن چون ناقه‌ای 
جان گشاید سوی بالا بالها  ..   در زده تن در زمین چنگالها 
تا تو با من باشی ای مرده‌ی وطن  ..   پس ز لیلی دور ماند جان من 
روزگارم رفت زین گون حالها  ..   هم‌چو تیه و قوم موسی سالها 
خطوتینی بود این ره تا وصال  ..   مانده‌ام در ره ز شستت شصت سال 
راه نزدیک و بماندم سخت دیر  ..   سیر گشتم زین سواری سیرسیر 
سرنگون خود را از اشتر در فکند  ..   گفت سوزیدم ز غم تا چندچند 
آنچنان افکند خود را سخت زیر  ..   که مخلخل گشت جسم آن دلیر 
چون چنان افکند خود را سوی پست  ..   از قضا آن لحظه پایش هم شکست 
پای را بر بست و گفتا گو شوم  ..   در خم چوگانش غلطان می‌روم
عشق مولی کی کم از لیلی بود  ..   گوی گشتن بهر او اولی بود 
گوی شو می‌گرد بر پهلوی صدق  ..   غلط غلطان در خم چوگان عشق

راه لذت از درون دان نه از برون  ..   ابلهی دان جستن قصر و حصون 
قصر چیزی نیست ویران کن بدن  ..   گنج در ویرانیست ای میر من 
این نمی‌بینی که در بزم شراب  ..   مست آنگه خوش شود کو شد خراب 
گرچه پر نقش است خانه بر کنش  ..   گنج جو و از گنج آبادان کنش

از لب لباب مثنوی مولانا جلال الدين با صدای عبدالکريم سروش

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


پاينده باد خاک ايران ما

در ۶۰ سالگی «سرود ای ايران» (از BBC فارسی)

 ای ايران

ای ايران ای مرز پر گهر
ای خاکت سر چشمه‌ی هنر
دور از تو انديشه‌ی بدان
پاينده مانی تو جاودان
ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک ميهنم
مهر تو چون شد پيشه‌ام
دور از تو نيست انديشه‌ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

سنگ کوهت در و گهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم
بر گو بی مهر تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ايزدی هميشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پيشه‌ام
دور از تو نيست انديشه‌ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

ايران ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پيکرم
جز مهرت در دل نپرورم
از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم
مهر اگر برون رود گلی شود دلم
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :


جام اگر بشکست ...

زندگي در چشم من شبهاي بي‌مهتاب را ماند
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي بارانِ اندوهم
خار خشك سينه‌ی كوهم

سالها رفته است كز هر آرزو خالي است آغوشم.
نغمه‌پرداز جمال و عشق بودم آه!
حاليا خاموش خاموشم
ياد از خاطر فراموشم!

روز چون گل مي‌شكوفد بر فراز كوه
عصر پرپر مي‌شود اين شكوفه - در سكوت دشت -
روزها اينگونه پرپر گشت
لحظه‌هاي بي‌شكيب عمر
چون پرستوهاي بي‌آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز...

اينك اينجا شعر و ساز و باده آماده است
من - كه جام هستي‌ام از اشك لبريز است- مي‌پرسم:
« در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر برد؟
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد؟
در نواي ساز بايد ناله‌هاي روح را گم كرد؟ »

ناله‌ی من مي‌تراود از درو ديوار
آسمان اما سراپا گوش و خاموش است

همزباني نيست تا گويم به زاري اي دريغ
ديگرم مستي نمي‌بخشد شراب
جام من خالي شدست از شعر ناب
ساز من: فريادهاي بي جواب!

نرم نرم از راه دور
روز چون گل مي‌شكوفد بر فراز كوه
روشنايي مي‌رود در آسمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است
 اما من

همچنان در ظلمت شب هاي بي‌مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب
همچنان لبريز از اندوه مي پرسم:

- « جام اگر بشكست؟
 ساز اگر بگسست؟
 شعر اگر ديگر به دل ننشست؟  » ...

 زنده یاد فريدون مشيري

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :