شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد
شب را چه گنه حديث ما بود دراز

 

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


ای دو صد لعنت بر اين گـِل‌خوارگی

چقدر از زرنگی‌هاي‌مان حديثِ گـِل‌خوارگی‌ است؟!

 بشنويد

تمثيل از حکايت آن گِل‌خواره که در گل‌خوردن می‌افزود و از شکر به وزن می‌کاست.

پیش عطاری یکی گل‌خوار رفت
تا خرد ابلوج قند خاص زفت
پس بر عطار طرار دودل
موضع سنگ ترازو بود گل
گفت گل سنگ ترازوی منست
گر ترا میل شکر بخریدنست 
گفت هستم در مهمی قندجو
سنگ میزان هر چه خواهی باش گو 
گر نداری سنگ و سنگت از گلست
این به و به گل مرا میوه‌ی دلست 
اندر آن کفه‌ی ترازو ز اعتداد
او به جای سنگ آن گل را نهاد 
پس برای کفه‌ی دیگر به دست
هم به قدر آن شکر را می‌شکست 
چون نبودش تیشه‌ای او دیر ماند
مشتری را منتظر آنجا نشاند 
رویش آن سو بود گل‌خور ناشکفت
گل ازو پوشیده دزدیدن گرفت 
ترس ترسان که نباید ناگهان
چشم او بر من فتد از امتحان 
دید عطار آن و خود مشغول کرد
که فزون‌تر دزد هین ای روی‌زرد 
گر بدزدی وز گل من می‌بری
رو که هم از پهلوی خود می‌خوری 
تو همی ترسی ز من لیک از خری
من همی‌ترسم که تو کمتر خوری
چون ببینی مر شکر را ز آزمود
پس بدانی احمق و غافل کی بود
 
عاقبت تو رفت خواهی ناتمام
کارهاات ابتر و نان تو خام
در تمامی کارها چندین مکوش
جز به کاری که بود در دین مکوش

پیش از آنک اشکسته گردد کاروان
آن زمان چوبک بزن ای پاسبان 

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


اسير بلای عشق ...

ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که درین شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه، چه قومیم و کجاییم؟
حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم
ترسیدن ما چونکه هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم
دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خداییم

ملای روم

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


 

اين وبلاگ سياسي نيست، ادبي‌ست! پس بي‌ادبي ممنوع!

نسخه‌ي زير را طبق تجويز پزشک مصرف کنيد!

  •  اول بشنويد [mp3] قطار اسپانيايي (کريس دي‌برگ) را!
  •  سپس اينجا سخنان سيدخندان را بخوانيد.
  •  حالا حالتان وخيم است! می‌توانيد چراغ‌ها را خاموش کنيد و اينجا [real] را کليک کنيد!!!

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


چنان پر شد فضای سینه از دوست ... که فکر خویش گم شد از ضمیرم

  آواز دشتی
با صدای محمد رضا شجريان، ساخته حسن يوسف زمانی،

 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پیرم
قراری بسته‌ام با می فروشان
که روز غم بجز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می‌آید صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


وبگــــردی

داشتم وبگردی می‌کردم و چند مطلب نسبتا جالب يافتم و حيفم آمد که با شما درميانشان نگذارم

  • اولی: مربوط می‌شود به عهد ماموت‌ها زمانی که مردها جدا «مرد» بودند نه عده‌ای «جيک‌مرگ»
  • دومی: هم اثبات اين فرضيه است که خريت شاخ و دم نمی‌خواهد!
  • سومی: مشکل بچه لوس‌های پولدار خارجی در فريمانت، کليفورنيا

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


خارج از محدوده

داشتم در صفحه‌ی فيلم‌های ياهو دنبال فيلم بدردبخوری که بشود ديد می‌گشتم. ميان تمام چهره‌های کم و بيش آشنا چهره‌ی آشناتری را يافتم. بله! اشتباه نبود «ليلا حاتمي» بود! چکانيديم (خوبه بهرام؟)  و آگاه شديم که اشتباهی در کار نبوده، فيلم «ايستگاه متروک» می‌باشد! ولی در حالی‌که حتی از تصور لحظه‌ای از آنچه به چشم می‌ديدم، ترس + شرم داشتم! سرانجام به اين فکر کردم که خوب لابد ناشرين (از نوع ايرانی) در رتبه‌گذاری فيلم دخيل بوده‌اند و به‌تصور اينکه بدين شکل فروش فيلم بالا می‌رود، اين‌کار را کرده‌اند!
صحبت، مختصر کنم برويد اينجا و بچشم خود ببينيد که:

MPAA Rating:   R for violence, language, some sexuality and nudity

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


... پس چه‌كنم؟

با تو شرح ستمت گر نكنم، پس چه‌كنم؟
شكوه از دست غمت گر نكنم، پس چه‌كنم؟
شكوه از جور زيادت نكنم سهل‌است اين!
گله از لطف كمت گر نكنم، پس چه‌كنم؟

مشهور اصفهانى

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :


دانی که چرا نام تو در نامه نیارم ... زیرا که نخواهم که کسی نام تو داند

گویند که صبرآتش عشقت بنشاند
زان سرو قد آزاد نشستن که تواند
ساقی قدحی زان می دوشینه بمن ده
باشد که مرا یکنفس از خود برهاند
موری اگر از ضعف بگیرد سردستم
تا دم بزنم گرد جهانم بدواند
افکند سپهرم بدیاری که وجودم
گر خاک شود باد به کرمان نرساند
فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم
جز دیده کس آبی بلبم بر نچکاند
گویم که دمی با من دلسوخته بنشین
برخیزد و برآتش تیزم بنشاند
چون می‌گذری عیب نباشد که بپرسی
کان خسته‌ی دلسوخته چون می‌گذراند
برحسن مکن تکیه که دوران لطافت
با کس بنمی ماند و کس با تو نماند
دانی که چرا نام تو در نامه نیارم
زیرا که نخواهم که کسی نام تو داند
روزی که نماند ز غم عشق تو خواجو
اسرار غمش برورق دهر بماند

خواجوى كرمانى

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :