نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٤
تگ ها :


كسي از تو چون گريزد؟! كه تواش گريزگاهي!

اگرم حيات بخشي و گرم هلاك خواهي
سر بندگي به حكمت بنهم كه پادشاهي 
من اگر هزار خدمت بكنم گناهكارم 
تو هزار خون ناحق بكني و بي گناهي 
به كسي نمي‌توانم كه شكايت از تو خوانم 
همه جانب تو خواهند و تو آن كني كه خواهي 
تو به آفتاب ماني ز كمال حسن طلعت 
كه نظر نمي‌تواند كه ببيندت كه ماهي 
من اگر چنان كه نهيست نظر به دوست كردن 
همه عمر توبه كردم كه نگردم از مناهي 
به خداي اگر به دردم بكشي كه برنگردم 
كسي از تو چون گريزد كه تواش گريزگاهي 
منم اي نگار و چشمي كه در انتظار رويت 
همه شب نخفت مسكين و بخفت مرغ و ماهي 
و گر اين شب درازم بكشد در آرزويت 
نه عجب كه زنده گردم به نسيم صبحگاهي 
غم عشق اگر بكوشم كه ز دوستان بپوشم 
سخنان سوزناكم بدهد بر آن گواهي 
خضري چو كلك سعدي همه روز در سياحت 
نه عجب گر آب حيوان به درآيد از سياهي

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٤
تگ ها :


نردبان بدبينی!!!

نردبان خلق اين ما و مـنيست          عـاقبـت زين نردبان افتادنيـست
هركه بالاتــر رود ابــــله‌تر است           استخوان او بتر خواهد شكست

پرسيدی چرا در قفس ِ کسی کرکس نيست. راستی! چرا هيچ کسی از پرنده‌ها نخواست که نقشه‌ها‌ي جغرافيا را بکشند. آنهم از نگاه ِ يک پرنده! آنوقت شايد دنيا دلپذيرتر بود، ديدنی‌تر بود. حتي چشم ِ کرکس از چشم ِ انسانی که اوج گرفته زيباتر مي‌بيند!
آدمی از همان اولش هم نبايد بلند‌پروازی مي‌کرد. اصلا  انگار به گروه ِ خونی ِ اين موجود ِ دو پا نمی‌آيد که اوج بگيرد. آی آدمی که بالا بالايی تو پرواز نکرده‌ای فقط بالا رفته‌ای. هر چقدر هم که بالا بروی، من همان جا را مرجع پتانسيل اختيار مي‌کنم! تنها يک صفر ِ بزرگی!! حالا اگر همه‌ی ما هم منفی هستيم، باشد! ولی بدان تو فقط يک صفری!!!
ما هم از پرنده‌ها خواهیم خواست که دنیا را جور دیگری نشان‌مان دهند، آن‌گونه که آدم‌هایش به هم نزدیک‌تر باشند نه آن‌سان که تو نشان‌مان می‌دهی!

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤
تگ ها :


چاووشی

به‌سان رهنورداني كه در افسانه‌ها گويند،
گرفته كولبارِ زادِ ره بر دوش،
فشرده چوبدست خيزران در مشت،
گهي پرگوي و گه خاموش،
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي‌پويند، ما هم راه خود را مي‌كنيم آغاز.

سه ره پيداست.
نوشته بر سر هريك به سنگ اندر،
حديثي كه‌ش نمي‌خواني بر آن ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادي.
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي.
دو ديگر: راهِ نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر بر كني غوغا، وگر سر دركشي آرام.
سه ديگر: راه بي‌برگشت، بي‌فرجام.

من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي كه مي‌بينم بدآهنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم؛
ببينيم آسمانِ «هر كجا» آيا همين رنگ است؟

تو داني كاين سفر هرگز به‌سوي آسمانها نيست.
سوي بهرام، اين جاويدِ خون‌آشام،
سوي ناهيد، اين بدبيوه گرگِ قحبة بي‌غم،
كه مي‌زد جام شومش را به جام حافظ و خيام؛
و مي‌رقصيد دست‌افشان و پاكوبان به‌سان دختر كولي،
و اكنون مي‌زند با ساغر مك‌نيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هركه بعد از ما؛
سوي اينها و آنها نيست.
به سوي پهندشتِ بي‌خداوندي‌ست،
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاك افتند.

بهل كاين آسمان پاك،
چراگاه كساني چون مسيح و ديگران باشد:
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرْشان كيست؟
و يا سود و ثمرْشان چيست؟

بيا ره توشه برداريم.
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم.
به‌سوي سرزمينهايي كه ديدارش،
به‌سان شعله‌ي آتش،
دواند در رگم خونِ نشيطِ زنده‌ي بيدار.
نه اين خوني كه دارم؛ پير و سرد و تيره و بيمار.
چو كرم نيمه‌جاني بي‌سر و بي‌دم
كه از دهليزِ نقب‌آسايِ زهراندود رگهايم
كشاند خويشتن را، همچو مستان دست بر ديوار،
به سوي قلب من، اين غرفة با پرده‌هاي تار.
و مي‌پرسد صدايش ناله‌اي بي‌نور:

- «كسي اينجاست؟
هلا! من با شمايم، هاي! . . . مي‌پرسم كسي اينجاست؟
كسي اينجا پيام آورد؟
نگاهي، يا كه لبخندي؟
فشارِ گرم دستِ دوست‌مانندي؟»
و مي‌بيند صدايي نيست، نور آشنايي نيست، حتي از نگاه مرده‌اي هم ردپايي نيست.

صدايي نيست الاّ پت پتِ رنجور شمعي در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ،
وز آن‌سو مي‌رود بيرون، به‌سوي غرفه‌اي ديگر،
به امّيدي كه نوشد از هواي تازه‌ي آزاد،
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است – از اعطاي درويشي كه مي‌خواند:
«جهان پير است و بي‌بنياد، ازين فرهادكش فرياد...»(1)

وز آنجا مي‌رود بيرون، به‌سوي جمله ساحل‌ها.
پس از گشتي كسالت‌بار،
بدان‌سان - باز مي‌پرسد – سر اندر غرفه‌ي با پرده‌هاي تار:
- «كسي اينجاست؟»
و مي‌بيند همان شمع و همان نجواست.
كه مي‌گويد بمان اينجا؟
كه پرسي همچو آن پير به‌دردآلوده‌ي مهجور:
خدايا «به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده‌ي خود را؟»(2)

بيا ره توشه برداريم.
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم.
كجا؟ هرجا كه پيش آيد.
بدانجايي كه مي‌گويند خورشيدِ غروب ما،
زند بر پرده‌ي شبگيرشان تصوير.
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود.
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير.

كجا؟ هرجا كه پيش آيد.
به آنجايي كه مي‌گويند
چو گل روييده شهري روشن از درياي تردامان،
و در آن چشمه‌هايي هست،
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين‌بال شعر از آن.
و مي‌نوشد از آن مردي كه مي‌گويد:
«چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كزآن گل كاغذين رويد؟»(3)

به آنجايي كه مي‌گويند روزي دختري بوده‌ست
كه مرگش نيز (چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاك ديگري بوده‌ست،
كجا؟ هرجا كه اينجا نيست.
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم.
ز سيلي‌زن، ز سيلي‌خور،
وزين تصويرِ بر ديوار ترسانم.
درين تصوير،
عُمر باسوط بي‌رحم خشايرشا،
زند ديوانه‌وار، امّا نه بر دريا؛
به گرده‌ي من، به رگهاي فسرده‌ي من،
به زنده‌ي تو، به مرده‌ي من.

بيا تا راه بسپاريم.
به‌سوي سبزه‌زاراني كه نه كس كِشته نِدْروده
به‌سوي سرزمينهايي كه در آن هرچه بيني بكر و دوشيزه‌ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين‌سان از ازل بوده،
كه چونين پاك و پاكيزه‌ست.

به سوي آفتاب شاد صحرايي،
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي.
و ما بر بيكران سبز و مخمل‌گونة دريا،
مي‌اندازيم زورقهاي خود را چون كُلِ (4) بادام.
و مرغان سپيدِ بادبانها را مي‌آموزيم،
كه باد شرطه را آغوش بگشايند،
و مي‌رانيم گاهي تند، گاه آرام.

بيا اي خسته‌خاطر دوست! اي مانند من دلكنده و غمگين!
من اينجا بس دلم تنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي‌فرجام بگذاريم . . .

مهدي اخوان ثالث (م.اميد)

1- مصرعي‌ست از حافظ.
2- مصرعي‌ست از نيما.
3- مضمون تكه‌اي از يك شعر «مك‌نيس».
4- به معني پوست؛ يزديها مي‌گويند.

«برگرفته از الپر»

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٤
تگ ها :


 

گل نعمتی است هديه فرستاده از بهشت

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤
تگ ها :


The Masters of Persian Music

به لطف npr اینجا می‌توانید سه قطعه‌ی کوچک از اجرای اخیر شجریان را بشنوید. جالب این‌که کیهان کلهر به علت تسلط به زبان، تقریبا به عنوان سخنگوی گروه درآمده! نکته جالب در صحبت‌های کلهر اشاره‌ی او به این نکته است که «تقريبا استادی نداشته است!»

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤
تگ ها :


 

 

 

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤
تگ ها :