تا باد چنين بادا !

معشوقه بسامان شد، تا باد چنين بادا!
كفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا!

ملكي كه پريشان شد، از شومي شيطان شد
باز آنِ سليمان شد، تا باد چنين بادا!

ياري كه دلم خستي، در بر رخ ما بستي
غمخوارهء ياران شد، تا باد چنين بادا!

هم باده جدا خوردي! هم عيش جدا كردي!
نك سرده مهمان شد، تا باد چنين بادا!

زان طلعت شاهانه، زان مشعلهء خانه
هر گوشه چو ميدان شد، تا باد چنين بادا!

زان خشم دروغينش، زان شيوهء شيرينش
عالم شكرستان شد، تا باد چنين بادا!

شب رفت و صبوح آمد، غم رفت و فتوح آمد
خورشيد درخشان شد، تا باد چنين بادا!

از دولت محزونان، وز همت مجنونان
آن سلسله جنبان شد، تا باد چنين بادا!

عيد آمد و عيد آمد، ياري كه رميد آمد
عيدانه فراوان شد، تا باد چنين بادا!

دروي فريدون شد، هم كيسهء قارون شد
همكاسهء سلطان شد، تا باد چنين بادا!

آن باد هوا را بين، ز افسون لب شيرين
با ناي در افغان شد، تا باد چنين بادا!

فرعون بدان سختي، با آن همه بدبختي
نك موسي عمران شد، تا باد چنين بادا!

آن گرگ بدان زشتي، با جهل و فرامشتي
نك يوسف كنعان شد، تا باد چنين بادا!

شمس الحق تبريزي، از بس كه در آميزي
تبريز خراسان شد، تا باد چنين بادا!

از اسلم شيطاني، شد نفس تو رباني
ابليس مسلمان شد، تا باد چنين بادا!

آن ماه چو تابان شد، كونين گلستان شد
اشخاص همه جان شد، تا باد چنين بادا!

بر روح بر افزودي، تا بود چنين بودي
فــــر تو فروزان شد، تا باد چنين بادا!

قهرش همه رحمت شد, زهرش همه شربت شد
ابرش شكر افشان شد، تا باد چنين بادا!

از كاخ چه رنگستش؟ وز شاخ چه تنگستش؟
اين گاو چو قربان شد، تا باد چنين بادا!

ارضي چو سمايي شد، مقصود سنايي شد
اين بود همه آن شد، تا باد چنين بادا!

خاموش كه سر مستم، بر بست كسي دستم
انديشه پريشان شد، تا باد چنين بادا!


ديوان شمس - مولانا جلال الدين محمد بلخي

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :