شب فراق ...

از زبان شيخ اجل سعدی شيرين سخن

شب فراق كه داند كه تا سحر چندست؟
مگر كسي كه بزندان عشق در بندست

گرفتم از غم دل راه بوستان گيرم!
كدام سرو ببالاي دوست مانندست؟

پيام من كه رساند بيار مهر گسل؟
كه برشكستي و ما را هنوز پيوندست

قسم بجان تو گفتن طريق عزت نيست
بخاكپاي تو کانهم عظيم سوگندست

كه با شكستن پيمان و بر گرفتن دل
هنوز ديده بديدارت آرزومندست

بيا كه بر سر كويت بساط چهره ماست
بجاي خاك كه در زير پايت افكندست

خيال روي تو بيخ اميد بنشاندست
بلاي عشق تو بنياد صبر بركندست

عجب در آنكه تو مجموع و گر قياس كني
بزير هر خم مويت دلي پراكندست

اگر برهنه نباشي كه شخص بنمائي
گمان برند كه پيراهنت گل آكندست

ز دست رفته نه تنها منم درين سودا
چه دستها كه زدست تو بر خداوندست

فراق يار كه پيش تو كاه برگي نيست
بيا و بر دل من بين كه كوه الوندست

ز ضعف، طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند كه سعدي ز دوست خرسندست

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸۱
تگ ها :