آن به كه نظر باشد و گفتار نباشد ...

از زبان شيخ اجل سعدی شيرين سخن

آن به كه نظر باشد و گفتار نباشد
تا مدعي اندر پس ديوار نباشد

آن بر سر گنج‌ست كه چون نقطه بكنجي
بنشيند و سرگشته چو پرگار نباشد

ايدوست، برآور دري از خلق برويم
تا هيچ كسم واقف اسرار نباشد

مي‏خواهم و معشوق و زميني و زماني
كو باشد و من باشم و اغيار نباشد

پندم مده اي‌دوست كه ديوانهء سرمست
هرگز بسخن عاقل و هشيار نباشد

با صاحب شمشير مبادت سر و كاري
الا بسر خويشتنت كار نباشد

سهلست، بخون من اگر دست برآري
جان دادن در پاي تو دشوار نباشد

ماهت نتوان خواند بدين صورت و گفتار
مه را لب و دندان شكر بار نباشد

وان سرو كه گويند ببالاي تو باشد
هرگز بچنين قامت و رفتار نباشد

ما توبه شكستيم كه در مذهب عشاق
صوفي نپسندند كه خمار نباشد

هر پاي كه در خانه فرو رفت بگنجي
ديگر همه عمرش سر بازار نباشد

عطار كه در عين گلابست، عجب نيست
گر وقت بهارش سرگلزار نباشد

مردم همه دانند كه در نامهء سعدي
مشكيست كه در كلبه عطار نباشد

جان در سر كار تو كند سعدي و غم نيست
كان يار نباشد كه وفا دار نباشد

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸۱
تگ ها :