حافظــــانه

برای دانلود:
حافظــــانه [.wma]
با صداي استاد بنان در دستگاه همايون، سنتور رضا ورزنده
منبع فايل : persiansoft


ياد باد آن کـه سر کوي توام مـنزل بود
ديده را روشـني از خاک درت حاصـل بود

راسـت چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چـه تو را در دل بود

دل چو از پير خرد نـقـل مـعاني مي‌کرد
عشق مي‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در اين دامگه اسـت
آه از آن سوز و نيازي که در آن محـفـل بود

در دلـم بود که بي دوست نـباشـم هرگز
چـه توان کرد که سعي من و دل باطـل بود

دوش بر ياد حريفان بـه خرابات شدم
خـم مي ديدم خون در دل و پا در گـل بود

بـس بگشتـم کـه بپرسم سبب درد فراق
مـفـتي عـقـل در اين مسئله لايعقل بود

راسـتي خاتـم فيروزه بواسـحاقي
خوش درخـشيد ولي دولت مستعـجـل بود

ديدي آن قهقـهـه کـبـک خرامان حافـظ
کـه ز سرپنـجـه شاهين قضا غافـل بود

* * * * *

اگر چـه باده فرح بخش و باد گل‌بيز اسـت
به بانگ چنگ مخور مي که محتسب تيز است

صراحي اي و حريفي گرت به چنـگ افـتد
بـه عـقـل نوش که ايام فتنه انگيز است

در آسـتين مرقـع پيالـه پـنـهان کـن
که همچو چشم صراحي زمانه خون‌ريز است

بـه آب ديده بـشوييم خرقـه‌ها از مي
کـه موسـم ورع و روزگار پرهيز اسـت

مـجوي عيش خوش از دور باژگون سپـهر
که صاف اين سر خم جمله دردي آميز است

سـپـهر برشده پرويزنيسـت خون افشان
کـه ريزه‌اش سر کسري و تاج پرويز اسـت

عراق و فارس گرفتي به شعر خوش حافـظ
بيا کـه نوبـت بـغداد و وقت تبريز اسـت

* * * * *

ياري اندر کـس نـمي‌بينيم ياران را چـه شد
دوسـتي کي آخر آمد دوستداران را چـه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي کجاسـت
خون چـکيد از شاخ گل باد بهاران را چـه شد

کـس نـمي‌گويد که ياري داشت حق دوستي
حـق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

لـعـلي از کان مروت برنيامد سال‌هاسـت
تابـش خورشيد و سعي باد و باران را چـه شد

شـهر ياران بود و خاک مـهربانان اين ديار
مـهرباني کي سر آمد شـهرياران را چـه شد

گوي توفيق و کرامـت در ميان افـکـنده‌اند
کـس بـه ميدان در نمي‌آيد سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاسـت
عـندليبان را چـه پيش آمد هزاران را چـه شد

زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت
کـس ندارد ذوق مستي ميگساران را چـه شد

حافـظ اسرار الـهي کـس نمي‌داند خـموش
از کـه مي‌پرسي که دور روزگاران را چـه شد

* * * * *

نـقدها را بود آيا کـه عياري گيرند
تا همـه صومعـه داران پي کاري گيرند

مصلحت ديد من آن است که ياران همه کار
بـگذارند و خـم طره ياري گيرند

خوش گرفتـند حريفان سر زلـف ساقي
گر فلکـشان بـگذارد کـه قراري گيرند

قوت بازوي پرهيز بـه خوبان مـفروش
کـه در اين خيل حصاري به سواري گيرند

يا رب اين بچه ترکان چه دليرند بـه خون
کـه بـه تير مژه هر لحظه شکاري گيرند

رقـص بر شعر تر و نالـه ني خوش باشد
خاصه رقصي که در آن دست نگاري گيرند

حافـظ ابناي زمان را غم مسکينان نيست
زين ميان گر بتوان به کـه کـناري گيرند

* * * * *

گر بود عمر به ميخانـه رسـم بار دگر
بـجز از خدمـت رندان نکنـم کار دگر

خرم آن روز کـه با ديده گريان بروم
تا زنـم آب در ميکده يک بار دگر

معرفت نيست در اين قوم خدا را سببي
تا برم گوهر خود را بـه خريدار دگر

يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت
حاش للـه کـه روم مـن ز پي يار دگر

گر مـساعد شودم دايره چرخ کـبود
هـم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافيت مي‌طـلـبد خاطرم ار بـگذارند
غـمزه شوخـش و آن طره طرار دگر

راز سربسته ما بين که به دستان گفتند
هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعـت
کـندم قـصد دل ريش بـه آزار دگر

بازگويم نه در اين واقعه حافظ تنهاسـت
غرقـه گشتـند در اين باديه بسيار دگر

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸۱
تگ ها :