شازده کوچولو

شهريار کوچولو کوير را از پاشنه درکرد و جز يک گل به هيچی برنخورد: يک گل سه گل‌برگه. يک گلِ ناچيز.
شهريار کوچولو گفت: - سلام.
گل گفت: - سلام.
شهريار کوچولو با ادب پرسيد: - آدم‌ها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را ديده‌بود. اين بود که گفت: - آدم‌ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تايی باشد. سال‌ها پيش ديدم‌شان. منتها خدا می‌داند کجا می‌شود پيداشان کرد. باد اين‌ور و آن‌ور می‌بَرَدشان؛ نه اين که ريشه ندارند؟ بی‌ريشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهريار کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.
.....

ميدونم آدم بزرگ بودن خيلي مهم‌ه ،‌ ولي بد نيست گاهي اوقات هم وقت گرانبها رو صرف کارهای بيخود کنيم مثل گوش دادن به شازده کوچولو.
منبع سايت شاملو است، برای اينکه آسون شه همهء نوار رو با يک کليک ميتونين گوش کنين.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۱
تگ ها :