محراب سبز (از يادداشتهای‌ يک دوست)

او تمام لحظه‌های خوب را گم کرده بود

او دلش را
او ترنم‌های آواز خوشش را
در شبی گم کرده بود
تلخ تر از اينهمه بیچارگی
او در ِ دروازهء پرواز را
گم کرده بود
آن پرنده آمد و
ودلواپسی‌های غريبش را
به يک جنگل سپرد
مهربانی‌های آن محراب سبز
در حريم ذهن بی‌تاب پرنده
نقطهء آغاز شد
آن پرنده به همهء دلبستگی
آماده پرواز شد....

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸۱
تگ ها :