از زبان شيخ اجل سعدی شيرين سخن


نه چندان آرزومندم كه وصفش در بيان آيد
وگر صد نامه بنويسم، حكايت بيش از آن آيد
مرا تو جان شيريني بتلخي رفته از اعضا
الا! اي جان بتن بازآ و گرنه تن بجان آيد
ملامتها كه بر من رفت و سختيها كه پيش آمد
گر از هر نوبتي فصلي بگويم، داستان آيد
چو پرواي سخن گفتن بود مشتاق خدمت را؟!
حديث آنگه كند بلبل كه گل با بوستان آيد
چه سود آب فرات آنگه كه جان تشنه بيرون شد؟
چو مجنون بر كنار افتاد، ليلي با ميان آيد؟
من از گل، دوست ميدارم ترا كز بوي مشكينت
چنان مستم كه گوئي بوي يار مهربان آيد
نسيم صبح را گفتم: تو با او جانبي داري
كزان جانب كه او باشد صبا عنبر فشان آيد
گناه ‏تست، اگر وقتي بنالد ناشكيبائي
ندانستي كه چون آتش دراندازي، دخان آيد
خطا گفتم بناداني كه جوري ميكند عذرا
نمي‏بايد كه وامق را شكايت بر زبان آيد
قلم خاصيتي دارد كه سر تا سينه بشكافي
دگر بارش بفرمائي، بفرق سر دوان آيد
زمين باغ و بستان را بعشق باد نوروزي
ببايد ساخت با جوري كه از باد خزان ايد
گرت خونابه گردد دل زدست دوستان، سعدي
نه شرط دوستي باشد كه از دل بردهان آيد

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۱
تگ ها :