از خيالم گذری کن ای عشق (از يادداشتهای‌ يک دوست)

از خيالم گذری کن
از خيالم گذری کن شايد،

زير تابوت دل‌انگيز نگاهت قدمی بردارم
يا تو را آه بلندی بکشم،
به بلندای سپيداری که پشت پرچين زمستان به تو می‌انديشد.
شايد از هيبت اين آه بلند،
گل کند غنچهء بغضی که گلوگير من است.
گهی از باغ خيالم گذری کن
تا فراموش کنم خانهء عشق، خراب آباد است.
از خيالم گذری کن شايد،
من بازنده به بازی گيرم مهره هايی که مرا باخته‌اند.
با حضورت شايد
بويی از نغمهء يک کبک بهاری به مشامم برسد،
يا پر از رايحهء شيههء يک اسب قزل، در شميم شبدر،
به بهار انديشم.
از خيالم گذری کن ای عشق...

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱
تگ ها :