شکوفه آرزو (از يادداشتهای‌ يک دوست)

در احتضار هم که باشم
به انتظارآمدنت می‌مانم
آنگاه که بيايی!
روزن‌های بسته نور
راه‌های مسدود عبور
پرهای خسته نمور
گشوده می‌شوند
و رازهای مگو!؟
از نگاهت می‌خوانم
می‌دانم...
تا سپيده اين يلدا
طلوع می‌کنی از زمستان
و بهار می‌شوی در بستان...

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱
تگ ها :