هر چند مفلسم نپذيرم عقيق خرد!

برای دانلود:
بنماي رخ[.ra]
دکلمهء کلامي از مولانا با صداي احمد شاملو

بنماي رخ که باغ و گلستانم آرزوسـت
بگـشاي لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آی دمی ز ابر
کان چهرهء مشعشع تابانم آرزوست
بشنيدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بيش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه بخانه نيست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر که هست زخوبی قراضهاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
يعقوب‌وار وااسـفاها همـی زنـم
ديدار خوب يوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می شـود
آواره گی و کـوه و بيابانم آرزوســت
زين همرهان سسـت عناصر دلم گرفـت
شير خدا و رستـم دستانـم آرزوسـت
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور و طور و موسی عمرانم آرزوست
زين خلق پر شکايت گريان شـدم مـلول
آن های و هو و نعرهء مستانم آرزوست
يک دست جام باده و يک دست زلف يـار
رقصی چنين ميـانهء ميدانم آرزوست
اين نان و آب چرخ چو سيلاست بیوفا
من ماهيم، نهنگم، عمانم آرزوست
دی شيـخ با چراغ همی گشت گرد شـهر
کز ديـو و دد ملولـم و انسانم آرزوست
گفتند يافـت می نشـود جسته ايم مـا
گفت آنکه يافت می نشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذيرم عقيق خرد
کان عقيق نادر ارزانم آرزوست
گوياتـرم ز بلبـل اما ز رشک عـام
مهريسـت بر دهانم و افغانـم آرزوست
پنـهان ز ديده ها و همه ديدها از اوست
آن آشـکار صنعت پنـهانم آرزوست
پنـهان ز ديده ها و همه ديدها از اوست
آن آشـکار صنعت پنـهانم آرزوست
خود کار من گذشت زهر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوسـت
گوشـم شنيـد قصـهء ايمان و مســت شـد
گفتم کو قسم چشم صورت ايمانم آرزوست
می گويد آن رباب که مُردم ز انتظار
دست و کنار و زخمهء عثمانم آرزوسـت
من هم رباب عشقم و عشقم ربابيست
وان لطفهای زخمهء رحمانم آرزوسـت
باقی اين غزل را ای مطرب ظريف
زين‌سان همی شمار که زين‌سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبريز رو ز شرق
من هدهدم حضور سليـمانم آرزوست

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۱
تگ ها :