با جرعه‌هاي جنگ ۱

سالها بود که براي همهء دولتمردان دنيا “صحبت از آزادگي، پاكي، مروت، ابلهي بود”
اما گويا ماشين کپيتاليیسم همچون matrix آدمهاي عادي را هم کنترل مي‌کند. هنرمنداني که امروز فرياد مي‌کشند! آنها که امروز در اروپا لخت مي‌شوند! و آنها که امروز در آمريکا از صبح تا شب پلاکارد در دست گوشهء خيابان مي‌ايستند! بيگمان مانند دولتمردان بدنبال مصالح خود نيستند. ولي همين ها 17 سال پيش کجا بودند. مگر دولتمردانشان با پول همين عربهاي شکم گنده، اين زنگي‌مست را با گازهاي مرگشان باد نمي‌کردند؟! اگر همهء اينها داستان بود پس چرا عليرضا رضايي ديگر نيست.
سوال اينجاست که آيا اگر مصالح اقتصادي فرانسه و آلمان آنها را نيز در کنار آمريکا مي‌گذاشت آيا باز هم اين همه صداي مخالفان جنگ بلند بود؟! يا در آنصورت، همه خنده‌های فتحشان از پاک کردن يکي از کثيفترين موجودات از صفحهء هستي بر لب بود!
فکر مي‌کنم به گوسفنداني مي‌مانيم که با چشم بسته بدنبال فرمانهای ماشيني هوشمند مي‌رويم. سرانجام به کجا مي‌رساندمان اين هيولا نمي‌دانم!؟

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به كوه خواهد زد
به غار خواهد رفت

تو كودكانت را، به سينه مي‌فشاري گرم
و همسرت را، چون كوليان خانه به دوش
ميان آتش و خون مي‌كشاني از دنبال
و پيش پاي تو از انفجارهاي مهيب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشيان ها بر روي خاك خواهد ريخت
و آرزوها در زير خاك خواهد مرد!

خيال نيست عزيزم ...
صداي تير بلند است و ناله‌ها پيگير
و برق اسلحه خورشيد را خجل كرده‌ست
چگونه اين همه بيداد را نمي‌بيني؟!
چگونه اين همه فرياد را نمي‌شنوي؟!
صداي ضجه خونين كودك عدني است
و بانگ مرتعش مادر ويتنامي
كه در عزاي عزيزان خويش مي‌گريند
و چند روز دگر نيز نوبت من و تست
كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم
و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم
و يا به كوه

به جنگل
به غار
بگريزيم

پدر چگونه به نزد طبيب خواهي رفت؟
كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است
تو يكقدم نتواني به اختيار گذاشت
تو يك وجب نتواني به اختيار گذاشت
كه سيل آهن در راه ها خروشان است

تو اي نخفته شب و روزي روي شانهء اسب
-به روزگار جواني- به كوه و دره و دشت
تو اي بريده ره از لاي خار و خارا سنگ
كنون كنار خيابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضي كه در گلو داري
كزين طرف نتواني به آن طرف رفتن
حريم موي سپيد ترا كه دارد پاس
كسي كه دست ترا يك قدم بگيرد نيست
و من كه مي‌دوم اندر پي تو خوشحالم
كه ديدگان تو در شهر بي ترحم ما
به روي مردم نامهربان نمي‌افتد

پدر به خانه بيا با ملال خويش بساز
اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته‌ست
چه غم كه گوش تو پيچ راديو باز است
هزار و ششصد و هفتاد و يك نفر امروز
به زير آتش خمپاره ها هلاك شدند
و چند دهكدهء دوست را هواپيما
به جاي خانهء دشمن گلوله باران كرد

گلوي خشك مرا بغض مي فشارد تنگ
و كودكان مرا لقمه در گلو مانده ست
كه چشم آنها با اشكِ مرد بيگانه ست

چه جاي گريه كه كشتار بي دريغ حريف
براي خاطر صلح است و حفظ آزادي
و هر گلوله كه بر سينه‌اي شرار افشاند
غنيمتي‌ست كه: دنيا بهشت خواهد شد

پدر غم تو مرا رنج مي‌دهد اما
غم بزرگتري مي‌كند هلاك مرا
بيا به خاك بلا ديده‌اي بينديشيم
كه ناله مي‌چكد از برق تازيانه در او
به خانه‌هاي خراب
به كومه‌هاي خموش
به دشتهاي به آتش كشيدهء متروك
كه سوخت يكجا برگ و گل و جوانه در او
به خاكِ مزرعه‌هايي كه جاي گندم زرد
لهيب شعلهء سرخ
به چار سوي افق مي‌كشد زبانه در او
به چشمهاي گرسنه
به دستهاي دراز
به نعش دهقان ميان شاليزار
به زندگي كه فرو مرده جاودانه در او

بيا به حال بشر هاي‌هاي گريه كنيم
كه با برادر خود هم نمي‌تواند زيست
چنين خجسته وجودي كجا تواند ماند
چنين گسسته عناني كجا تواند رفت
صداي غرش تيري دهد جواب مرا
-به كوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

فريدون مشيري

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :