بهار غم انگيز

از وبلاگ يادداشت های يک معلم فارسی

بهار آمد گل و نسرين نياورد
نسيمی بوی فروردين نياورد

پرستو آمد و از گل خبر نيست
چرا گل با پرستو هم سفر نيست

چه افتاد اين گلستان را چه افتاد؟!
که آيين بهاران رفتش از ياد

چرا پروانگان را پر شکسته‌است
چرا هر گوشه گرد غم نشسته‌است

چرا خورشيد فروردین فرو خفت
بهار آمد گل نوروز نشکفت

مگر دارد بهار نو رسيده
دل و جانی چو ما در خون کشيده

بهارا خيز و زان ابر سبکرو
بزن آبی به روی سبزه‌ی نو

گهی چون جويبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز

هنوز اين جا جوانی دلنشين است
هنوز اين جا نفس‌ها آتشين است

مبين کاين شاخه‌ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری پر بيدمشک است

مگو کاين سرزمينی شوره‌زار است
چو فردا دررسد رشک بهار است

بر آرد سرخ گل خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی

اگر خود عمر باشد سر برآريم
دل و جان در هوای هم گماريم

دگر بارت چو بينم شاد بينم
سرت سبز و دلت آباد بينم

به نوروز دگر هنگام ديدار
به آيين دگر آيي پديدار...

شعر از : هوشنگ ابتهاج (ه.ا سايه)

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :