فال حضرت دوست

بشنويد

خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بـسـت
گـشاد کار من اندر کرشمه‌هاي تو بسـت
مرا و سرو چمـن را بـه خاک راه نـشاند
زمانـه تا قصـب نرگـس قباي تو بسـت
ز کار ما و دل غنـچـه صد گره بـگـشود
نـسيم گـل چو دل اندر پي هواي تو بست
مرا بـه بـند تو دوران چرخ راضي کرد
ولي چه سود که سررشته در رضاي تو بست
چو نافـه بر دل مسکين من گره مفـکـن
کـه عـهد با سر زلف گره گشاي تو بست
تو خود وصال دگر بودي اي نـسيم وصال
خـطا نـگر کـه دل اميد در وفاي تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفـت
به خنده گفت که حافظ برو که پاي تو بست

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٢
تگ ها :