ببخشيد شخصي!

مدتها پيش با عزيزي درد دل مي‌کردم و سعي داشتم حالم را برايش توصيف کنم و تنها تشبيهي که يافتم حال و روز کسي بود که دارد امتحان مي‌دهد و اضطراب دارد، اضطراب از اين‌که هر لحظه مي‌خواهند برگه را از زير دستش بکشند (نمي‌دانم هيچ وقت اين حس را داشته‌ايد يا نه اگر در زندگي تجربه نکرده‌ايد حتما در امتحاني آنرا تجربه کرده‌ايد) ... اما حالا نه، هيچ اضطرابي حس نمي‌کنم. نه به آن دليل که درسم را مي‌دانم! حس شاگرد تنبل‌های چند ساله را دارم که قبول و رد شدن برايشان فرقي نمي‌کند!
تنها چيزي که هنوز حيرانم مي‌کند اين است که وقتي که مطمئني که مي‌بازي برگه‌ها را رو بازي مي‌کني! و حس خوبي است. ولي نمي‌دانم چرا من اين جرأت را ندانم. فقط مي‌دانم معنايش اين نيست که اميد دارم که برنده شوم.

تابستون شده و بد جوری هوای خونه کردم، خدايا از سر تقصير هر کي مي‌گذری از سر تقصير اون کسي که برداشت با هواپيما زد تو ساختمون و همهء دنيا رو بدبخت کرد، نگذر!

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢
تگ ها :