روزي آن زنجير از هم بگسلد ديوانه‌اي !

در طواف شمع مي‌گفت اين‌سخن پروانه‌اي
سوختم زيـن آشنــايان اي خوشا بيگانه‌اي
بـلبـل از شوق گل‌و پـروانه از سوداي شمع
هـر يكي سوزد بـه نوعي در غـم جانانه‌اي
اگر اسيـر خط و خـالي شد دلـم عيبم مكن
مـرغ جايي مي‌رود كـانجاست آب و دانه‌اي
تـا نـفـرمايي كه بـي‌پروا نه‌اي در راه عشق
شمع وش پيش تو سوزم گردهي پروانه‌اي
پـــادشـه را غـرفه آبــادان و دل خـرم چه باك
گر گـدايـي جــان دهــد در گـوشهء ويـرانه‌اي
كي غم بنياد ويران دارد آن‌كش خانه نيست
رو خبـر گيـر اين معاني را ز صاحب خانه‌اي
عــاقــلانــش بـاز زنــجــيــري دگر بــر پـا نهد
روزي آن زنـجـيـر از هــم بــگــسـلد ديوانه‌اي
اين جنون تنها نه مجنون را مسلم شد بهار
باش كــز مــا هـم فتد اندر جهان افسانه‌اي

ملك الشعرا بهار

  
نویسنده : reza ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢
تگ ها :