هركه سوداي تو دارد چه‌غم‌از هر‌دو جهانش؟

امروز دوباره فرياد شجريان را گوش مي‌دادم. هر چند که به نظر صاحب‌نظران فرياد آنگونه که انتظار مي‌رفته نبوده ولي از آنجا که برای من يادآور تنها اجرای زنده‌ايست که از شجريان ديده‌ام، معناي ديگری دارد. آغاز برنامه با اين غزل سعدی بود:

هركه سوداي تو دارد چه‌غم‌از هر‌دو جهانش؟
نگرانِ تو چه انديشــــــه و بيم از دگــــرانش؟
آن پي مـهر تو گيرد كه نگيرد پي خويـشش
و آن سر وصل تو دارد كه ندارد غــم جـانش
هـــر كه از يــار تحمل نكند، يار مـــگويــــش
وانكه در عشق ملامت نكشد مرد مخوانش
چون دل از دست بدر شد مثل كرهء تـوسن
نتـــوان باز گــــرفــتن بهمه شهر عـــــنانش
بجـــفائي و قفايي نرود عــــــاشق صـــادق
مـــژه برهم نزند، گـــــر بزني تير و سنانش
خـفتهء خـاك لحد را كه تو نـاگه بســـر آئي
عـــجب ار باز نيـايـد بتـن مــــرده روانـــــش
شـــرم دارد چمن از قــامت زيـبـاي بلنــدت
كه همه عمر نبودست جز اين سرو روانش
گفتـم: از ورطهء عشقت بصبوري بـدر آيـم
باز مـــي‏بينم و دريا نه پـديـدست كــرانش
عــهد ما با تو نه عــهدي كه تغـيــّـر بپذيرد
بوستانـيست كه هـرگز نـزند باد خـزانـــش
چــه گنه كردم و ديدي كه تعـلــق ببريدي؟
بنده بيجرم‌ و خطائي نه‌صوابست، مرانش
نرسد نالهء سعدي بكسي در همه عالـم
كه نه تصديق كند كز سر درديست فغانش
گر فلاطون بحكيمي مرض عشـق بپـوشد
عاقـــبت پرده برافـتـد، ز سـر راز نـــهانــش

نوشتهء همشهری در خصوص اين آلبوم

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٢
تگ ها :