من دچار خفقانم، خفقان!

مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها

من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟

فريدون مشيري


  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٢
تگ ها :