۱۸تير و عبيد زاکانی!

۱۸تير می‌تواند يادآور خيلی چيزها باشد. برای شخص من بيشتر از همه يادآور آخرين سالی بود که تهران بودم و دغدغه‌های آن روزها شايد دل کندن را آسان‌تر می‌نمود از سرزمينی که « آب و باد و خاکش » را خودی حس می‌کردم! اگر با همان حس و حال سال پيش می‌نوشتم اينگونه می‌شد. ولی قصد کرده بودم خارج از حوزهء استحفاضی وبلاگم ننويسم. بی‌هيچ دليلی، حال و روز ِ امروزمان را با حس و حال عبيد زاکانی در موش و گربه يکی ديدم. تفسير و تآويلش را به عهدهء خواننده می‌گذارم ولی عجيب است اين همه قرابت! حتی گربهء داستان عبيد «بود ز کرمانا»! 
هر چند که داستان موش و گربهء ما سرانجام، پايانی متفاوت با آنچه عبيد گفته خواهد داشت چيزی مثلاً شبيه به اين يکی


اگر دارى تو عقل و دانش و هوش بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستانى كه در معناى آن حيران بمانى
---
ا ى خردمند عاقل و دانا قصه موش و گربه بر خوانا
قصه موش و گربه منظوم گوش كن همچو در غلطانا
از قضاى فلك يكى گربه بود چون اژدها به كرمانا
شكمش طبل وسينه اش چو سپر شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن شير درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادى پاى شير از وى شدى گريزانا
---
روزى اندر شرابخانه شدى از براى شكار موشانا
در پس خُم همى نمود كمين همچو دزدى كه در بيابانا
نا گهان موشكى ز ديوارى جست بر خم مى، خروشانا
سر بر خم نهاد و مى نوشيد مست شد همچو شير غرانا
گفت كو گربه تا سرش بكنم پوستش پر كنم ز كاهانا
گربه در پيش من چو سگ باشد كى شود روبرو به ميدانا
---
گربه اين را شنيد و دم نزدى چنگ و دندان زدى به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت چون پلنگى شكار كوهانا
موش گفتا كه من غلام توام عفو كن بر من اين گناهانا
گربه گفتا دروغ كمتر گوى نخورم من فريب و مكرانا
مى شنيدم هر آنچه مى گفتى آر و ادين قحبه مسلمانا
---
گربه آن موش را بكشت و بخورد سوى مسجد شدى خرامانا
دست و روى بشست و مسح كشيد ورد مى خواند همچو ملا نا
بارالها كه توبه كردم من ندرم موش را به دندانا
بهر اين خون ناحق اى خلّاق من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه كرد و زارى كرد تا به حدى كه گشت گريانا
---
موشكى بود در پس منبر زود برد اين خبر به موشانا
مژدگانى كه گربه تائب شد زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزيده بر جستند هر يكى كدخدا و دهقانا
بر گرفتند بهر گربه ز مهر هر يكى تحفه هاى الوانا
آن يكى شيشه شراب بكف وان دگر بره هاى بريانا
آن يكى طشتكى پر از كشمش وان دگر يك طبق ز خرمانا
آن يكى ظرفى از پنير بدست وان دگر ماست با كره نانا
آن يكى خوانچه پلو بر سر افشره آب ليمو عمانا
---
نزد گربه شدند آن موشان با سلام و درود و احسانا
عرض كردند با هزار ادب كاى فداى رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشكشى كرده ايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشكان بديد بخواند رزقكم فى السماء حقانا
من گرسنه بسى بسر كردم رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاى دگر از براى رضاى رحمانا
هر كه كار خداى كند به يقين روزيش مى شود فراوانا
---
بعد از آن گفت پيش فرماييد قدمى چند اى رفيقانا
موشكان جمله پيش مى رفتند تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت هر يكى كدخدا و ايلخانا
دو بدين چنگ و دو بدان چنگال و يك به دندان چو شيرغرانا
آن دو موش دگر كه جان بردند زود بردند اين خبر به موشانا
كه چه بنشسته ايد اى موشان خاكتان بر سر اى رفيقانا
پنج موش رئيس را بدريد گربه با چنگها و دندانا
---
موشكان را از اين مصيبت و غم شد لباس همه سياهانا
خاك بر سركنان همى گفتند اى دريغا رئيس موشانا
بعد از آن متفق شدند كه ما مى رويم پاى تخت سلطانا
تا به شه عرض حال خويش كنيم از ستمها ى خيل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت ديد از دور خيل موشانا
همه يكباره كردندش تعظيم كاى تو شاهنشهى به دورانا
گربه كرده است ظلم بر ماها اى شهنشه اولم به قربانا
سالى يك دانه مى گرفت از ما حال حرصش شده فراوانا
اين زمان پنج پنج مى گيرد چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند شاه فرمود كاى عزيزانا
من تلافى به گربه خواهم كرد كه شود داستان به دورانا
---
بعد يك هفته لشكرى آراست سيصد و سى هزار موشانا
همه با نيزه ها و تير و كمان همه با سيف هاى برانا
فوجهاى پياده از يك سو تيغ‌ها در ميانه جولانا
چون كه جمع آورى لشكر شد از خراسان و رشت و گيلانا
يكه موشى وزير لشكر بود هوشمند و دلير و فطّانا
گفت بايد يكى ز ما برود نزد گربه به شهر كرمانا
يا بيا پاي تخت در خدمت يا كه آماده باش جنگانا
---
موشكى بود ايلچى ز قديم شد روانه به شهر كرمانا
نرم نرمك به گربه حالى كرد كه منم ايلچى ز شاهانا
خبر آورده ام براى شما عزم جنگ كرده شاه موشانا
يا برو پاى تخت در خدمت يا كه آماده باش جنگانا
گربه گفت كه موش گه خورده من نيايم برون ز كرمانا
ليكن اندر خفا تدارك كرد لشكر معظمى ز گربانا
گربه هاى براق شير شكار از صفاهان و يزد و كرمانا
لشكر گربه چون مهيا شد داد فرمان به سوى ميدانا
---
لشكر موشها ز راه كوير لشكر گربه از كهستانا
در بيابان فارس هر دو سپاه   رزم دادند چون دليرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادى هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه كشته شدند كه نيايد حساب آسانا
حمله سخت كرد گربه چو شير بعد از آن زد به قلب موشانا
موشكى اسب گربه را پى كرد گربه شد سرنگون ز زينانا
الله الله فتاد در موشان كه بگيريد پهلوانانا
موشكان طبل شادمانه زدند بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فيل سوار لشكر از پيش و پس خروشانا
---
گربه را هر دو دست بسته به‌هم با كلاف و طناب و ريسمانا
شاه گفتا به دار آويزيد اين سگ رو سياه نادانا
گربه چون ديد شاه موشان را غيرتش شد چو ديگ جوشانا
همچو شير نشست بر زانو كند آن ريسمان به دندانا
موشكان را گرفت و زد به زمين كه شدندى به خاك يكسانا
لشكر از يك طرف فرارى شد شاه از يك طرف گريزانا
از ميان رفت فيل و فيل سوار مخزن تاج و تخت و ايوانا
هست اين قصه عجيب و غريب يادگار عبيد زاكانا
---
جان من پند گير از اين قصه كه شوى در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه بر خواندن مدعا فهم كن پسر جانا

متن موش و گربه را از کرم کتاب کپی برداشتم.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٢
تگ ها :