سعدي ار عشق نبازد، چكند ملك وجود؟

هنوز مست کلام شيخ شيراز ...

گفتمش سير ببينم مگر از دل برود
وآنچنان پاي گرفتست كه مشكل برود
دلي از سنگ ببايد بسر راه وداع
تا تحمّل كند، آنروز كه محمل برود
چشم حسرت بسر اشك فرو ميگيرم
كه اگر راه دهم قافله بر گل برود
ره نديدم، چو برفت از نظرم صورت دوست
همچو چشمي كه چراغش زمقابل برود
موج ازين بار چنان كشتي طاقت بشكست
كه عجب دارم، اگر تخته بساحل برود
سهل بود آنكه بشمشير عتابم ميكشت
قتل صاحبنظر آنست كه قاتل برود
نه عجب گر برود قاعده صبر و شكيب
پيش هر چشم كه آن قدّ و شمايل برود
كس ندانم كه درين شهر گرفتار تو نيست
مگر آنكس كه بشهر آيد و غافل برود
گر همه عمر ندادست كسي دل بخيال
چون بيايد بسر راه تو بي دل برود
روي بنماي كه صبر از دل صوفي ببری
پرده بردار كه هوش از تن عاقل برود
سعدي ار عشق نبازد، چكند ملك وجود؟
حيف باشد كه همه عمر بباطل برود
قيمت وصل نداند مگر آزرده هجر
مانده آسوده بخسبد، چو بمنزل برود

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٢
تگ ها :