تا سه نشه...!

يه ضرب المثل هست كه مي گه تا سه نشه بازي نشه. من هم كه از عواقب سه شدن ميترسم تصميم گرفتم كه يه داستان ديگه هم از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه انتخاب كنم و اينجا بذارم.

داستان كوتاه: عقاب
مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد.در تمام زندگيش، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغها مي‌كردند؛ براي پيدا كردن كرمها و حشرات زمين را مي‌كند و قدقد مي‌كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار، كمي پرواز مي‌كرد.
سالها گذشت و عقاب خيلي پير شد.
روزي پرنده با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ديد. او با شكوه تمام، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش بر خلاف جريان شديد باد پرواز مي‌كرد.
عقاب پير، بهت زده نگاهش كرد و پرسيد: “اين كيست؟”
همسايه اش پاسخ داد: “ اين عقاب است- سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم.”
عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل مرغ مرد. زيرا فكر مي كرد يك مرغ است.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :