آفرین بر دست و بر بازوت باد ...

بشنويد
نتيجهء قصهء موسی و شبان آنگونه که در کتابهای درسی‌مان بود «هیچ آدابی و ترتیبی مجو» نيست!

دید موسی یک شبانی را براه
تو کجایی تا شوم من چاکرت
جامه ات شویم شپشهاات کشم
دستکت بوسم بمالم پایکت
ای فدای تو همه بزهای من
این نمط بیهوده میگفت آن شبان
گفت با آنکس که ما را آفرید
گفت موسی های بس مدبر شدی
این چه ژاژست این چه کفرست و فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد
چارق و پاتابه لایق مر تراست
گر نبندی زین سخن تو حلق را
شیر او نوشد که در نشو و نماست
دست و پا در حق ما استایش است
بی ادب گفتن سخن با خاص حق
گفت ای موسی دهانم دوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت
وحی آمد سوی موسی از خدا
تو برای وصل کردن آمدی
هر کسی را سیرتی بنهاده ام
ما بری از پاک و ناپاکی همه
من نکردم امر تا سودی کنم
ما زبان را ننگریم و قال را
زانک دل جوهر بود گفتن عرض
چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز
آتشی از عشق در جان بر فروز
موسیا آدابدانان دیگرند
عاشقان را هر نفس سوزیدنیست
گر خطا گوید ورا خاطی مگو
خون شهیدان را ز آب اولیترست
ملت عشق از همه دینها جداست
بعد از آن در سر موسی حق نهفت
بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست
ور بگویم عقلها را بر کند
چونک موسی این عتاب از حق شنید
عاقبت دریافت او را و بدید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو
کفر تو دینست و دینت نور جان
ای معاف یفعل الله ما یشا
گفت ای موسی از آن بگذشته‌ام
من ز سدرهی منتهی بگذشته‌ام
تازیانه بر زدی اسپم بگشت
حال من اکنون برون از گفتنست
محرم ناسوت ما لاهوت باد
هان و هان گر حمد گویی گر سپاس
حمد تو نسبت بدان گر بهترست
شرح حق پایان ندارد همچو حق

---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---
---

کو همیگفت ای گزیننده اله
چارقت دوزم کنم شانه سرت
شیر پیشت آورم ای محتشم
وقت خواب آید بروبم جایکت
ای بیادت هیهی و هیهای من
گفت موسی با کی است این ای فلان
این زمین و چرخ ازو آمد پدید
خود مسلمان ناشده کافر شدی
پنبه ای اندر دهان خود فشار
کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
آفتابی را چنینها کی رواست
آتشی آید بسوزد خلق را
چارق او پوشد که او محتاج پاست
در حق پاکی حق آلایش است
دل بمیراند سیه دارد ورق
وز پشیمانی تو جانم سوختی
سر نهاد اندر بیابانی و رفت
بنده ی ما را ز ما کردی جدا
یا برای فصل کردن آمدی
هر کسی را اصطلاحی داده ام
از گرانجانی و چالاکی همه
بلک تا بر بندگان جودی کنم
ما روان را بنگریم و حال را
پس طفیل آمد عرض جوهر غرض
سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
سر بسر فکر و عبارت را بسوز
سوخته جان و روانان دیگرند
بر ده ویران خراج و عشر نیست
گر بود پر خون شهید او را مشو
این خطا از صد صواب اولیترست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
رازهایی گفت کان ناید به گفت
زانک شرح این ورای آگهیست
ور نویسم بس قلمها بشکند
در بیابان در پی چوپان دوید
گفت مژده ده که دستوری رسید
هرچه میخواهد دل تنگت بگو
آمنی وز تو جهانی در امان
بیمحابا رو زبان را بر گشا
من کنون در خون دل آغشته‌ام
صد هزاران ساله زان سو رفته‌ام
گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت
اینچ میگویم نه احوال منست
آفرین بر دست و بر بازوت باد
همچو نافرجام آن چوپان شناس
لیک آن نسبت بحق هم ابترست
هین دهان بربند و برگردان ورق

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢
تگ ها :