اعتراف ...

مات خود را صنـــما مـــات مـکن        بجـــز از لطف و مراعــــات مـکن
خـرده و بی‌ادبــی‌هـا که برفــت        عفـــو کن هیـچ مکافــات مـــکن
وقتِ رحم‌است بکن کینه مکش        بنده را طعـمـــهء آفــــات مــکن

ديشب خانهء يکی از دوستان بودم. يکی از شبکه‌های تلوزيونی که دارند، فيلمهای فيلمسازهای مستقل را نشان می‌دهد. در حال عوض‌کردن کانالهای تلوزيون بودم که به همان شبکه رسيدم. مستند "روزگار ما" ساختهء رخشان بني اعتماد را نشان می‌داد. هيچ ربطي اتفاقات آن فيلم با مطالبی که می‌خواهم بنويسم ندارد ولی شايد برای من يک نشانه بود برای خيلی چيزهای ديگر ....
شايد هر کسی دليلی برای وبلاگ نوشتن داشته باشد، هرچند که بنظر می‌رسد اکثر آنها که وبلاگ می‌نويسند هيچ دليلی برای اينکار ندارند! ولی خوب، دليل من - مهمتريت دليل من - برای بلاگر شدن، چيزي بود که اسمش را ميگذارم اعتراف.
فکر کنم منظورم را از «اعتراف» بايد مشخص کنم. در تمام دين‌ها چيزی شبيه به اين مفهوم وجود دارد، اما شايد بهترين مثالش در مسيحيت باشد، و اتفاقا با همين اسم. هر چند تمامی آن اعتراف ها به نحوی خصوصی هستند اما شايد اعترافی عمومی مثلا از نوع وبلاگی هم اثرات خاص خودش را دارد.
بگذريم از آنکه هيچ گاه زبان اعترافم گشوده نشد ولی باشد که در شايد آخرين نوشتهء من اين زبان گشوده شود، هر چند به اعترافی ديگر!
خدايا! اعتراف ميکنم که انسان فراموشکاری هستم. اسم دوستان وهمکلاسی‌ها و آشنايان را بعد از مدتی کوتاه فراموش می‌کنم. ولی هيج توجيهی ندارم که چگونه و چرا هزاران نشانه‌ات را فراموش کردم! خدايا اعتراف می‌کنم که گناه فراموشکاريِ ذهن نبود چه اگر او فراموش می‌کرد، بر او هرجی نبود. هر چه بود از يک دل فراموشکار بود.
خدايا به فراموشکاريِ دلم، اعتراف می‌کنم. مرا ببخش!

باز مـــی‌گویم نشاید راه نومیــــدی گــــرفت
پیش انعامش چه باشد عفو چون من صد هزار
گر چه بی‌فرمانی از حد رفت و تقصیر از حساب
هر چه هستم همچنان هستم به عفو امیدوار

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢
تگ ها :