دگر نصيحت مردم حکايتست بگوشم ....

با صداي استاد محمدرضا شجريان ؛ سه تار: پرويز مشکاتيان ؛ ني: محمد موسوی بر روی کلام سعدی ؛  بابا طاهر ؛ حافظ ؛ مولانا

سرعشق ماهور

هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
نبود برسرآتش ميسرم كه نجوشم
بهوش بودم از اول كه دل بكس نسپارم
شمايل تو بديدم، نه صبر ماند ونه هوشم
حكايتي ز دهانت بگوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايتست بگوشم
مگر تو روي بپوشي وفتنه باز نشانی
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كه در سماع نيايم
كه گر بپاي در آيم، بدر برند بدوشم
بيا بصلح من امروز در کنار من امشب
كه ديده خواب نكردست از انتظار تو دوشم
مرا بهيچ بدادي و من هنوز بر آنم
كه از وجود تو موئي بعالمي نفروشم
بزخم خورده حكايت كنم زدست جراحت
كه تندرست ملامت كند، چومن بخروشم
مرا مگوي كه سعدي، طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن، چو پند مي‏ننيوشم؟
براه باديه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نيابم، بقدر وسع بكوشم

بود درد مـو و درمــــونم از دوست...........بود وصل مو و هجرونم از دوست
اگر قصــابم از تن واکـره پــوست...........جدا هرگز نگردد جونم از دوست

خوشا آنانـكه سوداي تو دیــرند...........كه سر پيوسته در پاي تو دیرند
به دل دیرم تمنــــــاي كـسانی...........كه اندر دل تمـــناي تـــو دیــرند

گلی که خوم بدادم پیچ و تابش...........به اشک ديـــدگونــم دادم آبش
بـــدرگاه الهـي کـــی روا بـــی...........گل از مو دیگـری گیره گلابـش

خداوندا! مو بيـــزارم از اين دل...........شو و روزان در آزارم از اين دل
ز بس نالــيدم از ناليــدنم تنگ...........ز مو بستان كه بيزارم از اين‌دل

دل می‌رود ز دســـتم صاحبــدلان خدا را.........دردا که زخـم پـنهان خواهد شد آشــکارا
کشتی شکستگانيم ای باد شرطه برخيز.........باشـــد که باز بيــــــنيـم ديـــدار آشــنا را
....          ...           ....

در هوايت بي‏قرارم روز و شب
سر ز پايت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون كنم
روز و شب را كي گذارم روز و شب؟
جان و دل از عاشقان مي‏خواستند
جان و دل را مي‏سپارم روز و شب
تا نيابم آن چه در مغز منست
يك زماني سر نخارم روز و شب
تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گه تارم روز و شب
مي‏زني تو زخمه و بر مي‏رود
تا به گردون زير و زارم روز و شب
ساقيي كردي بشر را چل صبوح
ز آن خمير اندر خمارم روز و شب
اي مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب
مي‏كشم مستانه بارت بي‏خبر
همچو اشتر زير بارم روز و شب
تا بنگشايي به قندت روزه‏ام
تا قيامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشكنم
عيد باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب اي جان تو
انتظارم، انتظارم روز و شب
تا به سالي نيستم موقوف عيد
با مه تو عيدوارم روز و شب
ز آن شبي كه وعده كردي روز وصل
روز و شب را مي‏شمارم روز و شب
بس كه كشت مهر جانم تشنه است
ز ابر ديده اشك بارم روز و شب


 

  
نویسنده : reza ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٢
تگ ها :