زلزله، مهدي سهيلي

زلزله
ويرانه كن عمارت هر قريه را ولي ........ مارا ز كودكان و عزيزان جدا مكن

از كتاب طلوع محمد، مهدي سهيلي

لبخندها فسرد
پيوندها گسست
آواي لاي‌لاي زنان در گلو شكست
گلبرگ آرزوي جوانان بخاك ريخت
جغد فراق بر سر ويرانه ها نشست
از خشم زلزله ،
پوپك،شكسته بال بصحرا پريد و رفت
گلبانگ نغمه در رگ ناي شبان فسرد
هر كلبه گور شود
عشق و اميد، مرد

در پهندشت خاك كه اقليم مرگهاست
با پاي ناتوان و نفسهاي سوخته
هر سو دوان دوان
افسرده كودكان زپي مادران خويش
دلدادگان دشت
سرداده اند گريه پي دلبران خويش

در جستجوي دختر خود مادري غمين
با صد تلاش پنجه فرو ميبرد بخاك
او بود ودختري كه جز او آرزو نداشت
اماچه سود؟ دختر او، آرزوي او
خفته است در درون يكي تيره گون مغاك

بس كودكان كه رنگ يتيمي گرفته‌اند
بس مادران بخاك غريبي نشسته‌اند
بس شهرها كه گور هزاران اميد شد
شام سياه غم بسر شهر خيمه زد
آه غريب غمزدگان شكسته دل
بالا گرفت و هاله‌ي ابري سپيد شد

آن كومه ها كه پرتو عشق و اميد داشت ،
غير از مغاك نيست
آن كلبه ها كه خانه ي دلهاي پاك بود ،
جز تل خاك نيست

اين گفته بر لبان همه بازمانده هاست:
كاي دست آفتاب!
ديگر مپاش گرد طلا در فضاي شهر
اي ماه نقره رنگ!
ديگر مريز نقره به ويرانه‌هاي ده
مارا دگر نياز بخورشيد و ماه نيست
ديگر نصيب مردم خاموش اين ديار
غير از شبان تيره و روز سياه نيست

خشكيد چشمه‌ها و بجز چشمه‌هاي اشك
در دشت ما نماند
افسرد نغمه ها و بجز واي‌واي جغد
در روستا نماند

ديگر حديث غربت و تنها نشستن است
ياران خوش سخن همگي بيزبان شدند
آنانكه بود بر لبشان داستان عشق
خود، «داستان» شدند

اين گفته بر لبان همه بازمانده هاست:
هان،اي زمين دشت!
ما را تو در فراق عزيزان نشانده‌اي
ما را تو در بلاي غريبي كشانده‌اي
ماداغديده‌ايم
با داغديدگي همه دلبسته‌ي توايم
زينجا نميرويم
اين دشت، خوابگاه جوانان دهكده است
اين خاك، حجله‌گاه عروسان شهر ماست
ما با خلوص بر همه جا بوسه ميزنيم
اينجا مقدس است
اين دشت عشقهاست

هر سبزه‌اي كه بردمد از دامن كوير
گيسوي دختريست كه در خاك خفته است
هر لاله اي كه سرزند از دشت سوخته
داغ دل زنيست كه غمناك خفته است
اما تو اي زمين
اي زادگاه ما!
ما باتو دوستيم
زين پس شرار قهر به بنياد ما مزن
ما را چنانكه رفت اسير بلا مكن
اين كلبه ها كه خانه ي اميد و آرزوست
ويرانسرا مكن
ور خشم ميكني
ويرانه كن عمارت هر قريه را ولي
مارا ز كودكان و عزيزان جدا مكن

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :