آمدم! نعره مزن! جامه مدر! هيچ مگو ....

به نظر شما شباهتی در اين ميان است؟

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازين بی خبری رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت:
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم: ای عشق من از چيز دگر می‌ترسم
گفت:‌ آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هيچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو
گفتم:‌ای‌دل چه مه‌ست اين؟ دل اشارت می‌کرد
که:‌ نه اندازه‌ی توست اين بگذر هيچ مگو
گفتم: اين روی فرشته‌ست عجب يا بشراست؟
گفت:‌ اين غير فرشته‌ست و بشر هيچ مگو
گفتم: ‌اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد
گفت: می‌باش چنين زير و زبر هيچ مگو
ای نشسته تو در اين خانهء پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو
گفتم:‌ ای دل پدری کن نه که اين وصف خداست؟
گفت:‌ اين هست ولی جان پدر هيچ مگو
مولانا

از من می‌پرسيد چگونه ديوانه شدم. چنين روی داد: يک روز، بسيار پيش از آنکه خدايان به دنيا بيايند، از خواب عميقی بيدار شدم و ديدم که همه‌ی نقابهايم را دزديده‌اند. همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در زندگی‌ام بر چهره می‌گذاشتم. پس بی‌نقاب در کوچه‌های پر از مردم دويدم و فرياد زدم: "دزد، دزد، دزد نابکار." مردان و زنان بر من خنديدند و پاره‌ای از آنها از ترس من به خانه‌هايشان پناه بردند.
هنگامی که به بازار رسيدم، جوانی که بر سر بامی ايستاده بود فرياد برآورد: " اين مرد ديوانه است." من سر برداشتم که او را ببينم و خورشيد نخستين بار چهره‌ی برهنه‌ی مرا بوسيد. نخستين بار خورشيد چهره‌ی مشتعل مرا بوسيد و من از عشق ِ خورشيد مشتعل شدم، و ديگر به نقابهايم نيازی نداشتم. و گويي در حال خلسه فرياد زدم: " رحمت، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند."
چنين بود که من ديوانه شدم. و از برکت ديوانگی هم به آزادی و هم به امنيت رسيده‌ام؛ آزادی تنهايي و امنيت از فهميده شدن، چرا که کسانی که ما را می‌فهمند چيزی ازما را به اسارت می‌گيرند.
                                                                                      خليل جبران

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :