برو اين دام بر مرغي دگر نـه ....

بشنويد

سـحرگاهان کـه مخـمور شبانه
گرفـتـم باده با چنگ و چغانـه
نـهادم عقـل را ره توشه از می
ز شـهر هسـتيش کردم روانـه
نـگار مي فروشم عـشوه‌اي داد
کـه ايمـن گشتـم از مکر زمانه
ز ساقي کـمان ابرو شـنيدم
کـه اي تير ملامت را نـشانـه
نـبـندي زان ميان طرفي کمروار
اگر خود را بـبيني در ميانـه
برو اين دام بر مرغي دگر نـه
کـه عـنـقا را بلند است آشيانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهی
کـه با خود عشق بازد جاودانـه
نديم و مطرب و ساقي همه اوست
خيال آب و گـل در ره بـهانـه
بده کـشـتي مي تا خوش برانيم
از اين درياي ناپيداکرانـه
وجود ما مـعـماييسـت حافـظ
که تحقيقش فسون است و فسانه

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :