غزلی از عماد خراسانی

عماد خراسانی رفت! (۲)

پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكی است
حرم و دير يكی، سبحه و پيمانه يكی است
اين همه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظری است
گر نظر پاك كنی، كعبه و بتخانه يكی است
هر كسي قصه شوقش به زبانی گويد
چون نكو می‌نگرم، حاصل افسانه يكی است
اين همه قصه ز سودای گرفتاران است
ورنه از روز ازل، دام يكی، دانه يكی است
ره هركس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گريه نيمه شب و خنده مستانه يكی است
گر ز من پرسي از آن راز كه من مي دانم
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكی است
 عشق ، آتش بود و خانه خرابي دارد
پيش آتش ، دل شمع و پر پروانه يكی است
هر كسي قصه شوقش به زباني گويد
چون نكو مي نگرم حاصل افسانه يكي است
هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
بحر اين يك دو نفس عاقل و ديوانه يكي است
گر به صحراي جنونت ببرد عشق عماد
بي وفايي و وفاداري جانانه يكي است

**** 

جز بي خبري در همه عالم خبري نيست
فرياد مكن داد مزن دادگري نيست
صد شكر كه جستم گذر بي خبري را
يعني شدم آگاه كه اينجا خبري نيست
از بي هنران اين هنر طرفه بيا موز
بيدردشو اي جان غم و حسرت هنري نيست
گر مهرو وفا نيست در اين دايره مخروش
ميسازبه خرمهره كه درو گهري نيست
چون مست شوم هر دوجهانم به سبويي
جمشيد هم اينجا به جز از رهگذري نيست
بر پاره گليم من درويش بيارام
كاين عيش سزاواربه هر تاجوري نيست
اين كنج قفس كشت مرا با كه توان گفت
در فصل گلم آرزوي بال وپري نيست
آيا پس اين پرده بود بازي ديگر؟
يا چون گذري شام عدم را سحري نيست؟
بودا به جز از خونجگر دربدري نيست
عيسي به جز از ساده دل بي پدري نيست
من مستم ومستان سخن راست بگويند
امروزطرب كن كه ز فردا اثري نيست
افسانه دراز است سر زلف بتي گير
كاين عمرعمادابجزازشوروشري نيست
حق است به يا دتو كنون جام بگيرند
كه امروززتو عاشق شوريده تری نيست

****

يره گه كار مو و تو دره بالا مي گيره
ذره ذره دره عشقت تو دلم جا مي گيره
روز اول به خودم گفتم ايم مثل بقي
حالا كم كم مي بينم كار دره بالا مي گيره
چن شبه واز مث بيس سال پيش ازاي مرغ دلم
تو زمستون بهنه ي سبزه و صحرا مي گيره
چن شبه واز مي دوزم چشمامه تا صبحه به چخت
با بيك سم بيخودي مات ممنه، را مي گيره
تا سحر جل مي زنم خواب به سراغم نمياد
هي دلم مثل بچه بهنه بي جا مي گيره
موگومش هرچي كه مرگت چيه كوفتي! نمگه
عوضش نق مزنه ذكر خدايا مي گيره
پيري و معركه گيري كه مگن كار مويه
دفتر عمر داره صفحه پينجا مي گيره
اون كه عاشق شده پنهون مكنه مثل اويه
كه سوار شتر و پوشتشه دولا مي گيره
كتا كردن دامنار تا بيخ رون مشتي عماد!
ديگه مجنون توي خوب دامن ليلا مي گيره

 

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :