عجب نیست از گل که خندد به سروی .... که در این چمن «پای در گل» نشیند

وه كه گر من باز بينم روی‌ يار خويش را
تا قيامت شكر گويم كردگار خويش را

مردم بيگانه را خاطر نگه دارند خلق
دوستان ما بيازردند يار ِ خويش را

همچنان اميد می‌دارم كه بعد از داغ هجر
مرهمي بر دل نهد اميدوار خويش را

رای، راي توست خواهي جنگ، خواهي آشتي
ما قلم در سر كشيديم اختيار خويش را

هر كه را در خاك غربت پاي در گل ماند، ماند
گو دگر در خواب خوش بيني ديار خويش را

عافيت خواهي نظر در منظر خوبان مكن
ور كني بدرود كن خواب و قرار خويش را

گبر و ترسا و مسلمان هر كسي در دين خويش
قبله‌ای دارند و ما زيبا نگار خويش را

گر مراد خويش خواهی ترك وصل ما بگوي
ور مرا خواهی رها كن اختيار خويش را

درد دل پوشيده مانی تا جگر پر خون شود
به كه با دشمن نمايی حال زار خويش را

دوستان گويند سعدي دل چرا دادی به عشق
تا ميان خلق گم كردي وقار خويش را

ما صلاح خويشتن در بی‌نوايي ديده‌ايم
هر كسي گو مصلحت بينند كار خويش را

  
نویسنده : reza ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :