گلی از گلستان سعدی ...

 بشنويد

ياد دارم كه در ايام پيشين من و دوستي، چون دو بادامْ مغز در پوستی، صحبت داشتيم. ناگاه اتفاق غيبت افتاد. پس از مدتي باز آمد و عتاب آغاز كرد كه در اين مدت قاصدي نفرستادي. گفتم: دريغ آمدم كه ديدهء قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

يار ديـرينه، مـرا، گــو، به زبان توبــه مده       كه مـرا تــوبه به شـمشـير نخواهد بودن
رشكم آيد كه كسی سير نگه در تو كند       باز گويـم كه كـسی سيـر نخواهد بـودن

  
نویسنده : reza ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :