بمناسبت ۱۸ تير روز تولد دانشجو!

باسلام، اگر مطلب زير را ميخوانيد لطفاً آنرا تا پايان دنبال کنيد، ممنون.

:: صحنهء اول: زمان: چند ماه قبل از انتخابات ۲خرداد نخستين ميتينگ انتخاباتي خاتمي؛ مکان: سالن ورزش دانشگاه صنعتي شريف.
سالن ورزش، هالِ‌تالارها و کلاسهای داخل تالارها مملو از جمعيت بود. در پايانِ سخنراني، و هنگام پرسش و پاسخ، يکي از حضار پرسيد:"آقای خاتمي شما که ميدانيد رأی نمي‌آوريد چرا کانديد شده‌ايد؟" ........ از کنار دستي‌ام پرسيدم،" آقا شريفي نيستي!؟" بالهجه اصفهاني پاسخ داد:"نه از اصفهان اومـِدَم."
:: صحنهء دوم: زمان: پنجشنبه شب و جمعه صبح (۱۷و ۱۸ تير ۱۳۷۸)؛ مکان: کوی دانشگاه تهران.
بدون شــــرح
:: صحنهء سوم: زمان:جمعه شب ؛ مکان: اتاق مطالعه طبقه چهارم بلوک ۳ خوابگاه طرشت
چند نفر از ساکنين کوی که موفق شده بودند از فيلتر نگهبانهای خوابگاه عبور کنند، با چند تکه از وسايلي که به همراه خود آورده بودند، در اتاق مطالعه خستگي ساعات قبل را از تن بدر ميکردند. ساعتي بعد هم، هر يک ميهمان يکي از اتاقها شدند. ما هم يک پناهنده داشتيم!! فراموش نميکنم! يکي از هم‌اتاقي‌ها با يک ميلهء بزرگ آهني به اتاق برگشت و گفت حالا اگر به ما هم حمله کردند با اين از خودمان دفاع ميکنيم!!
:: صحنهء چهام: زمان:شنبه تا سه‌شنبه ؛ مکان: کوی دانشگاه تهران
ش۱: آقايان برويم بيرون اينجا کسي صداي ما را نمي‌شنود برويم و بيرون فرياد بزنيم . ...ش۲: نه آقايان بيرون نرويد آنها منتظرند ما بيرون برويم تا دمار از روزگار ما در بياورند ما حرِيفشان نميشويم ما همينجا شعار ميدهيم و از آقای خاتمي مي‌خواهيم حقمان را بدهد. .... ش۳: آقايان گول نخوريد توي جيبِ "ش۱"(که ميگفت بايد برويم بيرون) اسپريِ دفاع شخصي بود - يک آدم معمولي از اين اسپري‌ها ندارد - گول اينها را نخوريد اينها مي‌خواهند ما برويم بيرون و بعد بهانه برای هر کاری داشته باشند ما همين جا مي‌مانيم. .... ش۴:براي سلامتي آقاي منتظري صلوات ، جمعيت: هووو آقا ساکت شو ما خواست صنفي داريم نه سياسي! ....ش۵: ما دفتر تحکيم را قبول نداريم آنها هم از خودشان هستند ما بايد بيرون برويم و مردم را با خودمان همراه کنيم.... عده‌اي جدا مي‌شوند و بيرون مي‌روند .....ش۶: آقايان! نرويد ما تا وقتي با هم هستيم قدرت دارِيم، اينها ميخواهند ما را از هم جدا کنند. (هيچ کس نميدانست اين اينها براستي کيست!) سحابي سخنراني ميکند و درست کنارش عده‌اي که مخالف سخنراني او بودند با موافقين درگير بودند!! آری! جنبش دانشجويي تمام تلاشش صرف همين موضوعها شد!
خانمي از ساکنين اميرآباد با چند قابلمه غذا آمده بود و مي‌گفت:"شنيده ام بعضي از بچه‌ها چند روز است که غذا نخورده اند." ياد فيلم‌هاي که تلويزيون از اول انقلاب نشان مي‌داد، افتادم. يکي که تلو‌تلو ميخورد گفت: "آقا کمک ميکني تا دم در بروم؟ 2 روزه که هيچي نخوردم". به سختي 50 کيلو ميشد.
هر چه مي‌گذشت فضاي کوي، از يک دادخواهي صنفي به محل نزاع گروههاي سياسي تبديل مي‌شد. براي آنها که آنجا جولان مي‌دادند تنها چيزي که مهم نبود "دانشجو" بود.
:: صحنهء پنجم: زمان: يکي از همان روزها ؛‌ مکان: صفحهء تلويزيون!!
بدون شــــرح
:: صحنهء ششم: زمان: همان روزها ؛ مکان: خيابانهای تهران
چند مغازه غارت شد و ....
:: صحنهء هفتم: زمان: چهارشنبه ؛ مکان: دانشگاه تهران
از دو روز قبل گروههای موسوم به دوم‌خرداد و ديگر ائتلاف‌ها قرار بود يک راهپيمايي گسترده در حمايت از دانشجويان برگزار کنند. سه‌شنبه لغو شد و اعلام شد که همان چهارشنبه(يا پنجشنبه حافظه‌ام درست ياری نمي‌کند!) دانشگاه تهران راهپيمائي ديگري (نمي‌دانم با چه عنواني) برگزار مي‌شود. آنروز چهره‌هاي درون دانشگاه همه ناآشنا بودند، نه برایِ دانشگاه که حتي برای شهر تهران! تنها چهرهء آشنا، دانشجوی شجاعي بود که تابلويي بدست داشت:[ اين الطالب بدم المقتول ].
به‌اميدِ ديدنِ چهره‌هاي آشنا، راهي کوي شدم. آنجا پرنده هم پر نمي‌زد. تنها چند اعلاميه روی نرده‌ها نصب بود. نگهبان اجازه ورود نمي‌داد. تنها کسي که ديدم يک نفر بود که وسايلش را داخل گوني ريخته بود و برمي‌گشت ولايت. تمام شد به همين راحتي.....
:: صحنهء هشتم: زمان: چند ماه بعد ؛ مکان: صفحهء تلويزيون!! - دادگاه کوی دانشگاه
قسمت اعظمي از يک جلسهء دادگاه به سرقت ماشين ريشتراش موزر يکي از دانشجويان توسط يکي از سرباز وظيفه‌ها گذشت. اما کسي از ربوده شدن حرمت و آزادی دانشجو حرف نزد.
:: صحنهء نهم: زمان: بازی دوم ايران بحرين ؛ مکان: صفحهء تلويزيون!! - منامه بحرين
بعد از پايان بازی تيم بحرين با پرچم عربستان دور افتخار زد.
شايد دنبال ارتباط صحنه نهم با بقيه صحنه‌ها مي‌گرديد. من در هر دوی اين صحنه‌ها دوست داشتم صفحهء تلويزيون را نمي‌ديدم. اما داستان ديگري نيز هست. آنچه در منامه روی داد پيشينه‌اي تاريخي داشت ولي حديثِ دادگاه چه بود!؟! مگر اينکه بپذيريم تمام ماجراي کوی دانشگاه براي تحقير دانشجو بود. دراضای چه و به چه دليل!؟! براي "ايراني" که ديرزمانيست تمام غرور ملي‌اش را در فوتبال خلاصه شده مي‌بيند!! شکست از بحرين تلخ بود و تماشای پرچم عربستان غير قابل تحمل. همچنان که برای دانشجو که کوي دانشگاه بصورت سمبل وجودي اوست؛ ماجرای کوی زخم بود و دادگاه تير خلاص.
آن روزها گذشت از تمام آنها که به اسم چپ و راست دادخواهي صنفي دانشجويان را به محل تاخت و تاز سياسي خود بدل کردند، بيزارم. ولي در آن روزها بسيار آموختم. آموختم که ديگر خودم باشم. آموختم اگر ميخواهم به جايي برسم به خود متکي باشم.
من دانشجويم به من ميگويند بايد خلاق باشي و درس بخواني. من مي‌گويم در محيطي که امنيت نيست خلاقيت مي‌ميرد.
من دانشجويم من 18 تير 78 به دنيا آمدم هنوز سه سال بيشتر ندارم ولي خيلي خوب روی پاهای خودم راه ميروم خيلي خوب مي‌توانم حرف بزنم از خيلي بزرگتر‌ها بهتر مي‌فهمم.
من دانشجويم سه ساله‌ام ولي مي‌خواهم وقتي پير شدم هم دانشجو بمانم.
من دانشجويم من آموخته‌ام که سياسي‌ کاری چقدر متعفن است.
من دانشجويم من مي‌توانم حرف بزنم، من برای گفته‌ام شاهد هم دارم.

  
نویسنده : reza ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۱
تگ ها :