يارب تو آشنا را مهلت ده و سلامت ... چندان كه بازبيند ديدار آشنا را

مشتاقي و صبوري از حد گذشت يارا
گر تو شكيب داري طاقت نماند ما را
باري به چشم احسان در حال ما نظر كن
كز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سلطان كه خشم گيرد بر بندگان حضرت
حكمش رسد وليكن حدي بود جفا را
من بي تو زندگاني خود را نمي پسندم
كآسايشي نباشد بي دوستان بقا را
چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاك من گيا را
حال نيازمندي در وصف مي نيايد
آن گه كه بازگردي گوييم ماجرا را
بازآ و جان شيرين از من ستان به خدمت
ديگر چه برگ باشد درويش بي نوا را
يارب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان كه بازبيند ديدار آشنا را
نه ملك پادشا را در چشم خوبرويان
وقعيست اي برادر نه زهد پارسا را
اي كاش برفتادي برقع ز روي ليلي
تا مدعي نماندي مجنون مبتلا را
«سعدي» قلم به سختي رفتست و نيكبختي
پس هر چه پيشت آيد گردن بنه قضا را

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳
تگ ها :