مطلب دزدی

نوشته زير تماما از وبلاگ ژکان گرفته شده:
ژکان: کسی که از روی خشم و غضب ودلتنگی سخن بگوید و با خود حرف بزند

"غم" در شعر و ایدئولوژی مولانا

یکی از ویژگیهای بارز در شعر مولانا این است که او هیچگاه غر نمی‌زند، ناله و افغان سر نمی‌دهد و اگر هم دردی دارد آنرا با قدرت فریاد می‌زند:

زان راه کـــه آه آمـــد، تا باز رود آن ره
من راه دهان بستم، من ناله نمی‌آرم

او غم دارد ولی غمگین نیست:

غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یکدم
هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم

مولانا به اصطلاح ژکان غم را آهیده است و بدین سان از عمق غم لذت می‌برد، او حضور غم را در راهی که فرا رو دارد، در راه سومی که پیش گرفته، دریافته و سلطه ابدی آنرا می‌پذیرد:

آن کیســـت اندر راه دل، کـــو را نباشـــد آه دل
کار آن‌کسی دارد که او غرقــــابه‌ی آن آه شـد
چون غرق دریا می‌شود، دریاش بر سر می‌نهد
چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد

دردیست غـــیر مردن کآنرا دوا نباشــد
پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن

اما این غم، غمی‌است که او را فربه می‌کند نه اینکه او را مستاصل و رنجور و مریض گرداند، مولانا غم را آهیده و با آن نیرو می‌گیرد:

آه کــردم چون رسن شـــد آه من
گشت آویزان رســن در چـــاه من
آن رسن بگـــرفتم و بیرون شــدم
شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهـــی همی بـــودم زبون
در دو عـــالم هم نمی‌گنجم کنون
آفرینــــــــها بر تو بادا ای خـــــــدا
ناگــهان کردی مرا از غـــــــم جدا

غمی که او آنرا آه می‌کشد غمی است که از بن چاه او بر می‌آید با این همه غم او را به گوشه و زاویه نمی‌کشاند بلکه حتی با آهیدنش او را رسن وار از بن چاهی ویل بیرون می کشد، او غم را آهیده است و بدین سان خود را از بند غم رهانیده و زفت و فربه می شود.
در اشعار مولانا همواره دوگونه غم یافت می شود:
1- غمی که اصیل است و ناشی از فربه‌گی است:

در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهی
که اندر در نمی‌گنجد پس از دیوار می‌آید

غمی که او را فربه تر می کند و او آنرا می پذیرد و همچون حافظ برای درمان آن طلب می و باده نمی‌کند، او خود سرمست تلخ-باده غم است و در پی درمان آن نیست و آنرا بیمارگون نمی‌داند و حتی درمان از آن طلب می‌کند:

در زخم او زاری مکن، دعوی بیـماری مـکن
صد جان شیرین داده‌ام، تا این بلا بخریده‌ام

هیچ طـــبیبی ندهد بی مرضی حَــب و دوا
من همه تن درد شوم تا که به درمان برسم

2- غمی که آنرا نفی می‌کند، پس می‌زند و دست به خون آن می‌گشاید:

خون ما بر غــم حرام و خون غم بر ما حـــلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

غم گونه اول غمی است که عمق دارد، غم بودن است و زیستن برای آنان که می‌اندیشند، برای آنان که زندگی می‌کنند اما اسیر خواست زندگی نیستند:

من از برای مصـــلحت در حبس دنیا مــانده‌ام
حبس از کجا؟! من از کجا؟! مال کرا دزدیده‌ام؟!
مانند طفلی در شکم من پـرورش دارم ز خون
یکبـــار زاید آدمــــی، من بارها زایــــیــــــده‌ام

غمی که چون غمهای صورتی انبوهه، سطحی و دوره‌ای نیست، روان و جان آدمی را کاهل و افسرده نمی‌سازد. غم ِهستن است نه ماندن، غم شکم و زیر شکمی نیست، غم انبوهی و فراخی دید است نه کوته نظری و تنگ بینی، غم پیچیدگی نه ساده انگاری، غم خویشتن ِ خویش نه غم خویش:

مرا دل سوزد و سینه، تو را دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می‌دانم

مولانا این غم را پذیراست و آغوش از برای آن می‌گشاید، شور و نشاطی که در اشعار مولانا عیان است و فربه‌گی وجود او، عشقی که او را به قماربازی ابدی بدل ساخته ناشی از همین امر است، او پاسدار غمی است که اصیل می‌باشد و ناب، غمی که در آن "من" است و مستقل:

مرا چون کم فرستی غم، حزین و تنگ دل باشم
چو غم بر من فرو ریزی ز لطف غم خـــجل باشم
غمان تو مرا نگـــذاشت تا غمگین شــــوم یکــدم
هوای تو مرا نگــــذاشت تا من آب و گـل باشـــم
همه اجـــــزای عالم را غم تو زنــــــــــده می‌دارد
منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم
عــــجب دردی برانگـــــــــیزی که دردم را دوا دارد
عجب گردی برانگیزی که از وی مُکتحل(۱) باشم
مرا رنج تو نگــــــذارد که رنجــــــــــوری به من آید
مرا گنج تو نگــــــذارد که درویش و مُقِل(۲) باشم

بدین سان مولانا پا در آتش غم می‌نهد و سر از گلستان بر می‌آرد، گلستانی که ناشی از آهیدن غم است، او این زلال تلخ آتشناک را می‌نوشد و آنرا در معده جادوئیش انگبین می کند، انگبینی که او را فربه می‌کند و شاد، در ابیات زیر به زیبایی کشمکش درونی او را در این زمینه می‌توان یافت:

چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو
دل پرخون بنگر،چشم چو جیحون بنگر
هر چه بینی بگذر،چون و چرا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو
گفت من آن توام، دست مخا، هیچ مگو
تو چو سُرنای منی بی لب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی
گفت هرجا که کشم زود بیا هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا می‌داری؟
آتشی گردی و گویی که بیا هیچ مگو؟
همچو گل خنده زد و گفت درا تا بینی
همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو

(۱) مُکتحل: سورمه کش
(۲) مُقِل: درویش

افزونه:در این نوشته کوشیدم بیشتر از خود ابیات مولانا در تبیین نگرش خود استفاده کنم.چیزی که بر تمام عاشقان مولانا البته عیان است این است که هیچ زبانی به اندازه شعر او قادر به شرح جهانبینی استثنائی او نمی باشد،از اینرو دوستان آشنا با شعر و شخصیت وی صدالبته که بهتر حس خواهند کرد چیزی را که در این نوشته سعی در نشان دادنش داشته ام.من نیز در این نوشته به اندازه ظن خویش یار او گشتم،کیست که بتواند از هزار توی پیچیده درون او اسرار او را بجوید و تماما دریابد؟

  
نویسنده : reza ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳
تگ ها :