دمي با غم به سر بردن جهان يک سر نمي‌ارزد
بـه مي بفروش دلق ما کز اين بهتر نـمي‌ارزد
به کوي مي فروشانش به جامي بر نمي‌گيرند
زهي سـجاده تـقوا که يک ساغر نـمي‌ارزد
رقيبـم سرزنش‌ها کرد کز اين به آب رخ برتاب
چـه افـتاد اين سر ما را که خاک در نمي‌ارزد
شکوه تاج سلطاني که بيم جان در او درج است
کـلاهي دلکش است اما به ترک سر نمي‌ارزد
چـه آسان مي‌نمود اول غم دريا به بوي سود
غلط کردم که اين طوفان به صد گوهر نمي‌ارزد
تو را آن به که روي خود ز مشتاقان بـپوشاني
کـه شادي جهان گيري غم لشکر نـمي‌ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنيي دون بـگذر
کـه يک جو منت دونان دو صد من زر نمي‌ارزد

بيت بيت اين غزل خواجه رو بايد ....

  
نویسنده : reza ; ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :