قــــــــــاصـــــدک*

ساخته‌ی : پرويز مشکاتيان 
با صدای: محمدرضا شجريان
کلام از: سعدی، اخوان ثالث، نيما

 

جزای آن که نگفتيم شکر روز وصال
شب فراق نخفتيم لاجرم ز خيال
بدار يک نفس ای قايد اين زمام جمال
که ديده سير نمی‌گردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگين دل
پيام ما که رساند مگر نسيم شمال
به تيغ هندی دشمن قتال می‌نکند
چنان که دوست به شمشير غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام می‌گويند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی اين معنی
به راه باديه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصيحت کنان ما اينست
که ترک دوست بگويم تصوريست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به درنرود همچنان اميد وصال
حديث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب ديده خونين نبشته صورت حال
سخن دراز کشيديم و همچنان باقيست
که ذکر دوست نيارد به هيچ گونه ملال
به ناله کار ميسر نمی‌شود سعدی
وليک ناله بيچارگان خوشست بنال

 

قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟
از كجا، وز كه خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی.
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری
برو آن‌جا كه بود چشمی و گوشی با كس،
برو آن‌جا كه ترا منتظرند.
قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند.
دست بردار ازين در وطن خويش غريب.
قاصد تجربه‌های همه تلخ،
با دل‌ام می‌گويد
كه دروغی تو، دروغ،
كه فريبی تو، فريب.
قاصدك! هان، ولی ... آخر ... ای وای!
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام، آی! كجا رفتی؟ آی ...!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمی، جايی؟
در اجاقی – طمع شعله نمی‌بندم – خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دل‌ام می گريند.

 

عشق در دل ماند و يار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم دريغ
کاندر اين غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآيم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
بيم جان کاين بار خونم می‌خورد
ور نه اين دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانيدن چه سود
چون زمام اختيار از دست رفت
سعديا با يار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که يار از دست رفت

 

بميرم تا تو چشم تر نبينی
شرار آه پر آذر نبينی
چنان از آتش عشقت بسوزم
كه از مو رنگ خاكستر نبيني

اگر چون موم صد صورت پذيرم
به هر صورت به دل نقش تو گيرم
تو تا بخت مني هرگز نخوابم
تو تا عمر مني هرگز نميرم

ز دل، مهر ِ تو ای مه، رفتنی نِی
غم عشقت به هر کس، گفتنی نِی
و لیکن داغ ِ این مهر و محبّت
میون مردمان بنهفتنی نِی

 

هست شب، يك شب دم كرده و خاك
رنگ رخ باخته است.
باد -نو باوه‌ي ابر- از بر كوه
سوي من تاخته است.
هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا
هم ازين روست نمی‌بيند اگر گمشده‌يي راهش را.
با تنش گرم، بيابان دراز مرده
را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته من ماند.
به تنم خسته، كه می‌سوزد از هيبت تب،
هست شب. آري شب

 

  
نویسنده : reza ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :