نيست كه نيست

روشن از پرتو رويت نظری نيست که نيست 
منت خاک درت بر بصری نيست که نيست 
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری 
سر گيسوی تو در هيچ سری نيست که نيست 
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب 
خجل از کرده خود پرده دری نيست که نيست 
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردی 
سيل خيز از نظرم رهگذری نيست که نيست 
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند 
با صبا گفت و شنيدم سحری نيست که نيست 
من از اين طالع شوريده برنجم ور نی 
بهره مند از سر کويت دگری نيست که نيست 
از حيای لب شيرين تو ای چشمه نوش 
غرق آب و عرق اکنون شکری نيست که نيست 
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز 
ور نه در مجلس رندان خبری نيست که نيست 
شير در باديه عشق تو روباه شود 
آه از اين راه که در وی خطری نيست که نيست 
آب چشمم که بر او منت خاک در توست 
زير صد منت او خاک دری نيست که نيست 
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست 
ور نه از ضعف در آن جا اثری نيست که نيست 
غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است 
در سراپای وجودت هنری نيست که نيست

حافظ شيرازی 

بر سر راه تو افتاده سري نيست كه نيست
خون عشاق تو در رهگذري نيست كه نيست
غيرت عشق عيان خون مرا خواهد ريخت
كه نهان با تو كسي را نظري نيست كه نيست
من نه تنها ز سر زلف تو مجنونم و بس
شور آن سلسله در هيچ سري نيست كه نيست
نه همين لاله به دل داغ تو دارد اي گل
داغ سوداي رخت بر جگري نيست كه نيست
اثر آه سحر در تو ندارد فرياد
ورنه آه سحري را اثري نيست كه نيست
سيل اشك ار بكند خانه مردم نه عجب
كز غمت گريه‌كنان چشم تري نيست كه نيست
جز شب تيره ما را كه ز پي روزي نيست
پي هر شام سياهي سحري نيست كه نيست
چون خرامي، به قفا از ره رحمت بنگر
كز پيت ديده حسرت نگري نيست كه نيست
بي‌خبر شو اگر از دوست خبر مي‌خواهي
زان كه در بي‌خبريها خبري نيست كه نيست
ترك سر تا نكني پاي منه در ره عشق
كه درين وادي حيرت خطري نيست كه نيست
من مسكين نه همين خاك درش مي‌بوسم
خاكبوس در او تا جوري نيست كه نيست
قابل بندگي خواجه نگرديد افسوس
ورنه در طبع فروغي هنري نيست كه نيست

فروغي بسطامی

«نيست كه نيست» شهريار بشنويد

باز هم سراغ داريد؟

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :