دوش دور از رويت ای جان ...

دوش دور از رويت ای جان جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای دل سيلاب داشت
در تفکر عقل مسکين پايمال عشق شد
با پريشانی دل شوريده چشمم خواب داشت
کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل
شحنه عشقت سرای عقل در طبطاب داشت
نقش نامت کرده دل محراب تسبيح وجود
تا سحر تسبيح گويان روی در محراب داشت
ديده‌ام می‌جست و گفتندم نبينی روی دوست
خود درفشان بود چشمم کاندر او سيماب داشت
ز آسمان آغاز کارم سخت شيرين می‌نمود
کی گمان بردم که شهدآلوده زهر ناب داشت
سعدی اين ره مشکل افتادست در دريای عشق
اول آخر در صبوری اندکی پاياب داشت

  
نویسنده : reza ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۳
تگ ها :